*my mafia friend*PT7
-به من زنگ زدو گفت داره از باند میره...
=هااا؟میره؟
-یعنی نمیخواسته شماها بدونین؟
#شاید:)
-خیلی دوست دارم بدونم دلیل کارش چی بوده...(بغض)
=کوک؟بغض کردی؟حالت خوبه...
+اجوشی حالش خیلی هم خوبه فقط دندون دردش اذیتش میکنه(تلاش در زایه نشدن کوک)
%اجوشی
+اهوم اون اجوشیه
%ما چی؟
+شمارو به اسمای خودتون صدا یزنم ولی اون اجوشیه...البته اگه بخواین میتونم به شماهاهم بگم اجوشی(خنده)
#خببب اجوشی دیگه چخبر...
-دسته تبر...تو
&اشغال با ادب باش
-هیونگ الان خودت داری به من فوش میدی...
همشون خندیدن...یخورده باهم حرف میزدن تا عصر اونجا بودنو بعدش کوک و سولار رفتن خونه
*کوک ویو*
حرکت کردیم سمت خونه توی راه بینمون سکوت بود که سولار رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم خوابش برده بود...لبخندی زدم بهش...ذهنم درگیر بود که تهیونگ کجا میتونه رفته باشه...همینجوری یهویی رفتنش هم منطقی نیست...حتما خونوادش هم خبر ندارن...باید دنبالش بگردم...
رسیدیم خونه ماشینو پارک کردم و پیاده شدم سولار رو براید استایل بغل کردم و رفتم توی خونه بردش توی اتاقشو گذاشتمش روی تختش خودمم رفتم توی اتاقم... لباسامو عوض کردم روی تختم دراز کشیدم...تو فکر تهیونگ بودم...ناخوداگاه گریم گرفت
-هی.هیونگ...ولی تو قول داده بودی...
+اجوشی؟دوباره داری گریه میکنی؟
-بیدار شدی؟میخواستم باهات حرف بزنم...
+میشنوم
-خب من قراره یه مدت برم سفر...
+چی؟منو تنها میازی؟اگه دوباره اون بیاد چی؟
-نگران نباش با یکی از دوستام حرف میزنم که یه مدت پیش اون بمونی...
+اهان...بعد معلومه کی بر میگردی؟
-نه
+کی میری؟
-اونم معلوم نیست شاید یه هفته دیگه شاید سه روز دیگه
+آهان...
به ساعتم نگاه کردم...شاعت هشت بود...
-من یه سر باید برم بیرون...
+اهوم باشه...
سولار از اتاقم رفت بیرون منم لباسمو پوشیدمو رفتم سمت اتاق سولار...عه این چرا نیستش...رفتم طبقه ی پایین که دیدم داره با خانم گامری حرف میزنه
-من رفتم
گ:کوک مراقب خودت باش...
-چشم
+خدافظ اجوشی
-برا تو یکی دارم...
+(خنده)
از خونه اومدم بیرونو سوار ماشینم شدم...و شروع کردم رانندگی سمت خونه ی تهیونگ...بعد چندمین توی راه بودن رسیدم...ماشینمو پارک کردمو زنگ درو زدم
درو باز کردن و رفتم تو...وارد عمارتش شدم که یکی از خدمتکاراش اود سمتم
(اقای جئون کاری داشتین؟)
-تهیونگ کجاست؟
(ت.توی اتاقشونن)
-ممنون(لبخند)
.
.
.
اسلاید دوم(استایل کوک)
=هااا؟میره؟
-یعنی نمیخواسته شماها بدونین؟
#شاید:)
-خیلی دوست دارم بدونم دلیل کارش چی بوده...(بغض)
=کوک؟بغض کردی؟حالت خوبه...
+اجوشی حالش خیلی هم خوبه فقط دندون دردش اذیتش میکنه(تلاش در زایه نشدن کوک)
%اجوشی
+اهوم اون اجوشیه
%ما چی؟
+شمارو به اسمای خودتون صدا یزنم ولی اون اجوشیه...البته اگه بخواین میتونم به شماهاهم بگم اجوشی(خنده)
#خببب اجوشی دیگه چخبر...
-دسته تبر...تو
&اشغال با ادب باش
-هیونگ الان خودت داری به من فوش میدی...
همشون خندیدن...یخورده باهم حرف میزدن تا عصر اونجا بودنو بعدش کوک و سولار رفتن خونه
*کوک ویو*
حرکت کردیم سمت خونه توی راه بینمون سکوت بود که سولار رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم خوابش برده بود...لبخندی زدم بهش...ذهنم درگیر بود که تهیونگ کجا میتونه رفته باشه...همینجوری یهویی رفتنش هم منطقی نیست...حتما خونوادش هم خبر ندارن...باید دنبالش بگردم...
رسیدیم خونه ماشینو پارک کردم و پیاده شدم سولار رو براید استایل بغل کردم و رفتم توی خونه بردش توی اتاقشو گذاشتمش روی تختش خودمم رفتم توی اتاقم... لباسامو عوض کردم روی تختم دراز کشیدم...تو فکر تهیونگ بودم...ناخوداگاه گریم گرفت
-هی.هیونگ...ولی تو قول داده بودی...
+اجوشی؟دوباره داری گریه میکنی؟
-بیدار شدی؟میخواستم باهات حرف بزنم...
+میشنوم
-خب من قراره یه مدت برم سفر...
+چی؟منو تنها میازی؟اگه دوباره اون بیاد چی؟
-نگران نباش با یکی از دوستام حرف میزنم که یه مدت پیش اون بمونی...
+اهان...بعد معلومه کی بر میگردی؟
-نه
+کی میری؟
-اونم معلوم نیست شاید یه هفته دیگه شاید سه روز دیگه
+آهان...
به ساعتم نگاه کردم...شاعت هشت بود...
-من یه سر باید برم بیرون...
+اهوم باشه...
سولار از اتاقم رفت بیرون منم لباسمو پوشیدمو رفتم سمت اتاق سولار...عه این چرا نیستش...رفتم طبقه ی پایین که دیدم داره با خانم گامری حرف میزنه
-من رفتم
گ:کوک مراقب خودت باش...
-چشم
+خدافظ اجوشی
-برا تو یکی دارم...
+(خنده)
از خونه اومدم بیرونو سوار ماشینم شدم...و شروع کردم رانندگی سمت خونه ی تهیونگ...بعد چندمین توی راه بودن رسیدم...ماشینمو پارک کردمو زنگ درو زدم
درو باز کردن و رفتم تو...وارد عمارتش شدم که یکی از خدمتکاراش اود سمتم
(اقای جئون کاری داشتین؟)
-تهیونگ کجاست؟
(ت.توی اتاقشونن)
-ممنون(لبخند)
.
.
.
اسلاید دوم(استایل کوک)
۹.۶k
۱۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.