{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انشاء یک دانش آموز فقیر

انشاء یک دانش آموز فقیر

دوستان عزیز حتما بخوانید خیلی قشنگ و تأثیر گذار است


پائیز سال ۱۳۴۴ کم کم از راه می‌رسید. و من که هفت ساله شده بودم دوست داشتم تا مانند دیگر همبازی هایم به مدرسه بروم. اما در آن دوران خانواده‌های فقیر و سنتی خیلی سخت به دختران اجازه تحصیل می‌دادند. هر روز به مادرم التماس می‌کردم و از او می‌خواستم تا مرا در دبستان ثبت نام کنند. ما خانواده فقیری بودیم و پدرم در خیابان گمرک دست فروشی می‌کرد. بالاخره با خواهش‌ها و التماس‌های من، مادرم نامم را در دبستان دخترانه روز مادر که در محله مان(خیابان شاپور قدیم و خیابان وحدت اسلامی جدید) بود ثبت نام کرد.

پائیز از راه رسید و من بسیار شاد و خندان و خوشحال به مدرسه می‌رفتم غافل از اینکه چه سختی‌هایی در ادامه این راه در سر راه من قرار دارند. هوا سرد شده بود و من حسرت داشتن یک پالتو و چکمه را داشتم تا از سرما در امان باشم. اکثر بچه‌های مدرسه پالتو و چکمه داشتند. هنگامی که هوا بارانی و برفی می‌شد از ته دل دعا می‌کردم که باران یا برف نبارد و یا هرچه زودتر قطع شود چرا که در صورت ادامه باریدن پدرم نمی‌توانست دستفروشی کند و من نیز باید سرمای بیشتری را تحمل می‌کردم.

چند سالی گذشت و حالا من به دوره راهنمایی رسیده بودم و چون شاگرد اول کلاس بودم در طول سال به همکلاسی هایم تدریس می‌کردم و روزی یک تومان مزد می‌گرفتم و تمام این پولها را برای شهریه مدرسه پس انداز می‌کردم. یک روز اموزگار ادبیاتمان به ما گفت که هر کس یک انشاء در مورد زندگی خودش بنویسد. و من هم مانند دیگر بچه ها زود دست به قلم شدم و شروع به نوشتن انشاء کردم، از فقر و نداریمان گفتم و از اینکه صبح نان خالی می خوردیم و مادرم برای ناهار سالاد شیرازی درست می کرد تا با نان بخوریم. و یا در بهترین وضعیت نان و ماست و یا اگر کاسبی پدرم خیلی خوب می شد آبگوشت درست می کردیم و با لذت فراوان در کنار خانواده گرم و صمیمیمان نوش جان می کردیم. و اینکه تلویزیون نداشتیم، و هنگامی که بچه ها از سریال‌های تلویزیون صحبت می‌کردند، فقط شنونده بودم. و آرزو داشتم که ای کاش ما هم تلویزیون داشتیم، بعضی از شب‌ها از مادرم خواهش می‌کردم که مرا به منزل همسایه ببرد تا بتوانم سریال تماشا کنم، بیچاره مادر عزیزم هم با خجالت و شرم این کار را می‌کرد تا من هم بتوانم فردا از سریال‌های تلویزیون صحبت کنم تا بچه های کلاس خیال کنند ما هم تلویزیون داریم.

آنروز انشاءام را در کلاس برای بچه‌ها خواندم و دیدم که اکثر بچه ها و معلممان گریه می‌کردند. و من فهمیدم که هنوز هم انسانیت زنده است. و دوستانم مرا درک می‌کنند.

در کلاس سوم راهنمایی که بودیم پدرم پول خرید کتاب را نداشت و من از کتابهای برادرم استفاده می‌کردم، برنامه‌های درسیمان فرق داشت به غیر از درس عربی. معلم عربی همیشه کتاب‌ها را نگاه می‌کرد و نمره می‌داد. بچه‌های کلاس می‌دانستند که من کتاب ندارم اما همیشه دوستانم مخفیانه به من کتاب می‌رساندند تا نمره‌‌ای از من کم نشود. چه دوران خوب و شیرینی بود. چه دوستان مهربانی داشتم، فقر چیز خوبی نیست و الان که ازدواج کرده‌ام و وضع مالی ام خوب شده است خدارا همیشه شکر می کنم و به فکر کمک به فقرا و مستمندان هستم.

نویسنده: مرضیه ابراهیمی
دیدگاه ها (۷)

#بی_بال_پریدن نوشته: #قیصر_امین_پور خوانده شده در 25 شهریور ...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

دنیای ما

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹اعتیاد به آدم‌ها ؛‌بدترین نوع اعتیاد است.‌#ریچ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

پارت دو: وییوی جیسونگ:مثل همیشه وارد کلاس شدم هر چی نشستم جه...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.شاید در این شه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط