ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.60
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
فردا صبح هنوز اعصابم خرد بود. خوابم نبرده بود درست. از تخت اومدم پایین و مستقیم رفتم آشپزخونه. کسی نبود. شیر موز برداشتم و کنار پنجره ایستادم.
از اتاق کار صدای بابام و پدر ا.ت میاومد. در نیمهباز بود. ناخواسته چند کلمه شنیدم. داشتن دربارهی تاریخ حرف میزدن. دربارهی اینکه بهتره تا یک ماه دیگه یه مراسم کوچیک رسمی برگزار بشه. فقط خانوادگی. برای ثبت اتحاد.
بطری تو دستم سفت شد. یک ماه.
داشتن جدی برنامهریزی میکردن.
چند دقیقه بعد بابام منو صدا کرد. رفتم تو اتاق کار. پدر ا.ت هم اونجا بود. نشستن و مستقیم گفتن که از امروز کمکم هماهنگیها شروع میشه. لیست مهمانهای محدود، مکان، و یه سری جزئیات دیگه.
من ایستاده گوش دادم. بعد با لحن تند گفتم:
- من که گفتم موافق نیستم. پس این هماهنگیها برای چی؟
بابام نگاهم کرد.
بابای کوک: چون تصمیم گرفته شده. تو هم باید کمکم قبولش کنی.
من خندهی کوتاه و عصبیای کردم.
- قبول؟ من حتی نمیتونم به روی اون دختر نگاه کنم بدون اینکه یادم بیاد دارن منو بهش میفروشن. بعد میخواین مراسم هم بگیرین؟
پدر ا.ت چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. بابام با صدای آرامتر ولی محکم گفت که فعلاً جزئیات رو به ا.ت نگن. اول باید خودم آروم بشم.
من دیگه چیزی نگفتم. از اتاق زدم بیرون. تو راهرو ا.ت رو دیدم که از پلهها میاومد پایین. چشمهاش دوباره قرمز بود. وقتی منو دید، سریع سرش رو پایین انداخت و خواست رد بشه.
این بار جلوش رو نگرفتم. فقط وقتی از کنارم رد میشد، با صدای خشک گفتم:
- ظاهراً دارن تاریخ تعیین میکنن. یک ماه دیگه.
ا.ت وایستاد. رنگش پرید. با صدای لرزون پرسید:
+ ... جدی؟
من شونه بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
- از نظر اونا که آره. از نظر من هنوز نه.
بعد از کنارش رد شدم و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت نشستم.
داشتن واقعیش میکردن.
داشتن تاریخ میذاشتن.
و من هر روز بیشتر از قبل احساس میکردم که دارم تو یه تله گیر میافتم..............
ادامه دارد...............
Forbidden Weakness
p.60
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
فردا صبح هنوز اعصابم خرد بود. خوابم نبرده بود درست. از تخت اومدم پایین و مستقیم رفتم آشپزخونه. کسی نبود. شیر موز برداشتم و کنار پنجره ایستادم.
از اتاق کار صدای بابام و پدر ا.ت میاومد. در نیمهباز بود. ناخواسته چند کلمه شنیدم. داشتن دربارهی تاریخ حرف میزدن. دربارهی اینکه بهتره تا یک ماه دیگه یه مراسم کوچیک رسمی برگزار بشه. فقط خانوادگی. برای ثبت اتحاد.
بطری تو دستم سفت شد. یک ماه.
داشتن جدی برنامهریزی میکردن.
چند دقیقه بعد بابام منو صدا کرد. رفتم تو اتاق کار. پدر ا.ت هم اونجا بود. نشستن و مستقیم گفتن که از امروز کمکم هماهنگیها شروع میشه. لیست مهمانهای محدود، مکان، و یه سری جزئیات دیگه.
من ایستاده گوش دادم. بعد با لحن تند گفتم:
- من که گفتم موافق نیستم. پس این هماهنگیها برای چی؟
بابام نگاهم کرد.
بابای کوک: چون تصمیم گرفته شده. تو هم باید کمکم قبولش کنی.
من خندهی کوتاه و عصبیای کردم.
- قبول؟ من حتی نمیتونم به روی اون دختر نگاه کنم بدون اینکه یادم بیاد دارن منو بهش میفروشن. بعد میخواین مراسم هم بگیرین؟
پدر ا.ت چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. بابام با صدای آرامتر ولی محکم گفت که فعلاً جزئیات رو به ا.ت نگن. اول باید خودم آروم بشم.
من دیگه چیزی نگفتم. از اتاق زدم بیرون. تو راهرو ا.ت رو دیدم که از پلهها میاومد پایین. چشمهاش دوباره قرمز بود. وقتی منو دید، سریع سرش رو پایین انداخت و خواست رد بشه.
این بار جلوش رو نگرفتم. فقط وقتی از کنارم رد میشد، با صدای خشک گفتم:
- ظاهراً دارن تاریخ تعیین میکنن. یک ماه دیگه.
ا.ت وایستاد. رنگش پرید. با صدای لرزون پرسید:
+ ... جدی؟
من شونه بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
- از نظر اونا که آره. از نظر من هنوز نه.
بعد از کنارش رد شدم و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت نشستم.
داشتن واقعیش میکردن.
داشتن تاریخ میذاشتن.
و من هر روز بیشتر از قبل احساس میکردم که دارم تو یه تله گیر میافتم..............
ادامه دارد...............
- ۶۱۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط