{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 8
آنچه گذشت:چتری هامو بستم تا اذیتم نکنه که یهو (حوصله نداشتم از همونجا شروع کردم خودتون میدونید دیگه)

که یهو ارباب امد و نشست روی میز که صبحونه بخوره وای فکر کنم عاشق ارباب شدم خیلی جذابه.....چ..چیی دارم میگم جذابه که جذابه اصلا من عاشق نشودم یه چیزی گفتما ایشششش

ویو تهیونگ
صبح از خواب پاشدم هوا امروز عالی بود کارایه لازمو انجام دادم و رفتم پایین که صبحونه بخورم ات مشقول درست کردنه صبحانه بود محو زیباییش شدم راستش مطمئن شدم عاشق اتم و از کار دیشب پشیمونم اگر اینجوری باهاش رفتار کنم ازم متنفر میشه تا نشستم روی میز یهو متوجه موهاش شدم سیع کردم خندمو نگه دارم اخه خیلی کیوت شده بود

تهیونگ: سلام (جدی)
ات: سلام (یه لبخند ساده)
تهیونگ: امروز یه مهمونی بزرگ داریم باید همه چیو آماده کنی .. فهمیدی
ات: چ..چشم (سرش پایینه)
تهیونگ:خوبه

نیم ساعت بعد
ویو تهیونگ
حالا که عاشقش شدم باید بهش نزدیک بشم البته نمیدونم اونم منو دوس داره یا نه ؟

ویو ات
فکر کنم واقعا عاشق ارباب شدم حتا نتونستم در حرفاش مخالفت کنم ولی دلم برای سوها و هانی تنگ شده ووووووففففف حتما خیلی نگرانم شدن

تهیونگ:ممنون..بابت صبحانه (جدی ولی لحنه خوب)
ات:🤨🤨
تهیونگ: چرا..قیافتو اینجوری کردی 😐
ات:چون...برام جایه تعجب داره که برای اولین بار ازم تشکر کردی 😐
تهیونگ:خوب حالا... راستی سیع کن مهمونی به بهترین شکل باشه (جدی)
ات: چشم..ارباب (سرد)
تهیونگ:خوبه...من برم توی اتاقم اگر کاری داشتی خبرم کن
ات:چشم (سرش پایینه)

ویو ات
امروز کاری نداشتم انجام بدم مهمونی شب بود و من کارام نزدیک شب بود دیگه نتونستم تحمل کنم و خواستم برم پیش ارباب تا اجازه بده که زنگ بزنم به اون دوتا خر که نمیتونم دوری هاشونو تحمل کنم (🤣🤣😂😅) خواستم برم سمته اتاق ارباب که دستم گرفته شد اون همون برادر ارباب بود

کوک: سلام (سرد)
ات:سلام (سرد)
کوک:اسمت اته اره (سرد)
ات:بله....کاری داشتین (سرد)
کوک:میشه...باهم دوست باشیم.. من تورو مثل خواهرم دوست دارم ☺️
ات:بله..چرا که نه ☺️
کوک: میشه باهم راحت باشیم 🙂
ات:البته.😅
کوک:خوب خدا حافظ ☺️😅
ات: خداحافظ 🙂

ویو ات
وقتی با کوک خداحافظی کردم رفتم سمته اتاق ارباب تا ازش اجازه بگیرم در زدم که گفت

تهیونگ:بیا تو (سرد)
ات:ارباب...میشه یه چیزی ازتون بخوام (استرس)
تهیونگ:بگو..میشنوم (جدی)
ات:میشه اجازه بدین .....زنگ بزنم...به دوستام...اونا الان... حتماً خیلی نگرانم شدن (بغض سگی)
تهیونگ:خوب باشه بزن (جدی ولی لحنه خوب)
ات:ممنون (بغض سگیی)

ویو تهیونگ
تا خواستم بگم نه دیدم بغض کرده وایی نه طاقت ندارم اینجوری ببینمش وقتی بهش گفتم باشه یه درخششه خاصی تو چشاش دیدم ولی بغضش بدتر شد که ووووووففففف

ویو ات
داشتم زنگ میزدم که یهو...

کیوت ها لطفاً حمایت کنین ۲ساعته دارم فکر میکنم چی بنویسم 😐
دیدگاه ها (۱)

پارت ۹انچه گذشت: داشتم زنگ میزدم که یهوکه یهو جواب داد (انتظ...

پارت 10آنچه گذشت: از اتاق ارباب امدم بیرون که دیدم..که دیدم ...

پارت ۷انچه گذشت: امروز خیلی اعصابم داغون بود بدتر از اون ات ...

پارت ۶ آنچه گذشت: تا تونستم زدمش واقعا کارام دست خودم نبود د...

سلاممممم کیوتا چطورین ؟؟خیلی وقت بود فیک ننوشته بودم هااا 🤣🤣...

پارت ۱

ازدواج اجباریP:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط