{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part19#

part19#
در اتاق رو زدم وارد شدم
برو بیرون حسام؛
چیز تماشایی نداریم فعال!
ساعدش روی چشم هاش بود و من رو نمیدید، کنارش
نشستم و آروم گفتم:
_ برات خوراکی آوردم!
آروم دستشو پایین آورد و با اخم نگاهم کرد.
نمیدونم چی توی چشم هام دید که اخم هاش پر رنگ
تر هم شد و گفت:
_ حسام بهت گفته بیا؟
متعجب بهش نگاه کردم؛ چی میگفت برای خودش؟
من اصلا اونو آدم حساب میکردم و که حالا بخوام به
حرف هاشم گوش کنم؟
_ نه! گفتم گشنه ای یه چیز بیارم برات، ناراحتی
میبرمش.
خواستم از جا بلند شم که مچ دستمو گرفت و با صدای
تقریبا بلندی غرید:
برا من ناز نیا همتا؛ من سگ تر از اون چیزیم که
فکرشو بکنی، برو از اون شوهر بی غیرتت بپرس بهت
میگه که چه چیزایی از من بر میاد! پس روی مخ من
نباش؛ فهمیدی؟؟؟
دستم درد گرفته بود؛ با صدای آخم متوجه شد و به
ضرب دستمو ول کرد.
دیوانه بود انگار!
مگه چی گفته بودم بهش؟!
رو ازش گرفتم و با احتیاط روی تخت نشستم.از این تخت هم بیزار شده بودم؛ از درد هایی که روش
بهم تحمیل میشد...
تحقیر و بلاهایی که توی این ۲۴ ساعت گذشته به
سرم اومد ؛ حتی توی مخیله ام هم نمی گنجید...!
دیدگاه ها (۰)

part20#اردلان گاز بزرگی به ساندویچش زد و نیم نگاهی به من اند...

part_21#صدای اصرار و خواهش های حسام میومد؛ نتونستم جلوی کنجک...

part17#خوب که بدنم رو شست و آب کشی کرد، حوله ام رو هم تنم کر...

ببخشید امشب فقط تونستم ۲ تا پارت بزارم فردا ۷ تا پارت میدم و...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۸ویو املیا توی اتاق نشسته بودم خی...

تکپارتی جونگکوک درخواستی وقتی مافیا و باهم دعوا میکنیمــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط