مرد بزرگتر اما با نگاه خره و با سرگرم عجب به تو ه
مردِ بزرگتر اما، با نگاهى خيره و با سرگرمى عجيب، به تو كه درِ اتاقت رو باز ميكردى، زل زده بود.
درِ اتاق كارت رو باز و اشاره اى به بيرون زدى:
"حرفهات..البته بايد گفت مضخرفاتت تموم شد، حالا برو!"
درحالى كه يكى از دستهاش، داخلِ جيبِ شلوارِ پارچه ايش قرار داشت، سمتِ در قدم برداشت.
قدم هاىِ مرد، آهسته و مستحكم بود، طورى كه حرصت رو بيشتر درمياورد.
زمانى كه بالاخره به در رسيد، با ابروهات اشاره اى به بيرون زدى:
"بيرون!"
مردِ مقابلت اما، به جاىِ بيرون رفتن، دستِ آزادش رو به در رسوند.
كفِ دستش رو به درِ چوبى تكيه داد و بعد، مقابلِ نگاهِ عصبيت، در رو بست و يك قدم بهت نزديك شد.
طورى كه كمرت به درِ پشتِ سرت برخورد كرد و تو ديگه عملا، راهى براىِ كنار كشيدنِ خودت نداشتى.
جین كمى تو صورتت خم شد و با سرگرمى كه تو تُنِ صداش نهفته بود، لب زد:
"اون نيزه هايى كه از چشمهات داره سمتم پرتاب ميشه رو كنترلش كن، عزيزم!"
درِ اتاق كارت رو باز و اشاره اى به بيرون زدى:
"حرفهات..البته بايد گفت مضخرفاتت تموم شد، حالا برو!"
درحالى كه يكى از دستهاش، داخلِ جيبِ شلوارِ پارچه ايش قرار داشت، سمتِ در قدم برداشت.
قدم هاىِ مرد، آهسته و مستحكم بود، طورى كه حرصت رو بيشتر درمياورد.
زمانى كه بالاخره به در رسيد، با ابروهات اشاره اى به بيرون زدى:
"بيرون!"
مردِ مقابلت اما، به جاىِ بيرون رفتن، دستِ آزادش رو به در رسوند.
كفِ دستش رو به درِ چوبى تكيه داد و بعد، مقابلِ نگاهِ عصبيت، در رو بست و يك قدم بهت نزديك شد.
طورى كه كمرت به درِ پشتِ سرت برخورد كرد و تو ديگه عملا، راهى براىِ كنار كشيدنِ خودت نداشتى.
جین كمى تو صورتت خم شد و با سرگرمى كه تو تُنِ صداش نهفته بود، لب زد:
"اون نيزه هايى كه از چشمهات داره سمتم پرتاب ميشه رو كنترلش كن، عزيزم!"
- ۲.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط