پارت ❾

پارت ❾

ات ویو
رفتیم عمارت وقتی که رسیدیم کوک به بادیگاردم گفت وسایلم رو بزاره تو اتاقم خودشم سریع دستم و گرفت و برد داخل خونه دیدم همه دور هم جعمن کوک قیافش از این رو به اون رو شد 😐
-سلام *سرد
؟؟؟؟؟ سلام
+.... ی نگاه به کوک
-سر تکون داد
+سلام
؟؟؟؟؟ سلام دخترم
-خب بریم بالا
+بریم
رفتیم بالا رفتن سمت در اتاقم که گفت
-شب منتظرما
+باشه باشه میام
رفتم تو اتاقم و اره دیگه انقدر خرید کرده بودم جا نداشتم کجا بزارم نصفشو چیدم نصف دیگه رو نمیدونستم کجای دلم بزارم که عصبی شدم و جیغ بنفشم رفت بالا از اونا که کل اعضای خانواده بدون در زدن اومدن تو منو دیدن که دارم سر و که میزنم یا وسایلا
+یاااااا چرا میخندین برین بیرونننننننن
دیدگاه ها (۰)

اجبار به بدبختی پارت ۴۷

پارت ۲۷

پارت ۴۲

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕²¹لارا : چه گوهی خوردم آنیا گوه خوردم نمی...

به زیباییه مشکی

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵²چند ساعت بعد...ویو: اتشب شده بود...

پنهان عشق

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت & : نوبت تو هم میرسه جئون لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط