{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم🌷
شهریار🌷
#عکس_نوشته #عاشقانه #هنر #خلاقیت
دیدگاه ها (۶)

شمس آهی کشید و برایم حکایتی تعریف کرد :دو سیاح از شهری به شه...

پادشاهی قصد نوشیدن آب از جویباری داشت، شاهینش به جام زد و آب...

آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی می کرد .هرکسی گندمی را ...

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩ...

(بچه ها بخدا غمگینه اگه دوست ندارید نخونید🤍)...................

p2•••مایکی کم کم داشت عصبانی میشد و تقریبا نزدیک بود تصمیم ب...

بخشی از شعر زیبای استاد شهریار (مـــادر)آهسته باز از بغل پله...

شهریار شاعر «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» یکی از نوستال...

مادر....واژه ای به وسعت تمام عشق و هستی🌻💛🍃

عمارت ارباب

بیمارستان – دو روز بعدپله‌ها یکی‌یکی پایین می‌رن، سکوت مطلق ...

p44

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط