عشق آغشته به خون
☬。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۲۵ (。☬。)
باران
روز جدید روز های بیشمار آغاز داستان جدید در زندگی دو زوج ... هوا مانند یک جمله تاریکی توفانی..بارون چنان میبارید که هر قطرهای ریزش باعث سیل های زیادی میشد ... در صبح هوا مانند شب شده بود حال دخترک مغرور همچنین با بغض چشم به لباس عروس زیبا در جا آویزانی گوشه ای از اتاقش اشک ریخت ... لبش را محکم گزید تا بلکه آن بغض از گلوش رد شود .. لباس مانند بلند و نیمی از اتاق را گرفته بود
٫ .. نمیتونن بزور لباس عروس تنم کنند این حقو بهش نمیدم ٫ لبش را گزید سپس روی لبه تخت نشست آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و عمیق به زمین خیره شد.. ٫ گریه نکن ٫ این را همراه خودش تکرار کرد گونش لرزبد ... ٫ من آدمی نیستم گریه کنم ٫ سخت تر بین لب هایش لبش را گزید تا حدی که حس میکرد حالا لبش آبی رنگ شده بود .. ٫ گریه نکن ٫ ولی در آخر این کلمه تکرار نشد .. اشک ریخت و هق هق تو گلو زد .. ٫ من به بقیه میگم قوی باش..٫ دستش را روی چشم هایش کشید ٫ ولی.. خودم زیر این بغض لعنتی اشک میریزم .. ٫
حالا متوجه وجود کسی جلویش شد آروم سرش را بلند نمود با چشم های مانند خون نگاعش کرد ...
هانگول : پاشو آماده شو دیر میشه
مین جی : برو بیرون
هانگول با پسخند لباس بلند و سفیدش که من تر از لباس عروس نبود را به دستش گرفت ... هانگول : تو حقته هرچی سرت بیاد حق توئه
مین جی عصبی لبش را گزید سپس با هجوم بلند سد و گلو هانگول ایستاد
مین جی : گشمو بیرون ... یالا
هانگول لباس بلند و سفید اش را به دستش گرفت سپس با چهره لبخند حاصل از نفرت راهی شد و از اتاق خارج شد ...
(。☬。)پارت ۲۵ (。☬。)
باران
روز جدید روز های بیشمار آغاز داستان جدید در زندگی دو زوج ... هوا مانند یک جمله تاریکی توفانی..بارون چنان میبارید که هر قطرهای ریزش باعث سیل های زیادی میشد ... در صبح هوا مانند شب شده بود حال دخترک مغرور همچنین با بغض چشم به لباس عروس زیبا در جا آویزانی گوشه ای از اتاقش اشک ریخت ... لبش را محکم گزید تا بلکه آن بغض از گلوش رد شود .. لباس مانند بلند و نیمی از اتاق را گرفته بود
٫ .. نمیتونن بزور لباس عروس تنم کنند این حقو بهش نمیدم ٫ لبش را گزید سپس روی لبه تخت نشست آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و عمیق به زمین خیره شد.. ٫ گریه نکن ٫ این را همراه خودش تکرار کرد گونش لرزبد ... ٫ من آدمی نیستم گریه کنم ٫ سخت تر بین لب هایش لبش را گزید تا حدی که حس میکرد حالا لبش آبی رنگ شده بود .. ٫ گریه نکن ٫ ولی در آخر این کلمه تکرار نشد .. اشک ریخت و هق هق تو گلو زد .. ٫ من به بقیه میگم قوی باش..٫ دستش را روی چشم هایش کشید ٫ ولی.. خودم زیر این بغض لعنتی اشک میریزم .. ٫
حالا متوجه وجود کسی جلویش شد آروم سرش را بلند نمود با چشم های مانند خون نگاعش کرد ...
هانگول : پاشو آماده شو دیر میشه
مین جی : برو بیرون
هانگول با پسخند لباس بلند و سفیدش که من تر از لباس عروس نبود را به دستش گرفت ... هانگول : تو حقته هرچی سرت بیاد حق توئه
مین جی عصبی لبش را گزید سپس با هجوم بلند سد و گلو هانگول ایستاد
مین جی : گشمو بیرون ... یالا
هانگول لباس بلند و سفید اش را به دستش گرفت سپس با چهره لبخند حاصل از نفرت راهی شد و از اتاق خارج شد ...
- ۶.۰k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط