پارت
پارت ۹
انچه گذشت: داشتم زنگ میزدم که یهو
که یهو جواب داد (انتظار داشتید چی بگم)
(توجه همه مکالمشون پیشه تهیونگه)
سوها: سلام..شما؟
ات : سلام...سوها (مهربون)
سوها:چیییی...ات تویی مگر پیدات نکردم..د اخه چرا..نیستی هااا نمیگی شاید من نگران بشم هانی آنقدر نگرانت شد بی هوش شده الان تو بیمارستانیم
فقط پیدات کنم گاو بعد به حسابت میرسم (عصبانی)
ات: چیییی...هانی بیهوش شده.....الان حالش خوبه هااا د بگو دیگه (بغض)
سوها:حالا بغض نکن بله..حالش خوبه راستی کجایی تا وقتی هانی به هوش آمد باهم بیایم ببینیمت ها (نگران)
ویو ات
یه نگاهی به ارباب کردم اجازه داد و به سوها ادرس عمارتو دادم
سوها:باشه خدا حاف(مهربون)
ات: خداحافظ
پایان مکالمه
ات:بابت همه چی ازتون ممنونم ارباب ☺️
تهیونگ: خواهش میکنم اگر کاری نداری میتونی بری (جدی)
ات: باشه (اینو گفت و رفت)
ویو تهیونگ
واقعا عاشقش شدم میخوام فردا بهش اعتراف کنم
ویو ات
من واقعا نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم که عاشقشم فردا میخوام بهش اعتراف کنم خب..این بحثو فعلا ولش باید عمارتو تمیز کنم چون شب مهمونی داریم به سوها همه چیو گفتم حتا اینکه دیوونه بار عاشق ارباب شدم اونم پشماش ریخت (🤣💔پدر سینگلی بسوزه)و قراره امشب بیاد مهمونی مشقول تمیز کردن بودم که
ارباب صدام زد رفتم پیشه ارباب در زدم که گفت
تهیونگ:بیا تو
ات: ارباب..کاری داشتین ☺️
تهیونگ:امشب تو باید نقش دوس دختره منو بازی کنی (خونسرد)
ات:چ...چ..چی من نمیتونم نقش دوس دختره تون رو بازی کنم 😐
تهیونگ: آنوقت چرا؟
ات: باشه..چشم ارباب بازی میکنم
تهیونگ: آفرین....حالا میتونی بری
ویو ات
از اتاق ارباب امدم بیرون که دیدم...
کیوتا ۱۳تایی شدنمون مبارک هوووورا 🥳🥳🥳🥳🥳به مناسبت ۱۳تایی شدنمون ی پارته دیگه مینویسم بدون شرط ☺️☺️☺️
انچه گذشت: داشتم زنگ میزدم که یهو
که یهو جواب داد (انتظار داشتید چی بگم)
(توجه همه مکالمشون پیشه تهیونگه)
سوها: سلام..شما؟
ات : سلام...سوها (مهربون)
سوها:چیییی...ات تویی مگر پیدات نکردم..د اخه چرا..نیستی هااا نمیگی شاید من نگران بشم هانی آنقدر نگرانت شد بی هوش شده الان تو بیمارستانیم
فقط پیدات کنم گاو بعد به حسابت میرسم (عصبانی)
ات: چیییی...هانی بیهوش شده.....الان حالش خوبه هااا د بگو دیگه (بغض)
سوها:حالا بغض نکن بله..حالش خوبه راستی کجایی تا وقتی هانی به هوش آمد باهم بیایم ببینیمت ها (نگران)
ویو ات
یه نگاهی به ارباب کردم اجازه داد و به سوها ادرس عمارتو دادم
سوها:باشه خدا حاف(مهربون)
ات: خداحافظ
پایان مکالمه
ات:بابت همه چی ازتون ممنونم ارباب ☺️
تهیونگ: خواهش میکنم اگر کاری نداری میتونی بری (جدی)
ات: باشه (اینو گفت و رفت)
ویو تهیونگ
واقعا عاشقش شدم میخوام فردا بهش اعتراف کنم
ویو ات
من واقعا نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم که عاشقشم فردا میخوام بهش اعتراف کنم خب..این بحثو فعلا ولش باید عمارتو تمیز کنم چون شب مهمونی داریم به سوها همه چیو گفتم حتا اینکه دیوونه بار عاشق ارباب شدم اونم پشماش ریخت (🤣💔پدر سینگلی بسوزه)و قراره امشب بیاد مهمونی مشقول تمیز کردن بودم که
ارباب صدام زد رفتم پیشه ارباب در زدم که گفت
تهیونگ:بیا تو
ات: ارباب..کاری داشتین ☺️
تهیونگ:امشب تو باید نقش دوس دختره منو بازی کنی (خونسرد)
ات:چ...چ..چی من نمیتونم نقش دوس دختره تون رو بازی کنم 😐
تهیونگ: آنوقت چرا؟
ات: باشه..چشم ارباب بازی میکنم
تهیونگ: آفرین....حالا میتونی بری
ویو ات
از اتاق ارباب امدم بیرون که دیدم...
کیوتا ۱۳تایی شدنمون مبارک هوووورا 🥳🥳🥳🥳🥳به مناسبت ۱۳تایی شدنمون ی پارته دیگه مینویسم بدون شرط ☺️☺️☺️
- ۶.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط