part 31
part 31
چند دقیقه ای بعد این حرف سکوت بود، کسی نمی دونست باید دقیقا چه جوابی بده که در آخر جین بهش گفت:
جین«ببین آلینا درسته ما یکم دیر فهمیدیم که باید پیشت باشیم اما از الان به بعد دیگه سعی میکنیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم و اون روز هارو جبران کنیم»
& واقعا امیدوارم اینطوری بشه
جین« بهت قول میدیم کوچولو»
یونگی«تازه اگه کسی اذیتت کرد یا کاری کرد که ناراحت بشی، اولین کسانی که باید بیای و بهشون این موضوع رو بگی ماییم»
&یعنی واقعا میتونم؟
نامجون«نه تنها میتونی بلکه بایدم بیای و به ما بگی چون ما برادرای توییم، آلینا!»
آلینا که از این حرف ها ذوق زده شده بود خنده ریزی کرد و صورتشو پشت کوسنی که بغل کرده بود قایم کرد.
جیهوپ« ولی یه چیزی رو هم بگم داداش داشتن همیشه مهربونی هم نیستا بعضی وقتا داداشا اذیتم میکنن یا سربه سربه خواهر کوچولو ها هم میزارن،میتونی با این کنار بیای؟»
آلینا خیلی کیوت شونشو انداخت بالا و لباشو جمع کرد و گفت:
& باشه....مشکلی ندارم
جیهوپ که دید واقعا جدی گرفته با دوتا انگشتش خیلی آروم از لپش نیشگون گرفت و با لبخند مهربونی گفت:
جیهوپ«نه.....اذیت نمیکنیم؛آخه کی دلش میاد همچین فرشته ای رو اذیت کنه؟»
&چی....فرشته؟
تهیونگ« آره فرشته....مگه تو فرشته نیستی؟»
آلینا که ساده بود و تمام حرفاشون رو باور میکرد و جدی میگرفت با جدیت تمام چشماشو ریز کرد و گفت:
&نه....من فرشته نیستم
جیمین«خوب.....پس اگه فرشته نیستی چی هستی؟ امم.....مثلا پری؟»
&نه نه من پری هم نیستم
جونگکوک« عا...حتما داری هویت واقعیت رو از ما قایم میکنی»
&نه نمیکنم
جین که متوجه شد دارن سربه سرش میزارن با شیطنت بهشون ملحق شد.
جین«پس اگه نمیکنی راستشو بگو تو چه موجودی هستی؟»
&وا....این حرفا یعنی چی خوب من آدمم دیگه
تهیونگ«عا....نه نه نه نمیدونم چی هستی اما مطمئنم انسان نیستی»
&چرا آخه
جونگکوک«خوب..... چونکه این همه نازی و خوشگلی تو یه انسان طبیعی نیست»
آلینا اومد یه چیزی بگه اما گونه هاش از شدت خجالت سرخ شد و لبخند بزرگ و درشتی زد که چال گونشم در اومد و دستاشو طوری گذاشت رو صورتش که کل صورتش رو گرفت.
یونگی«عه پسرا اذیتش نکنید»
نامجون دست بزرگ و کشیده خودش رو میزاره روی دوتا دست کوچیک و لطیف آلینا و از جلوی صورتش میارتشون پایین.
نامجون« چیشد کوچولو؟»
آلینا چندبار اومد حرف بزنه اما هربار به پسرا نگاه میکرد از خجالت خندش میگرفت آخر سر با خنده خجالت زده گفت:
& شما خیلی از من تعریف میکنید بس کنید
جیمین«خوب وقتی یکی واقعا خوشگله باید تعریف کنیم دیگه»
یونگی«باشه اگه خجالت میکشی دیگه نمیگیم»
&خوب.....درسته خجالت میکشم اما دوستم دارم
ادامه دارد...
چند دقیقه ای بعد این حرف سکوت بود، کسی نمی دونست باید دقیقا چه جوابی بده که در آخر جین بهش گفت:
جین«ببین آلینا درسته ما یکم دیر فهمیدیم که باید پیشت باشیم اما از الان به بعد دیگه سعی میکنیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم و اون روز هارو جبران کنیم»
& واقعا امیدوارم اینطوری بشه
جین« بهت قول میدیم کوچولو»
یونگی«تازه اگه کسی اذیتت کرد یا کاری کرد که ناراحت بشی، اولین کسانی که باید بیای و بهشون این موضوع رو بگی ماییم»
&یعنی واقعا میتونم؟
نامجون«نه تنها میتونی بلکه بایدم بیای و به ما بگی چون ما برادرای توییم، آلینا!»
آلینا که از این حرف ها ذوق زده شده بود خنده ریزی کرد و صورتشو پشت کوسنی که بغل کرده بود قایم کرد.
جیهوپ« ولی یه چیزی رو هم بگم داداش داشتن همیشه مهربونی هم نیستا بعضی وقتا داداشا اذیتم میکنن یا سربه سربه خواهر کوچولو ها هم میزارن،میتونی با این کنار بیای؟»
آلینا خیلی کیوت شونشو انداخت بالا و لباشو جمع کرد و گفت:
& باشه....مشکلی ندارم
جیهوپ که دید واقعا جدی گرفته با دوتا انگشتش خیلی آروم از لپش نیشگون گرفت و با لبخند مهربونی گفت:
جیهوپ«نه.....اذیت نمیکنیم؛آخه کی دلش میاد همچین فرشته ای رو اذیت کنه؟»
&چی....فرشته؟
تهیونگ« آره فرشته....مگه تو فرشته نیستی؟»
آلینا که ساده بود و تمام حرفاشون رو باور میکرد و جدی میگرفت با جدیت تمام چشماشو ریز کرد و گفت:
&نه....من فرشته نیستم
جیمین«خوب.....پس اگه فرشته نیستی چی هستی؟ امم.....مثلا پری؟»
&نه نه من پری هم نیستم
جونگکوک« عا...حتما داری هویت واقعیت رو از ما قایم میکنی»
&نه نمیکنم
جین که متوجه شد دارن سربه سرش میزارن با شیطنت بهشون ملحق شد.
جین«پس اگه نمیکنی راستشو بگو تو چه موجودی هستی؟»
&وا....این حرفا یعنی چی خوب من آدمم دیگه
تهیونگ«عا....نه نه نه نمیدونم چی هستی اما مطمئنم انسان نیستی»
&چرا آخه
جونگکوک«خوب..... چونکه این همه نازی و خوشگلی تو یه انسان طبیعی نیست»
آلینا اومد یه چیزی بگه اما گونه هاش از شدت خجالت سرخ شد و لبخند بزرگ و درشتی زد که چال گونشم در اومد و دستاشو طوری گذاشت رو صورتش که کل صورتش رو گرفت.
یونگی«عه پسرا اذیتش نکنید»
نامجون دست بزرگ و کشیده خودش رو میزاره روی دوتا دست کوچیک و لطیف آلینا و از جلوی صورتش میارتشون پایین.
نامجون« چیشد کوچولو؟»
آلینا چندبار اومد حرف بزنه اما هربار به پسرا نگاه میکرد از خجالت خندش میگرفت آخر سر با خنده خجالت زده گفت:
& شما خیلی از من تعریف میکنید بس کنید
جیمین«خوب وقتی یکی واقعا خوشگله باید تعریف کنیم دیگه»
یونگی«باشه اگه خجالت میکشی دیگه نمیگیم»
&خوب.....درسته خجالت میکشم اما دوستم دارم
ادامه دارد...
- ۲۱۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط