رمان عشق من و تو
رمان عشق من و تو
پارت_۴۴
و راشا نگران و ترسیده و عصبانی شده بود
اولین نفر این دو رو پیاده کردن
راشا با دیدن خلبان سمتش دوید که چند مهماندار مرد اونو نگه داشتن
ولی راشا فقط داد و بیداد میکرد و اونا میخواست ولش کنن
که تمنا از درد جیغ زد
تمنا:راشاااا بیا دارم میمیرم
راشا به سمت تمنا که چند مهماندار زن داشتن میبردنش سمت اوژانس دوید در کنارش نشست که یه مهماندار گفت
مهماندار:نگران وسایلتون نباشین
راشا سر تکون داد
تمنا تو طول راه بی تاب بود و راشا از ترسش میگفت و به تمنا التماس میکرد تنهاش نزاره
و هر دوتا گریه میکردن
به بیمارستان که رسیدن تمنا رو بردن برای عمل و راشا رو پشت اتاق عمل تنها گذاشتن
از ساعت چهار عصر تا ساعت شیش عصر پشت در اتاق عمل راه میرفت و به خود قول میداد دیگ هیچ وقت با نفسش سرد نباشه
و خدا رو صدا میزد و کمک میخواست
همین جور تو خودش بود که یه تخت با دوتا بچه که پرستار به سمتش میاورد رو دید
پرستار بهش رسید که اون بدون توجه به بچه ها با نگرانی پرسید
راشا:خانم،همسرم...
تمنا:اخ راشا خیلی نامردی تو این نونو گذاشتی تو دامنم....
و از حال رفت
با نگرانی سمت تمنای عرق کرده و بیهوش رفت
که پرستار با خنده که بخاطر حرف تمنا بود گفت
پرستار:نگران نباشید طبیعیه،نمیخواید بچه هاتون رو ببینین؟؟
ما همسرتون رو میبریم به اتاقشون شما راحت باشین
راشا تشکر کرد و با شادی سمت بچه ها رفت
بعد تحویل بچه ها به پرستار به خانواده ها خبر داد و به سمت اتاق تمنا رفت
همه تو اتاق بودن از بچه رها گرفته تا پویا و رزا و پدر مادرا و ایلیا و الینا
راشا کنار تمنا ایستاده بود و دوقلوهاش رو بغل کرده بود و منتظر ملکه رویاهاش بود تا چشم باز کند و بچه های شکل خودش رو ببیند
بچه هایی که از زیبایی مادر و پدرشون ارث بردن و این خیلی باعث شادی راشاس که بچه هاش چشمایی مثل مادرشون رو دارن
♡♡♡تمنا♡♡♡
چشمام رو باز کردم که راشا رو با دوتا بچه لبخند به لب بالای سرم دیدم
سرم رو برگردوندم که دیدم همه اومدت
بعد سلام احوال پرسی و دیدن ایدین
ایلیا بچه ها رو از بغل راشا گرفت
راشا هم خم شد پیشونیم رو ب*و*س*ی*د
ایلیا پرسید
ایلیا:حالا اسم این فسقلی ها چی هست؟؟
به راشا نگاه کردم که با لبخند و عشق نگاهم کرد و با سر تاییدم کرد
نگاهمون رو به خانواده هامون و دوستانمون دوختیم و با هم و با عشق گفتیم
+تیام و تارا
همه تبریک گفتن و به سمت بچه ها رفتن و سرگرم بازی با اونا شدن
من:اینم حکایت عشق منه
راشا:نه این دنیا،این دنیای مثل بهشتمون حکایت عشق بین منو توعه،عشق من و تو
و زمزمه کرد
عشق من
و هر دو غرق چشمای هم به امید اینده ایی سبز همراه بچه هامون
و عشق زیبامون لبخند زدیم
که راشا شروع کرد به لب زدن اهنگ(شیدایی_حامد همایون)
پارت_۴۴
و راشا نگران و ترسیده و عصبانی شده بود
اولین نفر این دو رو پیاده کردن
راشا با دیدن خلبان سمتش دوید که چند مهماندار مرد اونو نگه داشتن
ولی راشا فقط داد و بیداد میکرد و اونا میخواست ولش کنن
که تمنا از درد جیغ زد
تمنا:راشاااا بیا دارم میمیرم
راشا به سمت تمنا که چند مهماندار زن داشتن میبردنش سمت اوژانس دوید در کنارش نشست که یه مهماندار گفت
مهماندار:نگران وسایلتون نباشین
راشا سر تکون داد
تمنا تو طول راه بی تاب بود و راشا از ترسش میگفت و به تمنا التماس میکرد تنهاش نزاره
و هر دوتا گریه میکردن
به بیمارستان که رسیدن تمنا رو بردن برای عمل و راشا رو پشت اتاق عمل تنها گذاشتن
از ساعت چهار عصر تا ساعت شیش عصر پشت در اتاق عمل راه میرفت و به خود قول میداد دیگ هیچ وقت با نفسش سرد نباشه
و خدا رو صدا میزد و کمک میخواست
همین جور تو خودش بود که یه تخت با دوتا بچه که پرستار به سمتش میاورد رو دید
پرستار بهش رسید که اون بدون توجه به بچه ها با نگرانی پرسید
راشا:خانم،همسرم...
تمنا:اخ راشا خیلی نامردی تو این نونو گذاشتی تو دامنم....
و از حال رفت
با نگرانی سمت تمنای عرق کرده و بیهوش رفت
که پرستار با خنده که بخاطر حرف تمنا بود گفت
پرستار:نگران نباشید طبیعیه،نمیخواید بچه هاتون رو ببینین؟؟
ما همسرتون رو میبریم به اتاقشون شما راحت باشین
راشا تشکر کرد و با شادی سمت بچه ها رفت
بعد تحویل بچه ها به پرستار به خانواده ها خبر داد و به سمت اتاق تمنا رفت
همه تو اتاق بودن از بچه رها گرفته تا پویا و رزا و پدر مادرا و ایلیا و الینا
راشا کنار تمنا ایستاده بود و دوقلوهاش رو بغل کرده بود و منتظر ملکه رویاهاش بود تا چشم باز کند و بچه های شکل خودش رو ببیند
بچه هایی که از زیبایی مادر و پدرشون ارث بردن و این خیلی باعث شادی راشاس که بچه هاش چشمایی مثل مادرشون رو دارن
♡♡♡تمنا♡♡♡
چشمام رو باز کردم که راشا رو با دوتا بچه لبخند به لب بالای سرم دیدم
سرم رو برگردوندم که دیدم همه اومدت
بعد سلام احوال پرسی و دیدن ایدین
ایلیا بچه ها رو از بغل راشا گرفت
راشا هم خم شد پیشونیم رو ب*و*س*ی*د
ایلیا پرسید
ایلیا:حالا اسم این فسقلی ها چی هست؟؟
به راشا نگاه کردم که با لبخند و عشق نگاهم کرد و با سر تاییدم کرد
نگاهمون رو به خانواده هامون و دوستانمون دوختیم و با هم و با عشق گفتیم
+تیام و تارا
همه تبریک گفتن و به سمت بچه ها رفتن و سرگرم بازی با اونا شدن
من:اینم حکایت عشق منه
راشا:نه این دنیا،این دنیای مثل بهشتمون حکایت عشق بین منو توعه،عشق من و تو
و زمزمه کرد
عشق من
و هر دو غرق چشمای هم به امید اینده ایی سبز همراه بچه هامون
و عشق زیبامون لبخند زدیم
که راشا شروع کرد به لب زدن اهنگ(شیدایی_حامد همایون)
- ۱۴.۷k
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط