بیبیکوچولومن
#بیبی_کوچولو_من
Part: ⁵
+تو یه گرگی؟!
دِ برو بابا، گرگ فقط تو کارتونای بچگیمه که میخواست مادربزرگو بخوره!
جونگکوک ابروشو انداخت بالا و تکیه داد به دیوار دفترم.
جونگکوک: خب پس خودتو بذار جای شنلقرمزی. ببین گرگه چطور میخواد بخورتت!
+هه، من اون شنلقرمزیم که گرگه رو با یه لگد میفرسته ICU، بپا گیر من نیفتی!
جونگکوک لبخند زد، از اون لبخندای شیطونی که تهش دردسر داره.
جونگکوک: تا وقتی اینجوری زبون درازی، نمیذارم حتی یه لحظه تنها بمونی.
+نکنه عاشقم شدی؟ ترسیدی یکی دیگه بِبَرتم؟
جونگکوک: من؟ عاشق یه فسقلی غرغرو؟! نه بابا، فقط نمیخوام یه تیر اشتباهی به کلهی کوچولوت بخوره. حیفه، خیلی حرف داره هنوز بزنه!
+چقدر لطف داری واقعاً. اینهمه نگرانی، اشکم دراومد.
جونگکوک خندید و جلو اومد، سرشو خم کرد کنار گوشم:
جونگکوک (آروم): اگه یه روز عاشقت شم... خودت میفهمی. چون اون موقع دیگه اینقدر شوخی نمیکنم.
قلبم یه لحظه وایساد، ولی نه که به روش بیارم. زدم زیر حرفش:
+تا اون موقع بذار یکم نفس بکشیم. مثلاً شب شده، شرکت خالیه، تو هنوز اینجایی، داری چکار میکنی دقیقاً؟ غیر از مزاحمت!
جونگکوک: مزاحم؟ وای، ببخشید خانم رئیس. فقط میخواستم یه چایی بپزم تو آشپزخونهی شرکت، ولی خب... گازش کار نمیکرد، مجبور شدم بیام دفتر تو رو آتیش بزنم!
+جونگکوک قسم میخورم اگه یه وسیله دیگه بسوزونی، من خودم میبرمت بخش مالی تا قسط به قسط از حسابت کم کنن!
جونگکوک: باشه باشه... قبول. فقط یه شرط.
+چی بازم؟
جونگکوک (با لبخند): فردا صبح، اگه هنوز زنده بودیم، با من صبحونه میای؟ یه جای خاص. قول میدم قهوهاش بهت مزه بده...
+فقط اگه من انتخاب کنم که کجا.
جونگکوک:باشه
از اتاق رفت بیرون، ولی اینبار حس غریبی توی نگاهش بود. یه چیزی بیشتر از اون شوخیها و کلکلها. یه چیزی که... شاید خطرناک بود. ولی به طرز مسخرهای، دلم میخواست کشفش کنم.
پایان پارت ⁵
#جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #رمان #سناریو #فیک #چندپارتی #تکپارتی #دوپارتی #کیپاپ #کیدراما
Part: ⁵
+تو یه گرگی؟!
دِ برو بابا، گرگ فقط تو کارتونای بچگیمه که میخواست مادربزرگو بخوره!
جونگکوک ابروشو انداخت بالا و تکیه داد به دیوار دفترم.
جونگکوک: خب پس خودتو بذار جای شنلقرمزی. ببین گرگه چطور میخواد بخورتت!
+هه، من اون شنلقرمزیم که گرگه رو با یه لگد میفرسته ICU، بپا گیر من نیفتی!
جونگکوک لبخند زد، از اون لبخندای شیطونی که تهش دردسر داره.
جونگکوک: تا وقتی اینجوری زبون درازی، نمیذارم حتی یه لحظه تنها بمونی.
+نکنه عاشقم شدی؟ ترسیدی یکی دیگه بِبَرتم؟
جونگکوک: من؟ عاشق یه فسقلی غرغرو؟! نه بابا، فقط نمیخوام یه تیر اشتباهی به کلهی کوچولوت بخوره. حیفه، خیلی حرف داره هنوز بزنه!
+چقدر لطف داری واقعاً. اینهمه نگرانی، اشکم دراومد.
جونگکوک خندید و جلو اومد، سرشو خم کرد کنار گوشم:
جونگکوک (آروم): اگه یه روز عاشقت شم... خودت میفهمی. چون اون موقع دیگه اینقدر شوخی نمیکنم.
قلبم یه لحظه وایساد، ولی نه که به روش بیارم. زدم زیر حرفش:
+تا اون موقع بذار یکم نفس بکشیم. مثلاً شب شده، شرکت خالیه، تو هنوز اینجایی، داری چکار میکنی دقیقاً؟ غیر از مزاحمت!
جونگکوک: مزاحم؟ وای، ببخشید خانم رئیس. فقط میخواستم یه چایی بپزم تو آشپزخونهی شرکت، ولی خب... گازش کار نمیکرد، مجبور شدم بیام دفتر تو رو آتیش بزنم!
+جونگکوک قسم میخورم اگه یه وسیله دیگه بسوزونی، من خودم میبرمت بخش مالی تا قسط به قسط از حسابت کم کنن!
جونگکوک: باشه باشه... قبول. فقط یه شرط.
+چی بازم؟
جونگکوک (با لبخند): فردا صبح، اگه هنوز زنده بودیم، با من صبحونه میای؟ یه جای خاص. قول میدم قهوهاش بهت مزه بده...
+فقط اگه من انتخاب کنم که کجا.
جونگکوک:باشه
از اتاق رفت بیرون، ولی اینبار حس غریبی توی نگاهش بود. یه چیزی بیشتر از اون شوخیها و کلکلها. یه چیزی که... شاید خطرناک بود. ولی به طرز مسخرهای، دلم میخواست کشفش کنم.
پایان پارت ⁵
#جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #رمان #سناریو #فیک #چندپارتی #تکپارتی #دوپارتی #کیپاپ #کیدراما
- ۵۵.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط