سکوت پیست²
سکوت پیست²
Part:³
(ویو مری)
با حرکت چیزی روی صورتش از خواب بیدار شدم که با دیدن جونگ کوک رو به روم جا خوردم
شاخه ای از موهامو داده بود کنار که باعث شد بیدار شم....
وقتی پرید روی تخت و خواست کنارم بخوابه خیلی جا خوردم
هم میترسیدم هم تعجب کرده بودم
ترس از اینکه ی وقت اذیتم کنه
و تعجب هم از کارش
لحظه ای که منو کشید توی بغلش قلبم به تپش افتاد
تپشی که از روی ترس بود
واقعا از این همه کارای غیر منتظره ترسم گرفته بود
_هیش نترس کاریت ندارم فقط میخوام همین امشبو توی بغلم باشی
با این حرفش ترسم کم شد اما بازم ذره ترس توی وجودم بود
بغلش واقعا ارامش بخش بود!
خودمم نمیخواستم از بغلش بیرون بیام و ترجیح دادم همینجا بمونم
+باشه(آروم)
با باشه ای که گفتم ذوقی توی نگاهش اومد ک سریع خودشو جمع کرد
دیگه چیزی نگفت و محکم بغلم کردو چشاشو بست
منم با خودم گفتم که بهتره از این بغل ارامش بخش بهترین استفاده رو کنم
خودمو توی بغلش شل و راحت تر گرفتم و چشامو بستم...
.........
با در زدن کسی از خواب بیدار شدم
صبح شده بود
چشامو مالیدم تا بهتر بتونم ببینم
جونگ کوک نبود انگار قبل از بیدار شدنم رفته بود
+کیهه(خوابالود)
خدمتکار:خانم وقت صبحانست
صبحانتون رو براتون بالا بیارم یا پایین تشریف میارید؟
از این لحن مودبانه خدکتکار بدجور تعجب کردم
با شنبدن چیزی ک صدام زد چشام از بیرون زد
بهم گفت خانم؟
توی تمام عمرم هیچکس به من نگفته بود «خانم»حتی راکسون هم همیشه من رو با تحقیر صدا میزد
شنیدن این کلمه از زبان یه غریبه، حس عجیبی بهم داد چیزی بین تعجب و یه امید کوچیک!
نمیتونستم با این همه تغییر توی ی روز کنار بیام واقعا برام سختو غیر قابل باور بود
تق تق(صدای در)
خدمتکار:خانم؟؟
+عاا اره اره میام پایین
خدمتکار:بسیار خب من از حضورتون مرخص میشم
خدمتکار رفت و منم پاشدم چ کارای لازمو انجام دادم
هنوز تکون خوردن کمی برام سخت بود و بدنم هنوز ضعیف بود اما در حدی بود که بتونم کارای روزمرمو انجام بدم
خواستم با همین لباس پایین برم که لباسی اویزون به جا لباسی توجهمو جلب کرد...
Part:³
(ویو مری)
با حرکت چیزی روی صورتش از خواب بیدار شدم که با دیدن جونگ کوک رو به روم جا خوردم
شاخه ای از موهامو داده بود کنار که باعث شد بیدار شم....
وقتی پرید روی تخت و خواست کنارم بخوابه خیلی جا خوردم
هم میترسیدم هم تعجب کرده بودم
ترس از اینکه ی وقت اذیتم کنه
و تعجب هم از کارش
لحظه ای که منو کشید توی بغلش قلبم به تپش افتاد
تپشی که از روی ترس بود
واقعا از این همه کارای غیر منتظره ترسم گرفته بود
_هیش نترس کاریت ندارم فقط میخوام همین امشبو توی بغلم باشی
با این حرفش ترسم کم شد اما بازم ذره ترس توی وجودم بود
بغلش واقعا ارامش بخش بود!
خودمم نمیخواستم از بغلش بیرون بیام و ترجیح دادم همینجا بمونم
+باشه(آروم)
با باشه ای که گفتم ذوقی توی نگاهش اومد ک سریع خودشو جمع کرد
دیگه چیزی نگفت و محکم بغلم کردو چشاشو بست
منم با خودم گفتم که بهتره از این بغل ارامش بخش بهترین استفاده رو کنم
خودمو توی بغلش شل و راحت تر گرفتم و چشامو بستم...
.........
با در زدن کسی از خواب بیدار شدم
صبح شده بود
چشامو مالیدم تا بهتر بتونم ببینم
جونگ کوک نبود انگار قبل از بیدار شدنم رفته بود
+کیهه(خوابالود)
خدمتکار:خانم وقت صبحانست
صبحانتون رو براتون بالا بیارم یا پایین تشریف میارید؟
از این لحن مودبانه خدکتکار بدجور تعجب کردم
با شنبدن چیزی ک صدام زد چشام از بیرون زد
بهم گفت خانم؟
توی تمام عمرم هیچکس به من نگفته بود «خانم»حتی راکسون هم همیشه من رو با تحقیر صدا میزد
شنیدن این کلمه از زبان یه غریبه، حس عجیبی بهم داد چیزی بین تعجب و یه امید کوچیک!
نمیتونستم با این همه تغییر توی ی روز کنار بیام واقعا برام سختو غیر قابل باور بود
تق تق(صدای در)
خدمتکار:خانم؟؟
+عاا اره اره میام پایین
خدمتکار:بسیار خب من از حضورتون مرخص میشم
خدمتکار رفت و منم پاشدم چ کارای لازمو انجام دادم
هنوز تکون خوردن کمی برام سخت بود و بدنم هنوز ضعیف بود اما در حدی بود که بتونم کارای روزمرمو انجام بدم
خواستم با همین لباس پایین برم که لباسی اویزون به جا لباسی توجهمو جلب کرد...
- ۴۴۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط