عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻

پارت ۲۵

— می‌دونم... ولی اون چیزی که دیدی، واقعی نبود. دست من نبود. اون مواد... ذهنمو گرفت. من حتی درست یادم نمیاد چی شد...

چشماشو بست. نفس عمیقی کشید.
— وقتی بیدار شدم، فقط تو بودی تو ذهنم. فقط صدای گریه‌ت... نگاهت... دیوونه‌م کرد.

با بغض گفتم:
— پس چرا نذاشتی جلوش رو بگیرم؟ چرا گذاشتی اونجوری لمست کنه؟

اون لحظه صدای کوک شکست.
— چون من اون موقع، من نبودم...

چند لحظه سکوت.

— تو... هنوزم منو می‌خوای؟ — صداش آروم و شکسته بود.

لبمو گزیدم. دلم داد می‌زد بگم آره... ولی عقلم فریاد می‌زد نه.

گفتم:
— نمی‌دونم، کوک... نمی‌دونم...

چشماش افتاد به زانوم، که هنوز ازش خون میومد.
خم شد، یه بوسه‌ی آروم روی زخمم زد.

سریع عقب کشیدم پامو.
— کوک!

نگاهِ معذرت‌خواهی تو چشماش برق می‌زد.
— ببخش… فقط… دوست نداشتم ببینم درد می‌کشی.

یه لحظه سکوت کرد.

— امشب همین‌جا می‌مونم. نمی‌ذارم تنها باشی.

خواستم مخالفت کنم که گفت:
— نترس، فقط می‌مونم اینجا. حتی اگه فقط پشت در باشه... چون من مقصرم.
چون تو همه‌چیز منی، ات.

چشم‌هامو بستم.
آشفته بودم. قلبم هنوز زخمی بود.
ولی یه چیزو با تمام وجود حس می‌کردم.
من عاشقشم ولی ازش ناراحتم.اینم ادامه‌ی پارت ۲۴، با همون حس و حال دل‌تنگی و آشفتگی، درست از همون‌جایی که تموم
چشم‌هامو بسته بودم، ولی اشکام هنوز می‌ریختن.
نه از درد زانو… از درد دلی که انگار تیکه‌تیکه شده بود.

صدای نفس کشیدن کوک توی سکوت اتاق می‌پیچید.
سنگین… پُر از پشیمونی.

— فقط یه شانس، ات…
صدای آروم و خش‌دارش شکستم داد.
— فقط بذار نشونت بدم که هنوز همون آدمم… همونی که هرشب با لبخندت خوابش می‌برد… همونی که وقتی اخم می‌کنی، همه‌ی دنیاش تاریک می‌شه.

بغضم ترکید.
سرمو چرخوندم سمت پنجره.
نمی‌تونستم نگاش کنم. چون اگه یه ثانیه بیشتر نگاش می‌کردم… ممکن بود تمام دیوارای دلم بریزن.

— برو کوک… الان فقط می‌خوام تنها باشم.

چند ثانیه‌ای سکوت کرد.
بعد با صدای شکسته‌ای گفت:
— باشه… ولی پشت در می‌مونم. اگه حتی یه بار صدات لرزید… من اونجام.

صدای قدم‌هاش رو شنیدم که دور شد.
در باز شد… و بسته شد.

تازه اون لحظه نفس عمیقی کشیدم.
انگار چند ساعت بود نفس نکشیده بودم.

نگاه کردم به زانوم، به لکه‌ی خون خشک شده روی پوست.
ولی زخمی که بیشتر اذیتم می‌کرد… توی دلم بود.

(ویو کوک)

پشت در نشسته بودم. به دیوار تکیه داده بودم و سرمو گذاشته بودم روی زانو‌هام.
دلم می‌خواست زمانو بزنم عقب.
برگردم به چند ساعت پیش.
قبل از اینکه اون نوشیدنی لعنتی رو بخورم.
قبل از اینکه ات با اون نگاه نابودم کنه.

یونا…
اون باید جواب بده.
باید تاوان همه‌ی اینا رو بده.
حتی اگه من مقصرم، اون باید تاوان پس بده.
دیدگاه ها (۳)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۶(ویو کوک)هنوز هوا تاریک بود. سکوتی س...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۲۷ویو کوکماشین رو پارکینگ پارک کردم. ا...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت۲۴ویو اتکوک جلوی پام زانو زده بود، چشم‌...

پ༺ عشق در چشمانت ༻ پارت ۲۳ویو کوکوقتی نوشیدنی رو خوردم، یه ح...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟕ات هنوز از بوسه‌ی طولانی گیج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط