"ملکه ی کشور!"
"ملکهی کشور!"
part.1🌿🕊
کلارا « با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم
هوففف... یروز نحس دیگه
به سمت دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم
و کارمو انجام دادم
به سمت کمدم رفتم و لباسمو در اوردم و پوشیدم
کولهمو روی دوشم انداختم و رفتم پایین
به همه سلام کردم
و شروع کردم به خوردن صبحونه...
درحال خوردن ابمیوهم بودم که با دیدم ساعت ابمیوهم پرید به گلوم
کلارا:دیرم شدد
پدر: خفه شدی دختر اروم..
راوی«کلارا سریع از خونه خارج شد و دوید به سمت ماشین
گاز شو گرفتو رفت
پدر: دختره خیره سر میخواستم باهات حرف بزنم
•داخل دانشگاه•
جونگ کوک: عووووو ببین کی اینجاست
کلارا: چشمای کورتو باز کن میبینی
•استادشون اومد•
استاد: خب از امروز میخوام یه قانون بزارم....
هر دوشنبه شما میتونید کنار کسی که دلتون میخواد بشینید
ولی اگر کسی حرفی بزنه از کلاس اخراج میشه و این روی نمره انضباط تاثیر زیادی داره....
خب میریم سراغ درس ....
ک
*کلارا: ریاضی بود... از ریاضی بدم مییاد ولی همچنان خیلی خوبم توش
درسو داد و زنگ خورد
«داخل مدرسه های کره اونجوری که شنیدم فقط یکساعت/دوساعت زنگ تفریح دارن و بعدش دیگه فقط درس کار میکنن.. بازم میگم ففط شنیدمش و دربارهش مطمئن نیستم ولی همینجوری پیش میرم»
همه رفتن پیش دوستاشون و من تنها مونده بودم
یونگی: روح کلاسو"اشاره به کلارا..پوزخند"
کلارا: ادم ارواحو نمیتونه ببینه مگه اینکه خودت روح باشی"لبخند"
دارلا«دوستدختریونگی»:اوپاااا چرا پیش این دخترهی نچسبی
*کلارا: هوفف عذاب اللهی اومد....
وای اره اره ببرش اوپات کم داره خوشحالم میکنی
دارلا: عیشششش
"پرش زمانی به خونه"
پدر: خب کلارا باهات باید حرف بزنم...
عموت میخواد با پسرعموت تهیونگ ازدواج کنی
میدونی که من نمیتونم رو حرفش،حرفی بزنم...
اگه هم بخوای فرار کنی حتما میتونه پیدات کنه یک در هزارم تو نمیتونی فرار کنی
راوی«
کاترین که بهت زده تمام مدت به کلارا و پدرش نگاه میکرد گفت
کاترین: یعنی چی برای چی میخواد تهیونگ با کلارا ازدواج کنه؟؟
کلارا: پدر من همیشه گفتم که قصد ازدواج ندارم
مطمئنم که خود تهیونگ هم مثل من راضی نیست
پدر: امشب اینجا میاین و عموت بهتر برات میگه
«پرش زمانی به شب»
*کلارا: نگاهی به ساعت کردم ساعت 09:15 بود حتما یکم دیگه میان
بلند شدم و لباس سفید بلندی رو پوشیدم روش هم یه پیرهن ابی اسمونی با اکسسوری ساده
موهامو صاف کردم و بهشون حالت دادم
پایین رفتم که همون موقع صدای زنگ اومد
تهیونگ با گل وارد شد
همه بهم سلام کردیم و رو مبل نشستیم
عمو: خب دخترم همونطور که پدرت گفته بهت
تهیونگ برای اینکه بیاد جای من باید ازدواج کنه کسی رو پیدا نکردیم
*کلارا: مطئنم حتی دنبالش نگشتین
«خبمعذرتبخاطرتاخیرنت نداشتموالانمنتمکالممه»
part.1🌿🕊
کلارا « با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم
هوففف... یروز نحس دیگه
به سمت دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم
و کارمو انجام دادم
به سمت کمدم رفتم و لباسمو در اوردم و پوشیدم
کولهمو روی دوشم انداختم و رفتم پایین
به همه سلام کردم
و شروع کردم به خوردن صبحونه...
درحال خوردن ابمیوهم بودم که با دیدم ساعت ابمیوهم پرید به گلوم
کلارا:دیرم شدد
پدر: خفه شدی دختر اروم..
راوی«کلارا سریع از خونه خارج شد و دوید به سمت ماشین
گاز شو گرفتو رفت
پدر: دختره خیره سر میخواستم باهات حرف بزنم
•داخل دانشگاه•
جونگ کوک: عووووو ببین کی اینجاست
کلارا: چشمای کورتو باز کن میبینی
•استادشون اومد•
استاد: خب از امروز میخوام یه قانون بزارم....
هر دوشنبه شما میتونید کنار کسی که دلتون میخواد بشینید
ولی اگر کسی حرفی بزنه از کلاس اخراج میشه و این روی نمره انضباط تاثیر زیادی داره....
خب میریم سراغ درس ....
ک
*کلارا: ریاضی بود... از ریاضی بدم مییاد ولی همچنان خیلی خوبم توش
درسو داد و زنگ خورد
«داخل مدرسه های کره اونجوری که شنیدم فقط یکساعت/دوساعت زنگ تفریح دارن و بعدش دیگه فقط درس کار میکنن.. بازم میگم ففط شنیدمش و دربارهش مطمئن نیستم ولی همینجوری پیش میرم»
همه رفتن پیش دوستاشون و من تنها مونده بودم
یونگی: روح کلاسو"اشاره به کلارا..پوزخند"
کلارا: ادم ارواحو نمیتونه ببینه مگه اینکه خودت روح باشی"لبخند"
دارلا«دوستدختریونگی»:اوپاااا چرا پیش این دخترهی نچسبی
*کلارا: هوفف عذاب اللهی اومد....
وای اره اره ببرش اوپات کم داره خوشحالم میکنی
دارلا: عیشششش
"پرش زمانی به خونه"
پدر: خب کلارا باهات باید حرف بزنم...
عموت میخواد با پسرعموت تهیونگ ازدواج کنی
میدونی که من نمیتونم رو حرفش،حرفی بزنم...
اگه هم بخوای فرار کنی حتما میتونه پیدات کنه یک در هزارم تو نمیتونی فرار کنی
راوی«
کاترین که بهت زده تمام مدت به کلارا و پدرش نگاه میکرد گفت
کاترین: یعنی چی برای چی میخواد تهیونگ با کلارا ازدواج کنه؟؟
کلارا: پدر من همیشه گفتم که قصد ازدواج ندارم
مطمئنم که خود تهیونگ هم مثل من راضی نیست
پدر: امشب اینجا میاین و عموت بهتر برات میگه
«پرش زمانی به شب»
*کلارا: نگاهی به ساعت کردم ساعت 09:15 بود حتما یکم دیگه میان
بلند شدم و لباس سفید بلندی رو پوشیدم روش هم یه پیرهن ابی اسمونی با اکسسوری ساده
موهامو صاف کردم و بهشون حالت دادم
پایین رفتم که همون موقع صدای زنگ اومد
تهیونگ با گل وارد شد
همه بهم سلام کردیم و رو مبل نشستیم
عمو: خب دخترم همونطور که پدرت گفته بهت
تهیونگ برای اینکه بیاد جای من باید ازدواج کنه کسی رو پیدا نکردیم
*کلارا: مطئنم حتی دنبالش نگشتین
«خبمعذرتبخاطرتاخیرنت نداشتموالانمنتمکالممه»
۵.۳k
۱۷ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.