{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو رئيسِ يه شركت بودى و بعد از جلسه اى كه داشتى،با عصباني

تو رئيسِ يه شركت بودى و بعد از جلسه اى كه داشتى،با عصبانيت به اتاقت برگشتى.
پشت ميزت نشستى و تو فكر بودى كه،در اتاقت باز شد.
مردِ مقابلت،يكى از سهامدار هاىِ اصلى شركت و دشمنت بود.
عصبى از پشت ميزت بلند شدى و گفتى:
"گمشو از اتاقم بيرون،عوضى!"
مردِ مقابلت اما،تنها خنديد و ابرويى بالا انداخت و گفت:
"عزيزم؟چرا قلب همديگه رو بشكونيم تا وقتى كه ميتونيم تخت رو با همديگه بشكنيم؟"
اتمامِ جمله مردِ مقابلت، مصادف شد با اخمِ غليظى كه بينِ ابروهات نشست.
ناباورانه خنديدى.چيزى كه شنيده بودى رو باور نميكردى.
مردِ مقابلت، سه دهه از زندگيش گذشته بود اما هنوز هم يك عوضيه گستاخ بود!
"من شبيه به دخترهاىِ دورت نيستم،عوضى!پس صحبت كردن با من رو، ياد بگير!"
جین، آروم خنديد.سرى تكون داد و همونطور كه طولِ اتاق رو طى ميكرد، لب زد:
"و اين دقيقا دليليه كه توجهم رو جلب كردى!شبيه نبودنت، به دخترهاىِ دورم!"
آهى كشيدى و سرى به نشونه تاسف تكون دادى:
"صحبت با تو..هميشه كسل كنندس!"
گفتى و بعد از اتمامِ جمله ات، سمتِ درِ اتاقت قدم برداشتى.
دیدگاه ها (۳)

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح که چشم‌هات رو باز ک...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

و کم کم چشات تار شد ....وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی ...

(:♡رز ابی من part.3/2.اول عکسا .بخش سوم ♡~~قدم های بلندش رو ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوش...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

part 10ویو مایکیاز شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط