{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از چند ترم با هم مدرک لیسانس را میگیریم.....

بعد از چند ترم با هم مدرک لیسانس را میگیریم.....
من به سربازی می روم و یاد میگیرم که باید از تو دور باشم،سرهنگ احمدی ،مرد بداخلاقی است ولی دلش پاک است..
تو در حین پیدا کردن کار،ازدواج میکنی ،مدام به خرید عروسی می روی و لبخند پدر و مادرت ارزشمند ترین هدیه برای تو است ولی انگار یک چیز درست نیست...
یک شب به طور اتفاقی سرهنگ احمدی متن هایم را میخواند و اشک شوقش نشان از این میدهد که اوهم یک زمانی عشقی را از دست داده است...
تو به خانه جدیدت می روی،قران را به بالای کمد میگذاری تا برکت دهنده خانه باشد،برای شوهرت شام مخصوص درست میکنی و تابلوهایت را به دیوار آویزان میکنی...
پاییز میرسد و من به تهران می آیم و دقیقا به مقابل همان سینمایی می روم که قرار بود باهم برویم،با موهایی کوتاه و یک لباس ارتشی در زیر باران می ایستم...
وتو از دور قدم زنان در کنار شوهرت می آیی و گاهی اوقات چنان دستانش را میفشاری که حسادت میکنم به تو ....و دوتایی به سینما می روید...
""و تو نمیدانی من برای تولدت از کجا به تهران آمده ام""
و دوباره به پادگان برمیگردم
لباس های کودکی که در راه است را با شوق اتو میکنی و در کمد لباس هایش میگذاری،گویی چند ماه دیگر مادر خواهی شد....
و من روی برجک غرق در تاریکی برای تو مینویسم و پیش خود فکر میکنم که الان خوابیدی یا مثل قدیم ها بازم هم بیداری....
پاییز بعد دوباره به تهران می آیم ولی دیگر تورا نمیبینم...
و برای همیشه می روم ...
سال ها میگذرد،دخترت بزرگ میشود و تو هر روز نسبت به شوهرت سردتر میشوی...
میدانی چرا حالت را نمیفهمد....چون تو یکی مثل خودت را انتخاب کردی
خودت گفتی عشاق باید مثل هم باشند،تفاوت بین عشق بی معنی است...او نمیداند وقتی که دلت میگیرد در تخت خواب بی صدا گریه میکنی
او نمیداند تو علاقه ی شدیدی به رز آبی داری...
دیگر نوشته هایت برای عموم عادی میشود....
دیگر شوهرت به حرف هایت گوش نمیدهد...
در سن چهل سالگی دوباره مثل دوران بیست سالگی ،عروسکت را بغل میکنی و غرق در گریه میشوی
ومن چند سال بعد پس از چاپ چند کتاب به تهران می آیم...
سخت است از یک شهر بخاطر وجود یکنفر دور شوی
میدانی...دلم میخواهد از بین هزاران نفری که برای امضا گرفتند می آیند به طور اتفاقی تو بیایی و دوباره اسمم را صدا بزنی
دوباره با فاصله چند قدم از همدیگر بنشینیم و یک آن قاصدکی بیاید و در مقابلت بنشیند و تو برداری و فوتش کنی....
دیدی «تو آنقدر هم که وانمود میکردی بی احساس نبودی»
و تو پس از بیست سال میفهمی که من چه حسی در این بیست سال نسبت به تو داشته ام....
حال بانو دلم یک عاشقانه ی آرام میخواهد...کنار همان کلبه ی چوپی خیالاتمان....
ولی تو کجا و من کجا....
.
دیدگاه ها (۲)

رمان تهیونگ

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز ا/ت و مایکیشب کریسمس در توکیو ...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

چند پارتی

داستان عاشقانه جدید

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط