سینا☝
سینا☝
#پارت۱۷۷
❄ ❄ ❄ ❄ ❄ ❄
❄
❄
❄
❄
سینا:سیلورنا
زیاد پیگیر نشدم چون اگه میخواست بگه میگفت.
آزمایشگاهش یکم از شهر دور بود. ماشین رو گوشه ای پارک کردم و پیاده شدیم.
در باز بود و چند نفر داخل داشتن صحبت میکردن. اولش که وارد میشدی یکم مسیر خاکی بود و بعد میرسیدی به ساختمون اصلی که آزمایشگاه بود.
سهیل مشغول صحبت با کسی بود.صحبت نه!بحث
_داری زیاد میگیری دیگه...چه خبره مگه سر گردنس.
_ای بابا عجب گیری کردیما.
_به هر حال من همون قدر پول میدم که از اول گفتم. میخوای بمون نمیخوای؟خوش اومدی.
مرده نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و دستی به سر کچلش کشید و گفت:
_خیل خب...سگ خورد.
سینا چندتا تراول دراورد و شمرد. چندتاشوداد به به مرده. اونم پولو چنگ زد و بدون هیچ حرفی راشو کشید رفت بیرون. با عصبانیت از کنارمون رد شد و زیرلب گفت:
_مرتیکه مفت خور
سینا متوجه ما شد و به سمتمون اومد.بعد از سلام احوال پرسی با خنده گفتم:
_چیکار کردی انقد از دستت شکار بود؟
_هیچی بابا. برای بچه ها ناهار گرفتم.میخواست پول زیادی بگیره ازم. فک کرد نفهمیدم.
_به یکی بگو که نشناستت سهیل.
سرشو کج کرد و گفت:
_حالا...
سعید ساکت بود و به اطراف دقیق شده بود.
بعد از چند لحظه سهیل گفت:
_خب بریم تو
وارد ساختمون شدیم. بر خلاف انتظارم از مدیریت سهیل با یه مکان تمیز و مجهز روبرو شدم که بعضیا مشغول کار بودن. بعضیا مشغول خوردن ناهار تو غذا خوری بودن که طبقه ی بالایی بود. .
دستمو تو جیبم بردم و گفتم:
_نه...آفرین.از تو بعیده مدیریت همچین جایی.
خندید و گفت:
_دیگه...
سعید لیست وسایلایی که احتیاج داشت رو روی کاغذ نوشته بود.لیستو به سهیل داد و گفت:
_اینا رو لازم داریم. باید مطمئن شی که جنساشون از بهترین باشه چون ایمنی دریچه رو پایین میاره.
سهیل نگاهی به لیست انداخت و گفت:
_خیالت از بابت جنساشون راحت باشه ولی...
اخماش به خاطر توجهش توی هم رفت و گفت:
_این منبع انرژی خیلی کم یابه. تو هر آزمایشی استفاده نمیشه. هرجایی هم پیدا نمیشه.
لیستو ازش گرفتم و نگاهش کردم.راست میگفت. این طرفا نبود. ولی مطمئنم توی آزمایشگاه ناظری میشد پیداش کرد.
آیدا:زمین
روی صندلی توی بیمارستان نشسته بودم و منتظر بودم سِرُم آیدا تموم شه.
دکتر میگفت اگه دیرر میبردمش ممکن بود آسیب بدی به بچش وارد شه ولی خب خداروشکر حال ندا خوب بود
شب شده بود. سرمو به دیوار پشت صندلی تکیه دادم و از پنجره ی بزرگ شیشه ای به آسمون زل زدم. ماه روبروم بود. حلال نازکی از ماه توی تاریکی شب میدرخشید. ماه نقره ای... ماهی که بین همه ی ماهای سیارات تک بود...
آسمون زمین آرامش خاصی داره.
فکرم درگیر کیان بود. اینکه الان کجاست و داره چیکار میکنه.
کجا گیر افتاده و چطوری میتونم پیداش کنم.
سرم به خاطر اتفاقای ظهر درد میکرد. هنوزم باورم نمیشد محمود ناظری همچین کاری کرده باشه و ازون بدتر باورم نمیشد پدرم با صمیمی ترین رفیقش اینکارو کرده.همه ی اینا یه طرف
هیچ وقت از گذشته ی کیان نپرسیده بودم. اینکه چی به سرش اومده و چطوری بزرگ شده.
اینطور به نظر میرسید که کیان هیچ خاطری خوبی از بچگیش نداره....
#پارت۱۷۷
❄ ❄ ❄ ❄ ❄ ❄
❄
❄
❄
❄
سینا:سیلورنا
زیاد پیگیر نشدم چون اگه میخواست بگه میگفت.
آزمایشگاهش یکم از شهر دور بود. ماشین رو گوشه ای پارک کردم و پیاده شدیم.
در باز بود و چند نفر داخل داشتن صحبت میکردن. اولش که وارد میشدی یکم مسیر خاکی بود و بعد میرسیدی به ساختمون اصلی که آزمایشگاه بود.
سهیل مشغول صحبت با کسی بود.صحبت نه!بحث
_داری زیاد میگیری دیگه...چه خبره مگه سر گردنس.
_ای بابا عجب گیری کردیما.
_به هر حال من همون قدر پول میدم که از اول گفتم. میخوای بمون نمیخوای؟خوش اومدی.
مرده نفسشو صدا دار بیرون فرستاد و دستی به سر کچلش کشید و گفت:
_خیل خب...سگ خورد.
سینا چندتا تراول دراورد و شمرد. چندتاشوداد به به مرده. اونم پولو چنگ زد و بدون هیچ حرفی راشو کشید رفت بیرون. با عصبانیت از کنارمون رد شد و زیرلب گفت:
_مرتیکه مفت خور
سینا متوجه ما شد و به سمتمون اومد.بعد از سلام احوال پرسی با خنده گفتم:
_چیکار کردی انقد از دستت شکار بود؟
_هیچی بابا. برای بچه ها ناهار گرفتم.میخواست پول زیادی بگیره ازم. فک کرد نفهمیدم.
_به یکی بگو که نشناستت سهیل.
سرشو کج کرد و گفت:
_حالا...
سعید ساکت بود و به اطراف دقیق شده بود.
بعد از چند لحظه سهیل گفت:
_خب بریم تو
وارد ساختمون شدیم. بر خلاف انتظارم از مدیریت سهیل با یه مکان تمیز و مجهز روبرو شدم که بعضیا مشغول کار بودن. بعضیا مشغول خوردن ناهار تو غذا خوری بودن که طبقه ی بالایی بود. .
دستمو تو جیبم بردم و گفتم:
_نه...آفرین.از تو بعیده مدیریت همچین جایی.
خندید و گفت:
_دیگه...
سعید لیست وسایلایی که احتیاج داشت رو روی کاغذ نوشته بود.لیستو به سهیل داد و گفت:
_اینا رو لازم داریم. باید مطمئن شی که جنساشون از بهترین باشه چون ایمنی دریچه رو پایین میاره.
سهیل نگاهی به لیست انداخت و گفت:
_خیالت از بابت جنساشون راحت باشه ولی...
اخماش به خاطر توجهش توی هم رفت و گفت:
_این منبع انرژی خیلی کم یابه. تو هر آزمایشی استفاده نمیشه. هرجایی هم پیدا نمیشه.
لیستو ازش گرفتم و نگاهش کردم.راست میگفت. این طرفا نبود. ولی مطمئنم توی آزمایشگاه ناظری میشد پیداش کرد.
آیدا:زمین
روی صندلی توی بیمارستان نشسته بودم و منتظر بودم سِرُم آیدا تموم شه.
دکتر میگفت اگه دیرر میبردمش ممکن بود آسیب بدی به بچش وارد شه ولی خب خداروشکر حال ندا خوب بود
شب شده بود. سرمو به دیوار پشت صندلی تکیه دادم و از پنجره ی بزرگ شیشه ای به آسمون زل زدم. ماه روبروم بود. حلال نازکی از ماه توی تاریکی شب میدرخشید. ماه نقره ای... ماهی که بین همه ی ماهای سیارات تک بود...
آسمون زمین آرامش خاصی داره.
فکرم درگیر کیان بود. اینکه الان کجاست و داره چیکار میکنه.
کجا گیر افتاده و چطوری میتونم پیداش کنم.
سرم به خاطر اتفاقای ظهر درد میکرد. هنوزم باورم نمیشد محمود ناظری همچین کاری کرده باشه و ازون بدتر باورم نمیشد پدرم با صمیمی ترین رفیقش اینکارو کرده.همه ی اینا یه طرف
هیچ وقت از گذشته ی کیان نپرسیده بودم. اینکه چی به سرش اومده و چطوری بزرگ شده.
اینطور به نظر میرسید که کیان هیچ خاطری خوبی از بچگیش نداره....
- ۳.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط