{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد

پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد
وقتی که چشمت راوی این داستان باشد

تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده

هرگــز دو تا خورشید در یک آسمـان باشد؟

تلخی تو دلچسب چون سیگار بعد از چای

رسم است زیبــا رو کمی نا مهربان باشد!

گیسوی خودرا وا مگیر از دست من ، مگذار

این کشتـی ِ طوفــان زده بی بادبان باشد

یک شهر کشته مرده ات هستند و حق دارند

سخت است قلبــی از نگاهت در امان باشد

خالی است دستانم ولی زیبایی ات گم بود

شاعر اگـر می خواست فکر آب و نان باشد

تقویم حرف مفت دارد می زند خانم!

پیرم ولی آدم دلش باید جوان باشد...
دیدگاه ها (۱)

چشمانت از اصالت این قهوه چیزتریعنـــی غلیظ تر، بله! یعنی غلی...

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیستدر وجودم سنگ روی سنگ دیگ...

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا باز بوی سپند می‌آیدچه کنم؟با وجود ا...

چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــونشستن چشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط