رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت بــیــسׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـــتـــم)
کای لیوانش رو لمس کرد، نه برای اینکه بخوره—برای اینکه خودش رو آروم کنه. بعد آروم گفت:«میدونی… وقتی تو سر کلاس کنارم میشینی، یه حس عجیبی دارم.»
لبخند کوچیکی زد؛ همون لبخندی که آدم رو نمیذاشت جدی بگیره، ولی حرفهاش همیشه جدیتر از شوخی بود.
من خواستم حرفی بزنم، ولی صدا توی گلویم گیر کرد. فقط پلک زدم و گفتم:
«خب؟»
کای سرش رو کمی کج کرد. نگاهش مستقیم توی صورتم موند؛ گرم، نزدیک… و یک ذره هم خطرناک.
«حقیقتش اینه که… من از اول نمیخواستم فقط همون “همکلاسیِ شیطون” باشم.»
مکث کرد. بعد با لحنی که انگار اعتراف میکرد ادامه داد:
«میخواستم یه جوری باهات حرف بزنم که خودت بفهمی… من حواسم به توئه. نه فقط به درس.»
من نفس عمیق کشیدم. مغزم هزار تا فکر ساخت و هیچکدومش به اندازهی کافی سریع نبود که بفهمم چی باید بگم.
«کای…»
همزمان با گفتن اسمش، انگار کل صداهای کافه دور شد. فقط صدای قلبم موند.
کای انگشتهاش رو روی میز گذاشت، خیلی آروم… نزدیکتر از قبل.
«ولی هر بار که نزدیک میشم، یه چیزی توی خودم میگه عقب بمون. هم ازت میترسم… هم بهت احتیاج دارم.»
لبخندش کمرنگ شد. اون شوخیِ قبلی، یه لحظه کنار رفت. واقعاً کنار رفت.
من نمیدونستم باید بخندم یا جدی باشم. فقط به چشماش نگاه کردم.
«پس اون برگه… برای چی بود؟»
کای نفسش رو بیرون داد، انگار همون سؤال رو از قبل میدونست میپرسم.
«اون فقط… راه بود. یه بهونه که ببینم حاضر هستی گوش بدی یا نه.»
بعد، خیلی آهسته، از کیفش یه چیز کوچیک بیرون آورد: همون برگهی تاخوردهی قبلی، ولی اینبار صاف و تمیز.
با خودکار، گوشهی پایینش یه تاریخ نوشته بود و زیرش دو تا جمله کوتاه:«اگر یک روز خواستی واقعی حرف بزنی… من هستم.»
و زیرش: «فقط شرطش اینه: با ترس نگو. با شجاعت بگو.»
من انگار دستهام سرد شده بود. ولی نه از ترس… از هیجان.
کای فقط نگاه کرد و گفت:
«حالا نوبت توئه. تو هم چی میخواستی بگی؟ همون چیزی که از وقتی تو کلاس کنارم نشستی تو دلت نگه داشتی…»
(پـ꩜ـارت بــیــسׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـــتـــم)
کای لیوانش رو لمس کرد، نه برای اینکه بخوره—برای اینکه خودش رو آروم کنه. بعد آروم گفت:«میدونی… وقتی تو سر کلاس کنارم میشینی، یه حس عجیبی دارم.»
لبخند کوچیکی زد؛ همون لبخندی که آدم رو نمیذاشت جدی بگیره، ولی حرفهاش همیشه جدیتر از شوخی بود.
من خواستم حرفی بزنم، ولی صدا توی گلویم گیر کرد. فقط پلک زدم و گفتم:
«خب؟»
کای سرش رو کمی کج کرد. نگاهش مستقیم توی صورتم موند؛ گرم، نزدیک… و یک ذره هم خطرناک.
«حقیقتش اینه که… من از اول نمیخواستم فقط همون “همکلاسیِ شیطون” باشم.»
مکث کرد. بعد با لحنی که انگار اعتراف میکرد ادامه داد:
«میخواستم یه جوری باهات حرف بزنم که خودت بفهمی… من حواسم به توئه. نه فقط به درس.»
من نفس عمیق کشیدم. مغزم هزار تا فکر ساخت و هیچکدومش به اندازهی کافی سریع نبود که بفهمم چی باید بگم.
«کای…»
همزمان با گفتن اسمش، انگار کل صداهای کافه دور شد. فقط صدای قلبم موند.
کای انگشتهاش رو روی میز گذاشت، خیلی آروم… نزدیکتر از قبل.
«ولی هر بار که نزدیک میشم، یه چیزی توی خودم میگه عقب بمون. هم ازت میترسم… هم بهت احتیاج دارم.»
لبخندش کمرنگ شد. اون شوخیِ قبلی، یه لحظه کنار رفت. واقعاً کنار رفت.
من نمیدونستم باید بخندم یا جدی باشم. فقط به چشماش نگاه کردم.
«پس اون برگه… برای چی بود؟»
کای نفسش رو بیرون داد، انگار همون سؤال رو از قبل میدونست میپرسم.
«اون فقط… راه بود. یه بهونه که ببینم حاضر هستی گوش بدی یا نه.»
بعد، خیلی آهسته، از کیفش یه چیز کوچیک بیرون آورد: همون برگهی تاخوردهی قبلی، ولی اینبار صاف و تمیز.
با خودکار، گوشهی پایینش یه تاریخ نوشته بود و زیرش دو تا جمله کوتاه:«اگر یک روز خواستی واقعی حرف بزنی… من هستم.»
و زیرش: «فقط شرطش اینه: با ترس نگو. با شجاعت بگو.»
من انگار دستهام سرد شده بود. ولی نه از ترس… از هیجان.
کای فقط نگاه کرد و گفت:
«حالا نوبت توئه. تو هم چی میخواستی بگی؟ همون چیزی که از وقتی تو کلاس کنارم نشستی تو دلت نگه داشتی…»
- ۴۲
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط