{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 15

فضا آروم و صمیمی بود.
هردو لبخند ها واقعی بودن و انگار هردو گنجی به نام آرامشی و بدست آورده بودن.
هرزگاهی با شوخی و خنده قدم میزدن و گاهی هم سکوت بود ولی نه مثل وقتی که پیش جونگکوک.

اَه حتی اینجا هم دارم به اون عوضی فکر میکنم.
بیخیال شدم و افکارم و نادیده گرفتم. بی خبر نگاهی که داشت توی آتش حسادت؟ مالکیت؟ هوس؟ یا هرچیز دیگه ای میسوخت. نگاهی که توی سایه ها پنهان شده بود اما هنوزم میشد سنگینی و قدرتش و حس کرد.

'برش زمانی ساعت 23:50'


ساعت از یازده گذشته بود و پارک تقریباً خالی شده بود. چراغ‌های زردرنگِ کم‌نور، فقط بخش‌هایی از مسیر رو روشن می‌کردن و بقیه‌جا توی سایه فرو رفته بود. جِین آروم قدم برمی‌داشت، اما ته دلش بی‌قرار بود. هنوز از پیاده‌روی با هیونجین برنگشته بود توی حال و هوای عادی. حرف‌های اون، نگاه آرومش، و اون حس امنی که کنارش داشت، هنوز توی ذهنش می‌چرخید.

همین‌طور که به خونه نزدیک می‌شد، یه‌دفعه حس کرد یکی داره نگاهش می‌کنه.

ایستاد.

سرش رو که برگردوند، جونگ‌کوک رو دید.

تکیه داده بود به یه درخت، دست‌هاش توی جیبش بود و با اون نگاه سنگین و مطمئنش مستقیم زل زده بود به جین، انگار از اول هم منتظرش بوده.

جِین آب دهنش رو قورت داد.
"تو... اینجا چی کار می‌کنی؟"

جونگ‌کوک با یه لبخند کمرنگ از جاش جدا شد و چند قدم اومد جلو.
دیدگاه ها (۸)

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 14روی نیمکت پارک نشسته بود و مردم و تماشا میکرد...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 13'صبح روز بعد'از پله پایین اومد و مستقیم با لب...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط