part

part_21#
صدای اصرار و خواهش های حسام میومد؛ نتونستم
جلوی کنجکاویم رو بگیرم و بلند شدم.
باالی راه پله ها ایستادم و از باال بهشون نگاه کردم.
حسام بازوی اردالن رو گرفته بود و نمیذاشت بره!
_ باشه داداش هرچی تو بگی؛ من دیگه دخالت نمیکنم!
اردالن کالفه دستشو در آورد و گفت:
_ کار دارم حسام، فردا میام ول کن منو.
حسام قانع نشده بود ولی بیشتر از این هم پاپی
اردالن نشد و تا دم در همراهیش کرد.
اصال نمیتونستم درکش کنم!
دوباره سر جام برگشتم و چند دقیقه ای نگذشته بود
که حسام وارد اتاق شد و گفت:
_ میخوای بریم خونه مامانتینا؟
_ برو گمشو!
سرشو تکون داد و کنارم نشست.
_ من دوست دارم همتا!
_ برو بیرون که حتی نمیخوام ریخت نجس و کثیفتو
ببینم.
بدون هیچ عزت نفسی به تحقیر هام لبخند زد و
دستمو توی دستش گرفت.
_ قبول دارم که برات سخته ولی فکر کن با من ازدواج
نکردی؛ با اردالن این کارو کردی!
دستشو پس زدم و عصبی از جا بلند شدم و داد زدم:
_ ببند دهنتو؛ ببند!
دیدگاه ها (۰)

part22#سرشو تکون داد و گفت:_ اگر بخوای میریم خونه باباتینا؛ ...

خانم جذاب

part20#اردلان گاز بزرگی به ساندویچش زد و نیم نگاهی به من اند...

part19#در اتاق رو زدم وارد شدمبرو بیرون حسام؛ چیز تماشایی ند...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت اخر

برادر بی رحم من💔🥀🖤💫part 14&داداش تروخدا (گریه) "خفه شو هرزه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط