اعترافات
اعترافات
من انسان خوبی هستم.
هر روز به موقع بیدار می شوم
یاد گرفته ام برای شستن
لباس های رنگی را از لباس های سفید
جدا کنم.
من جدا کردن را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام خط اتوی مقعنه
با خط اتوی شلوار
فرق دارد.
من فرق داشتن را یاد گرفته ام.
یک سیب پوسیده
همه ی سیب ها را می پوساند
من پوسیدن را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام قبل از باز کردن در
از چشمی اش نگاه کنم
مبادا تو باشی.
من ترس را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام
یاد گرفته ام
پس من انسان خوبی هستم.
اما
اما..
من....من...یک نفر را کشته ام
نه کسی می داند
و نه کسی می شناسدش.
من انسان خوبی هستم.
هر روز به موقع بیدار می شوم
یاد گرفته ام برای شستن
لباس های رنگی را از لباس های سفید
جدا کنم.
من جدا کردن را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام خط اتوی مقعنه
با خط اتوی شلوار
فرق دارد.
من فرق داشتن را یاد گرفته ام.
یک سیب پوسیده
همه ی سیب ها را می پوساند
من پوسیدن را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام قبل از باز کردن در
از چشمی اش نگاه کنم
مبادا تو باشی.
من ترس را یاد گرفته ام.
یاد گرفته ام
یاد گرفته ام
پس من انسان خوبی هستم.
اما
اما..
من....من...یک نفر را کشته ام
نه کسی می داند
و نه کسی می شناسدش.
- ۵۷۷
- ۰۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط