{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الو نازنین؟چرا جواب نمیدی؟قهری خانومی؟

الو نازنین؟چرا جواب نمیدی؟قهری خانومی؟
-هان؟نه بگو بله
-چی؟خانوم من هیج وقت نمیگه بله پس یچیزیت شده.
-نه چیزی نیست بگو
-نازنینم گل من تنها خانوم من عشق من چیشده جون شهاب بگو
-شهاب هیچی نشده
-خانوم من بهم دروغ نمیگه هیچ وقت
-شهاب باید........
-چی قلب من؟
-باید جدا بشیم
-چی؟چرا خانومم؟مگه چیکار کردمت؟
-هیچی تو تنها عشق منی ولی باید مجبوریم جدابشیم ببخشید خدافظ تا ابد عاشقتم
-نازنینم تو غلط کردی جوابمو بده بینم چیشده؟
بووووووق بووووق(اشغال)
شهاب دوباره زنگ زد:

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا تماس بگیرید.
-یعنی چی نازنین چش شد یهو؟ نکنه اتفاق بدی افتاده؟؟؟

شهاب همش فکر نازنین رو میکرد و به گوشیش زنگ میزد ولی خاموش بود.
تصمیم گرفت فردا بره دم خونه نازنین...
وقتی به دم خونشون رسید به پنجره اتاقش یه سنگ انداخت و منتظر موند پنجره باز بشه ولی نشد...
دوسه بار انداخت تا اینکه نازنین با چشمای پف کرده و لکه ی خون به شهاب نگاه انداخت بعد پنجررو بست...

-نازنین ننااااززززنیییییننننن درو باز کن بازکن زود باش زوووود نازنین ناااززنییین
در باز شد و نازنین با پالتوی قهوه ای اومد بیرون:

-شهاب چیه؟
-چی چیه؟یعنی چی تو مگه عاشقم نیستی پس چرا میگی بای تا ابد؟
-چون میدونم تهش بهم نمیرسیم شهاب
-الکی حرف نزن منو تو جنگیدیم و ادامه میدیم نازنین ناراحتم نکن
-شهاب من........
-توچی گلم؟
-من عاشقتم عاشششقققق عاشقتم
شهاب نازنین رو بغل کرد...
-نازنین چت شده کی ناراحتت کرده بگو تیکه پارش کنم؟
-شهاب میدونی چیه من دیروز....
از بینی نازنین خون اومد و روی دست شهاب ریخت....
شهاب با چشمای درشت به خون دستش نگاه کرد.
-ن....ن....ن....اااا...ااز...زززی.....ن این چیه؟
-نه نه من میرم خدافظ
با شدت رفت بالا تو اتاقش....
شهاب همونطوری شکه مونده بود و با خودش فکر کرد....رفت خونه دید برای گوشیش اس ام اس اومده که روش نوشته از طرف نازنینم....
-شهابم زندگیم هستی من اقای من
من سرطان گرفتم سرطان خون.خون رو دستت اثر سرطان منه پس بدون چرا گفتم خدافظ تا ابد...میتونی با یه دختره سالم ازدواج کنی.
شهاب به نازنین زنگ زد:
بقیش پست بعدی
دیدگاه ها (۲)

شهاب به نازنین زنگ زد:تو هرچیزیت باشه من پسر بابامم تا تهش ب...

روز خاڪسپاریم...!!! گریه و زارے.....

#1:متولد چه ماهی هستی؟ فـَرْوَردیـن 2:احساساتت چقدره؟ خـیـلی...

سلامتی روزی ک بی اجازه لختم میکنن و 1 غریبه منو میشوره و بقی...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.6کوک:وللش .....ا.ت:باید چیکار کنم؟...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

درخواستی وقتی بیماری قلبی داری اون..Part:²حرفش قطع شد ای کاش...

رمان تو خود منی

پارت۴۱ قمار یا زندگی

Love youپارت پنجم-عامم اینجوری ک تو تعریف کردی حسودیم شد بهش...

پآرت⁹نوا و یونگی مثل همیشه از خواب بیدار شدن و رفتن...توراه ...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴روی مبل لم داد و کنترل رو برداشت و «T...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔بادیگارد ماشین رو اورد جیمین در ماشین رو باز کرد تا نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط