و امشب چقدر تاریک است...
و امشب چقدر تاریک است...
نه مهتابی، نه ستاره ای، و نه نور چشمهایت...
هیچ یک را نمیبینم،
تنها آسمان تیره شده ی...
آرزوهایم را می بینم,
که ابرهایش بغض کرده اند...
اما حتی شانه ای از درخت خشکیده ای,
برای بارش نمی یابند...
میترسم از روزی که بی هوا,
هوای دلم طوفانی شود...
از طوفانش هراسی ندارم,
اما با بی پناهی چه کنم...
نه چمنی، نه سبزه زاری،
که بر آن بغض فرو خفته ام ار جاری کنم،
بیا....
شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم...
نه مهتابی، نه ستاره ای، و نه نور چشمهایت...
هیچ یک را نمیبینم،
تنها آسمان تیره شده ی...
آرزوهایم را می بینم,
که ابرهایش بغض کرده اند...
اما حتی شانه ای از درخت خشکیده ای,
برای بارش نمی یابند...
میترسم از روزی که بی هوا,
هوای دلم طوفانی شود...
از طوفانش هراسی ندارم,
اما با بی پناهی چه کنم...
نه چمنی، نه سبزه زاری،
که بر آن بغض فرو خفته ام ار جاری کنم،
بیا....
شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم...
- ۹۹۲
- ۰۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط