فیک:گرگ در قالب گوسفند
فیک:گرگ در قالب گوسفند
هممون انزو رو برای گوگولی و معصوم بودن میشناسیم، اما نه تا وقتی که این داستان رو بخونید×)
نماد کرکتر ها: انزو:× ا/ت:^ تئو:÷
____________
Pov:
(تو خواهر تئودور نات بودی، دختری بامزه و سر به هوا که هیچی واقعا ناراحتش نمیکرد، اما حتی خوشگل ترین گل ها هم توی وضعیت ناگوار میپوسن...تو و انزو از سال ششم باهم بودید، رابطه شما مثال زدنی بود، انزو هر روز برات دسته گل میاورد، به حرفات مثل موسیقی گوش میکرد. تا سال هشتم، که ا/ت ارزو میکرد هیچوقت انزو رو نمیشناخت.)
*ا/ت درحال برگشتن از کلاس بود، مالفوی بهش لبخند کوچیکی زد و رد شد، ا/ت متقابل لبخند زد که انزو بازوی ا/ت رو محکم گرفت و به سمت گوشه حیاط کشوند.
×:باید میدونستم هر.زه ای! اون لبای لعنتیت به هیچکس بجز من لبخند نمیزنن!
^:خسته شدم از حسودی های مضخرفت، من فقط لبخند زدم!
×نه، لبخندت، عشقت، نگاهت، کل زندگی لعنتیت برای منه، حرفی هست؟
*مشت انزو از عصبانیت سفید شده بود، ا/ت با بغض زمزمه کرد*
^چه بلایی سر انزویی اومده که برام هر روز گل میاورد، بدون اجازه بهم دست نمیزد و واقعا دوستم داشت..؟
×(انزو اولش چیزی نگفت، به صورتت نزدیک شد، چونت و گرفت و گفت):اون یک ماسک بود تا ا/ت کوچولو رو مال خودم کنم، از الان به بعد مال منی ا/ت، چه دوستش داشته باشی یا نه، دوست داشتن کار نازیه، ولی من برات دنیا رو اتیش میزنم، برات ادم میک.شم، برات غرورمو میشکونم، و بعد تو میگی این عشق واقعی نیست؟
*ا/ت چیزی نگفت، خودشو از چنگ انزو ازاد کرد و رفت تو اتاقش، جرئت نمیکرد چیزی به تئو بگه، و انزو هم دقیقا همین رو میخواست*
*انزو که دید ا/ت ناراحته، اتیشش یکم اروم گرفت و کمر ا/ت رو گرفت و توی موهاش زمزمه کرد*
×نه نه، لب و لوچتو آویزون نکن، من دخترمو خوشحال میخوام، تو باید خوشحال باشی که مال یک برکشایری!
^*ا/ت کنترلشو از دست داد و سر انزو داد کشید* نه! من هیچوقت مال تو نمیشم لعنتی!
*انزو لبخند ساکتی زد، اون دوست داشت وقتی ا/ت انکار میکرد، خودشو نابود میکرد و کار انزو رو راحت میکرد*
×باشه، این تصمیم خودته عزیزم. *با هر کلمه به ا/ت نزدیک تر میشد*
^واقعا؟ یعنی میزاری ازت جدا شم؟ یعنی به کسی اسیب نمیزنی؟
×*انزو پوزخندی زد و موی ا/ت رو داد پشت گوشش* من؟ نه...این تویی که بهشون اسیب میزنی اگه ازم جدا شی.
.
.
.
.
.
امیدوارم خوشتون اومده باشهههه، اگه علاقه داشتید بگید بقیشو نویسنده براتون آپلود کنهه، بوس بوس (حمایت :؟ )
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🐍follow for more darling💚
هممون انزو رو برای گوگولی و معصوم بودن میشناسیم، اما نه تا وقتی که این داستان رو بخونید×)
نماد کرکتر ها: انزو:× ا/ت:^ تئو:÷
____________
Pov:
(تو خواهر تئودور نات بودی، دختری بامزه و سر به هوا که هیچی واقعا ناراحتش نمیکرد، اما حتی خوشگل ترین گل ها هم توی وضعیت ناگوار میپوسن...تو و انزو از سال ششم باهم بودید، رابطه شما مثال زدنی بود، انزو هر روز برات دسته گل میاورد، به حرفات مثل موسیقی گوش میکرد. تا سال هشتم، که ا/ت ارزو میکرد هیچوقت انزو رو نمیشناخت.)
*ا/ت درحال برگشتن از کلاس بود، مالفوی بهش لبخند کوچیکی زد و رد شد، ا/ت متقابل لبخند زد که انزو بازوی ا/ت رو محکم گرفت و به سمت گوشه حیاط کشوند.
×:باید میدونستم هر.زه ای! اون لبای لعنتیت به هیچکس بجز من لبخند نمیزنن!
^:خسته شدم از حسودی های مضخرفت، من فقط لبخند زدم!
×نه، لبخندت، عشقت، نگاهت، کل زندگی لعنتیت برای منه، حرفی هست؟
*مشت انزو از عصبانیت سفید شده بود، ا/ت با بغض زمزمه کرد*
^چه بلایی سر انزویی اومده که برام هر روز گل میاورد، بدون اجازه بهم دست نمیزد و واقعا دوستم داشت..؟
×(انزو اولش چیزی نگفت، به صورتت نزدیک شد، چونت و گرفت و گفت):اون یک ماسک بود تا ا/ت کوچولو رو مال خودم کنم، از الان به بعد مال منی ا/ت، چه دوستش داشته باشی یا نه، دوست داشتن کار نازیه، ولی من برات دنیا رو اتیش میزنم، برات ادم میک.شم، برات غرورمو میشکونم، و بعد تو میگی این عشق واقعی نیست؟
*ا/ت چیزی نگفت، خودشو از چنگ انزو ازاد کرد و رفت تو اتاقش، جرئت نمیکرد چیزی به تئو بگه، و انزو هم دقیقا همین رو میخواست*
*انزو که دید ا/ت ناراحته، اتیشش یکم اروم گرفت و کمر ا/ت رو گرفت و توی موهاش زمزمه کرد*
×نه نه، لب و لوچتو آویزون نکن، من دخترمو خوشحال میخوام، تو باید خوشحال باشی که مال یک برکشایری!
^*ا/ت کنترلشو از دست داد و سر انزو داد کشید* نه! من هیچوقت مال تو نمیشم لعنتی!
*انزو لبخند ساکتی زد، اون دوست داشت وقتی ا/ت انکار میکرد، خودشو نابود میکرد و کار انزو رو راحت میکرد*
×باشه، این تصمیم خودته عزیزم. *با هر کلمه به ا/ت نزدیک تر میشد*
^واقعا؟ یعنی میزاری ازت جدا شم؟ یعنی به کسی اسیب نمیزنی؟
×*انزو پوزخندی زد و موی ا/ت رو داد پشت گوشش* من؟ نه...این تویی که بهشون اسیب میزنی اگه ازم جدا شی.
.
.
.
.
.
امیدوارم خوشتون اومده باشهههه، اگه علاقه داشتید بگید بقیشو نویسنده براتون آپلود کنهه، بوس بوس (حمایت :؟ )
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🐍follow for more darling💚
- ۳۴۶
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط