My professor
My professor
Chapter:2
Part:81
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
یاد بازیگوشیای وقت و بی وقت هیزل افتاد
جونگکوک:تا به اون اتفاق اشاره کرد فهمیدم تو سرش چی میگذشته که این نمایش رو ترتیب داده.. یه سری از مواد اولیه ی هگزآپریس اگر تو مرحله اشتباهی به هم اضافه بشن انفجار صورت میگیره .....
جئون مکثی کرد و ادامه داد
جونگکوک :این وسط واسه طبیعی جلوه دادن قضیه، اخمامو کشیدم تو هم...زهر ریختم تو حرفام... جوری باهاش رفتار کردم که انگار واقعا آخر خطه ...بی رحمانه حرف زدم ... خیلی بی رحمانه .... چشماش؟ ... باید می دیدی قفل شده بود... باورش شده بود دارم جدی جدی این مزخرفاتو بارش میکنم.
جونگکوک :اما وقتی حرفم تموم شد و از کنارش رد شدم ، رومو سمتش چرخوندم ، یه چشمک زدم و بی صدا خندیدم...اون موقع بود که تازه فهمید استعداد بازیگریش به کی رفته
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ: خدا در و تخته رو با هم جور کرده ... در عجبم خودتون اینجوري این بچتون چی میشه فکر کنم اون دیگه بره تو خط انگولک کردن ابلیس و ملائكه ...
جئون لبخند تلخ و بی جونی زد و سرشو پایین انداخت ... تهیونگ تو فکر فرو رفت و به دیوار روبه روش خیره شد
تهیونگ :یه چیزو هنوز نمیتونم بفهمم ... كل لابراتوار خاکستر شد اما شما دو نفر ... چطور تونستید با وجود اون همه محافظ فرار کنید؟
جئون مردمک چشمای خمار شو سمت تهیونگ داد و لبخند کم جونی زد
جونگکوک :اونش دیگه فوت و فن کوزه گریه .... اولش سخت به نظر می رسید چون موادی که در اختیار داشتیم محدود بودن ... ولى عمده...كيلو كيلو ماده ی اولیه داشتیم .... باید اول از همه حفاظ پنجره ها رو از بین میبردیم با چند قلم از مواد و یه ترکیب ساده، دما رو بالا بردیم. فلزو ذوب کردیم راه فرار ساختيم .... و بعد ، انفجار رو تو ابعاد بزرگ تر طراحی کردیم...چند ثانیه بیشتر زمان نداشتیم تا انفجار ... اون چند ثانیه کافی بود تا ببرمش تو یه چاله همون نزدیکی و پناه بگیریم...ولى ... چون فاصلمون با لابراتوار خیلی کم بود....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ⚡️
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:81
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
یاد بازیگوشیای وقت و بی وقت هیزل افتاد
جونگکوک:تا به اون اتفاق اشاره کرد فهمیدم تو سرش چی میگذشته که این نمایش رو ترتیب داده.. یه سری از مواد اولیه ی هگزآپریس اگر تو مرحله اشتباهی به هم اضافه بشن انفجار صورت میگیره .....
جئون مکثی کرد و ادامه داد
جونگکوک :این وسط واسه طبیعی جلوه دادن قضیه، اخمامو کشیدم تو هم...زهر ریختم تو حرفام... جوری باهاش رفتار کردم که انگار واقعا آخر خطه ...بی رحمانه حرف زدم ... خیلی بی رحمانه .... چشماش؟ ... باید می دیدی قفل شده بود... باورش شده بود دارم جدی جدی این مزخرفاتو بارش میکنم.
جونگکوک :اما وقتی حرفم تموم شد و از کنارش رد شدم ، رومو سمتش چرخوندم ، یه چشمک زدم و بی صدا خندیدم...اون موقع بود که تازه فهمید استعداد بازیگریش به کی رفته
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ: خدا در و تخته رو با هم جور کرده ... در عجبم خودتون اینجوري این بچتون چی میشه فکر کنم اون دیگه بره تو خط انگولک کردن ابلیس و ملائكه ...
جئون لبخند تلخ و بی جونی زد و سرشو پایین انداخت ... تهیونگ تو فکر فرو رفت و به دیوار روبه روش خیره شد
تهیونگ :یه چیزو هنوز نمیتونم بفهمم ... كل لابراتوار خاکستر شد اما شما دو نفر ... چطور تونستید با وجود اون همه محافظ فرار کنید؟
جئون مردمک چشمای خمار شو سمت تهیونگ داد و لبخند کم جونی زد
جونگکوک :اونش دیگه فوت و فن کوزه گریه .... اولش سخت به نظر می رسید چون موادی که در اختیار داشتیم محدود بودن ... ولى عمده...كيلو كيلو ماده ی اولیه داشتیم .... باید اول از همه حفاظ پنجره ها رو از بین میبردیم با چند قلم از مواد و یه ترکیب ساده، دما رو بالا بردیم. فلزو ذوب کردیم راه فرار ساختيم .... و بعد ، انفجار رو تو ابعاد بزرگ تر طراحی کردیم...چند ثانیه بیشتر زمان نداشتیم تا انفجار ... اون چند ثانیه کافی بود تا ببرمش تو یه چاله همون نزدیکی و پناه بگیریم...ولى ... چون فاصلمون با لابراتوار خیلی کم بود....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ⚡️
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۹۳
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط