{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردِ بزرگتر اما، با نگاهى خيره و با سرگرمى عجيب، به تو كه

مردِ بزرگتر اما، با نگاهى خيره و با سرگرمى عجيب، به تو كه درِ اتاقت رو باز ميكردى، زل زده بود.
درِ اتاق كارت رو باز و اشاره اى به بيرون زدى:
"حرفهات..البته بايد گفت مضخرفاتت تموم شد، حالا برو!"
درحالى كه يكى از دستهاش، داخلِ جيبِ شلوارِ پارچه ايش قرار داشت، سمتِ در قدم برداشت.
قدم هاىِ مرد، آهسته و مستحكم بود، طورى كه حرصت رو بيشتر درمياورد.
زمانى كه بالاخره به در رسيد، با ابروهات اشاره اى به بيرون زدى:
"بيرون!"
مردِ مقابلت اما، به جاىِ بيرون رفتن، دستِ آزادش رو به در رسوند.
كفِ دستش رو به درِ چوبى تكيه داد و بعد، مقابلِ نگاهِ عصبيت، در رو بست و يك قدم بهت نزديك شد.
طورى كه كمرت به درِ پشتِ سرت برخورد كرد و تو ديگه عملا، راهى براىِ كنار كشيدنِ خودت نداشتى.
جین كمى تو صورتت خم شد و با سرگرمى كه تو تُنِ صداش نهفته بود، لب زد:
"اون نيزه هايى كه از چشمهات داره سمتم پرتاب ميشه رو كنترلش كن، عزيزم!"
دیدگاه ها (۰)

تابى به چشمهات دادى و فحشى زيرِ لب نثارش كردى و خواستى از كن...

درحالِ كتاب خوندن بودى و تازه به بخشِ مهم و هيجان انگيزش رسي...

تو رئيسِ يه شركت بودى و بعد از جلسه اى كه داشتى،با عصبانيت ب...

تو فكر بودى كه، دستى رو دستت نشست.نگاهت رو به یونگی دوختى كه...

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند تر...

تقريبا آخرِ شب بود و بعد از چندين ساعت كارِ بى وقفه، بالاخره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط