{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارتفصل

پارت25فصل2

کوک: خیلی عصبیم کردی دیگه نمیخواستم بگم ولی الان میگم جینا برگشته
ا.ت: چی جینا
کوک: اهمم
ا.ت: وای مگه میشه این شیش سال نبود کامل دیگه نبودش اَََه
کوک: عزیزم من معذرت میخوام نباید میزدمت
بیا بغلم
کوک بغلم کرد و سرم رو بوسید
کوک: عزیزم کنترل خودمو از دست دادم یه لحظه
ا.ت: داری راست میگی جینا برگشته
کوک: اهمم راست میگم اتفاقا خودم دیدمش
ا.ت: اون تورو دید
کوک: نه منو ندید
ا.ت: وایی کوک چیکار کنیم
کوک: چیزی نشده اون دختر عمومه که هیچ کاری نمیکنه
ا.ت: شاید تا ده ساله پیش دختر عموت بود ولی فکر کنم دیگه نباشه ها
کوک: مهم نیست تو بگو منو بخشیدی
ا.ت: چرا
کوک: که زدمت
ا.ت:ولم کن بابا
کوک: عزیزم من که عذرخواهی کردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا صبح
کوک: عشقم
ا.ت:.....
کوک: هنوز قهری بخاطر دیشب
ا.ت: نه تو فکر جینام
یونی سریع اومد تو اتاق
یونی: بابا و مامان
ا.ت: چیه
یونی: اخر ماه شب بریم پارک
کوک: حوصله ندارم
یونی: شما بهم قول داده بودین (کیوت🥺☺️)
کوک: خب باشه امشب میریم بیرون

#کوک
#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۱۳)

سناریو

پارت26فصل2شببا اصرارای زیاد یونی رفتیم پارکیونی هم داشت بازی...

پارت24فصل2شبـــــــــــــــــــــــــــا.تخودمو یونی نشستیم ...

پارت23فصل2کوک: چی میگی بابا من اصلا نمیتونم باهاش زندگی کنم ...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

Part 15

P⁴زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تچند دقیقه بعد دوباره ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط