چه اتفاقی افتادمنمن دابی رو نجات دادممگه اون دشمنم
چه اتفاقی افتاد؟؟من،من دابی رو نجات دادم؟؟؟مگه اون دشمنم نبود؟،اینجا،اینجا. چه خبره...
قبل از اینکه به خودم بیام کسی منو محکم در آغوش گرفت
دابی:ممنونم...ممنونم،تو...تو واقعا...اههه،ممنونم
با خیس شدن شونه هام متوجه گریه کردن دابی شدم و لرزیدن شانه هاش،بهم اثباتش کرد
بی اختیار دستمو گذاشتم پشتش و گفتم
ثورا:یا همین الان گم میشی یا دوباره بر میگردونمت به حالت قبل
چیه؟نکنه انتظار داشتین رمانتیکش کنم؟مگه من نجاتش دادم،نورا بود،عمرا با این بد ترکیب خوب صحبت نمیکنم...
ثورا:ها چیه؟؟؟هری...
و خودمم از روی سن رفتم کنار...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
قبل از اینکه به خودم بیام کسی منو محکم در آغوش گرفت
دابی:ممنونم...ممنونم،تو...تو واقعا...اههه،ممنونم
با خیس شدن شونه هام متوجه گریه کردن دابی شدم و لرزیدن شانه هاش،بهم اثباتش کرد
بی اختیار دستمو گذاشتم پشتش و گفتم
ثورا:یا همین الان گم میشی یا دوباره بر میگردونمت به حالت قبل
چیه؟نکنه انتظار داشتین رمانتیکش کنم؟مگه من نجاتش دادم،نورا بود،عمرا با این بد ترکیب خوب صحبت نمیکنم...
ثورا:ها چیه؟؟؟هری...
و خودمم از روی سن رفتم کنار...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
- ۴۴۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط