{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P9
یهو کوک‌ با یه سینی پر از پنکیک و عسل وارد شد ( برادرانی که BL می‌بینید خودتون رو کنترل کنید😂😂)
- صبح بخیر پرنسسم (لبخند)
+صبح بخیر آفتاب از کدوم ور بیرون اومده مهربون شدی؟؟ (طعنه زد به پسرم😔)
-عوض تشکرته حالا بگیر اینا رو بخور گرسنه نمونی
+باششششش
ویو ا.ت
پنکیک هارو خوردم خیلی خوشمزه بود
برای همین از تخت بلند شدم که ظرف هارو ببرم تو آشپزخونه از پله ها پایین رفتم و ظرف رو گذاشتمـ
که احساس کردم یکی داره از پشت بغلم می‌کنه وقتی که برگشتم کوک بود ناخودآگاه لبخندی به لبم اومد
-عروسکم به چی میخندی؟؟
+از این زاویه شبیه خرگوش شدی
-هه دوست دختر مارو باش
+چی؟؟
دوست دختر دیگه
+من دوست دختر تو نیستم باید ازم درخواست کنی
-عجبااااااا آها راستی امشب ساعت ۷ حاضر باش میام دنبالت
دخترک باشه گفت و سمت اتاقش رفت که در اتاق زده شد
آجوما: بیام تو
+بفرمایید
آجوما: خانم ارباب این رو دادن گفتن که امشب بپوشینش
+باشه میتونی بری
جعبه رو باز کردم که یهو................



ببخشید کم بود این پارت رو بزور نوشتم بخاطر یکی از درخواست ها 🫧🩵🌊
دیدگاه ها (۰)

لباسی که کوکی برا ا.ت فرستاد

P10که یهو با یه لباس مشکی فوق‌العاده گیشنگ مواجه شدم انقدر ک...

P8ویو ا.ت دیدم کوک اومد و خواستم از پله ها بیام بالا که یهو ...

P7 که یهو از پله صدای بلندی اومد دیدم که ا‌.ت افتاده واسه یه...

part26 عشق پنهان《ویو ات》با جونگ کوک شروع کردیم به جمع کردن و...

part13 عشق پنهانم جونگ کوک: باشه پسرم میتونی باهاش ازدواج کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط