عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت۲۴
ویو ات
کوک جلوی پام زانو زده بود، چشمهاش خیس...
– نمیتونم بدون تو نفس بکشم، پرنسسم...
نگاه ازش گرفتم. اشکهام بیوقفه میریختن.
ولی دلم هم از درد داشت پاره میشد.
هنوز تصویر اون صحنه از جلوی چشمام نمیرفت.
— بسه کوک... دیگه نمیتونم. تو... تو خیانت کردی...
بلند شد، اومد سمتم.
— نه، نه ات، قسم میخورم اون چیزی که دیدی واقعیت نبود.
چشماش رو با التماس دوخته بود به من.
— نمیدونم یونا چی کار کرده بود. فقط... یه لحظه بعد از نوشیدن اون نوشیدنی... همه چی تار شد. حس کردم کنترلم رو ندارم...
صدای لرزونش توی قلبم چنگ میزد.
— فکر میکنم... فکر میکنم یونا یه مادهی تحریککننده ریخته بود تو نوشیدنیم.
سکوت کردم... ذهنم گیج بود.
— چرا باید همچین کاری کنه؟! اون... اون بهترین دوستم بود...
کوک نزدیکتر شد.
— چون دیوونهست... دیوونهی داشتن چیزیه که مال خودش نیست. دیوونهی تو. دیوونهی اینکه تو رو از من بگیره.
صدای بغضدارم بالا رفت:
— و تو... تو بازم مقاومت نکردی! گذاشتی اون ببوسدت... دستت بزنه...
چشمهاشو بست. انگار داشت خودش رو توی ذهنش کتک میزد.
— ات... من نمیدونستم چی کار میکنم... بهخدا دست خودم نبود...
یه قدم عقب رفتم.
— کوک... اگه یه روز دوباره کنترلت دست خودت نباشه... اگه یکی دیگه بخواد ازت استفاده کنه چی؟
اون لحظه فقط زل زد بهم.
بعد لباشو تکون داد:
— اگه یه روز دیگه یه نفر بخواد از من استفاده کنه... خودمو نابود میکنم. ولی دیگه اجازه نمیدم تو آسیب ببینی، حتی بهخاطر من.
سکوت کردم.
دلم نمیخواست باورش کنم.
ولی چشمهاش... اون چشمها هنوز همون کوک بودن. همون کوکی که عاشقش بودم.
سرمو انداختم پایین.
زانوم درد میکرد. کوک سریع متوجه شد.
— زخمی شدی...
خواست بغلم کنه، مقاومت کردم.
— ولم کن...
اما بیتوجه بغلم کرد و بردم سمت ماشین.
با نگرانی گفت:
— میبرمت بیمارستان. نمیخوام بیشتر از این آسیب ببینی.
(ویو ات)
پرستار نگاهی بین من و کوک انداخت، لبخند سردی زد و گفت:
— خب آقای جئون، حال همسرتون فعلاً ثابته، فقط باید هر روز پانسمانشون عوض شه. زخمشون سطحی نیست، مراقبت لازم داره.
کوک سری تکون داد.
من چشمهامو ازش گرفتم.
این "همسرم" گفتنش... آتیشم میزد. نه به خاطر معنیش، بلکه به خاطر اینکه یه زمانی آرزوش بودم و حالا...
پرستار رفت و ما توی سکوت تنها شدیم.
کوک قدمی جلو گذاشت.
خم شد کنار تختم.
آروم گفت:
— ات... فقط یه فرصت میخوام... یه فرصت برای اینکه همهچی رو درست کنم.
پوزخند زدم.
— کوک... من دختربچه نیستم که با حرف قشنگ آروم بشم. اون چیزی که دیدم... نابودم کرد.
— میدونم... ولی اون چیزی که دیدی، واقعی نبود. دست من نبود. اون مواد...
پارت۲۴
ویو ات
کوک جلوی پام زانو زده بود، چشمهاش خیس...
– نمیتونم بدون تو نفس بکشم، پرنسسم...
نگاه ازش گرفتم. اشکهام بیوقفه میریختن.
ولی دلم هم از درد داشت پاره میشد.
هنوز تصویر اون صحنه از جلوی چشمام نمیرفت.
— بسه کوک... دیگه نمیتونم. تو... تو خیانت کردی...
بلند شد، اومد سمتم.
— نه، نه ات، قسم میخورم اون چیزی که دیدی واقعیت نبود.
چشماش رو با التماس دوخته بود به من.
— نمیدونم یونا چی کار کرده بود. فقط... یه لحظه بعد از نوشیدن اون نوشیدنی... همه چی تار شد. حس کردم کنترلم رو ندارم...
صدای لرزونش توی قلبم چنگ میزد.
— فکر میکنم... فکر میکنم یونا یه مادهی تحریککننده ریخته بود تو نوشیدنیم.
سکوت کردم... ذهنم گیج بود.
— چرا باید همچین کاری کنه؟! اون... اون بهترین دوستم بود...
کوک نزدیکتر شد.
— چون دیوونهست... دیوونهی داشتن چیزیه که مال خودش نیست. دیوونهی تو. دیوونهی اینکه تو رو از من بگیره.
صدای بغضدارم بالا رفت:
— و تو... تو بازم مقاومت نکردی! گذاشتی اون ببوسدت... دستت بزنه...
چشمهاشو بست. انگار داشت خودش رو توی ذهنش کتک میزد.
— ات... من نمیدونستم چی کار میکنم... بهخدا دست خودم نبود...
یه قدم عقب رفتم.
— کوک... اگه یه روز دوباره کنترلت دست خودت نباشه... اگه یکی دیگه بخواد ازت استفاده کنه چی؟
اون لحظه فقط زل زد بهم.
بعد لباشو تکون داد:
— اگه یه روز دیگه یه نفر بخواد از من استفاده کنه... خودمو نابود میکنم. ولی دیگه اجازه نمیدم تو آسیب ببینی، حتی بهخاطر من.
سکوت کردم.
دلم نمیخواست باورش کنم.
ولی چشمهاش... اون چشمها هنوز همون کوک بودن. همون کوکی که عاشقش بودم.
سرمو انداختم پایین.
زانوم درد میکرد. کوک سریع متوجه شد.
— زخمی شدی...
خواست بغلم کنه، مقاومت کردم.
— ولم کن...
اما بیتوجه بغلم کرد و بردم سمت ماشین.
با نگرانی گفت:
— میبرمت بیمارستان. نمیخوام بیشتر از این آسیب ببینی.
(ویو ات)
پرستار نگاهی بین من و کوک انداخت، لبخند سردی زد و گفت:
— خب آقای جئون، حال همسرتون فعلاً ثابته، فقط باید هر روز پانسمانشون عوض شه. زخمشون سطحی نیست، مراقبت لازم داره.
کوک سری تکون داد.
من چشمهامو ازش گرفتم.
این "همسرم" گفتنش... آتیشم میزد. نه به خاطر معنیش، بلکه به خاطر اینکه یه زمانی آرزوش بودم و حالا...
پرستار رفت و ما توی سکوت تنها شدیم.
کوک قدمی جلو گذاشت.
خم شد کنار تختم.
آروم گفت:
— ات... فقط یه فرصت میخوام... یه فرصت برای اینکه همهچی رو درست کنم.
پوزخند زدم.
— کوک... من دختربچه نیستم که با حرف قشنگ آروم بشم. اون چیزی که دیدم... نابودم کرد.
— میدونم... ولی اون چیزی که دیدی، واقعی نبود. دست من نبود. اون مواد...
- ۲.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط