تو راهرو ها بودی فانوسی دستت بود . آروم قدم بر میداشتی .
تو راهرو ها بودی فانوسی دستت بود . آروم قدم بر میداشتی . به سمت کتابخونه رفتی . روی دیوار کوبیده شدی . آخی که از دردت به گوش میرسیدو خفه کردی .
تئودور : این موقع شب اینجا چیکار میکنی شکلات ؟
ا.ت : ببخشید خوابم نمیبرد .
تئودور : فک نکنم اگه خانوادت بدونن خوشحال بشن ؟ !
ا.ت : تو بهشون میگی ؟
با قاطعیت گفت
تئودور : بگم ؟ امم آره به عنوان معلمت باید بگم .
با لجبازی ادامه دادی
ا.ت : ولی به عنوان دوست پسرم باید مواظبم باشی . نه اینکه لوم بدی .
پوزخندی زد و بوسید و صورتتو نوازش کرد
تئو : دیگه نباید این وقت شب تو راهرو ها باشی اگه کسی اذیتت میکرد چی
ا.ت : تومعلم دفاع در برابر جادویی سیاهی جادوی سیاه یا پسرای هول فوق داره
پوزخندی زد و دستتو کشید و به سمت خوابگاهش برد
ا.ت : کجا میبری منو اگه کسی بدونه
تئو : باید بهت درس درست حسابی بدهم شکلات
دستتو کشید و برد .
ا.ت : نکن تئو ! تئو !
تئو : ساکت شکلات
در اتاقشو قفل کرد و بین پاهاش گرفتت
ا.ت : نکن
تئو : چرا
ا.ت : گفتم نکن
تئو : ببخشید
و ولت کرد . بغلت کرد و خوابوندت رو تخت و گونتو نوازش کرد . اشک هات ریخت . تازه متوجه شد .
تئو : اون پسر احمق اخراج شد دیگه هیچ چیزی نیست که نگرانت کنه . من پیشتم باشه کوچولو .
سری تکون دادی و هردوتون به خواب رفتید .
گشادیم میاد رمان تامو بنویسم
تئودور : این موقع شب اینجا چیکار میکنی شکلات ؟
ا.ت : ببخشید خوابم نمیبرد .
تئودور : فک نکنم اگه خانوادت بدونن خوشحال بشن ؟ !
ا.ت : تو بهشون میگی ؟
با قاطعیت گفت
تئودور : بگم ؟ امم آره به عنوان معلمت باید بگم .
با لجبازی ادامه دادی
ا.ت : ولی به عنوان دوست پسرم باید مواظبم باشی . نه اینکه لوم بدی .
پوزخندی زد و بوسید و صورتتو نوازش کرد
تئو : دیگه نباید این وقت شب تو راهرو ها باشی اگه کسی اذیتت میکرد چی
ا.ت : تومعلم دفاع در برابر جادویی سیاهی جادوی سیاه یا پسرای هول فوق داره
پوزخندی زد و دستتو کشید و به سمت خوابگاهش برد
ا.ت : کجا میبری منو اگه کسی بدونه
تئو : باید بهت درس درست حسابی بدهم شکلات
دستتو کشید و برد .
ا.ت : نکن تئو ! تئو !
تئو : ساکت شکلات
در اتاقشو قفل کرد و بین پاهاش گرفتت
ا.ت : نکن
تئو : چرا
ا.ت : گفتم نکن
تئو : ببخشید
و ولت کرد . بغلت کرد و خوابوندت رو تخت و گونتو نوازش کرد . اشک هات ریخت . تازه متوجه شد .
تئو : اون پسر احمق اخراج شد دیگه هیچ چیزی نیست که نگرانت کنه . من پیشتم باشه کوچولو .
سری تکون دادی و هردوتون به خواب رفتید .
گشادیم میاد رمان تامو بنویسم
- ۷۸۶
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط