فصل اول – پارت چهاردهم
فصل اول – پارت چهاردهم
آن شب، یونا با چشمانی خیس از استودیو بیرون رفت. هیچ کلمهای نگفت، حتی خداحافظی نکرد. فقط دفترچهاش را در کیف گذاشت و رفت.
یونگی با اخم به صندلی خالی نگاه میکرد. در دلش چیزی مثل سنگینی بود، اما به روی خودش نیاورد.
«بهتره اینطوری باشه... اونم مثل بقیه میره.»
اما صبح روز بعد، وقتی وارد استودیو شد و صندلی خالی یونا را دید، یک حس عجیب درونش تکان خورد.
روز اول گذشت. روز دوم هم. روز سوم… هنوز خبری از یونا نبود.
یونگی سعی کرد خودش را با موسیقی سرگرم کند، اما نگاهش مدام به در میافتاد. انگار انتظار داشت هر لحظه او وارد شود و با آن لبخند سرسختانهاش بگوید: «من هنوز اینجام.»
روز چهارم، بالاخره تسلیم شد. گوشیاش را برداشت و برای یونا پیام فرستاد.
«کجایی؟ این بچهبازیا چیه؟ برگرد.»
هیچ جوابی نیامد.
روز پنجم، دوباره نوشت.
«یونا. داری لج میکنی. میدونم میشنوی. فقط برگرد.»
باز هم سکوت.
تا روز هفتم، یونگی دهها بار تماس گرفت. صدای بوق ممتد، تنها چیزی بود که میشنید. هیچ پاسخی، هیچ پیامی.
یونگی برای اولین بار بعد از سالها، حس نگرانی واقعی را تجربه کرد.
با خودش زمزمه کرد:
«لعنتی... چرا جواب نمیدی؟»
دستهایش میلرزید. نمیخواست اعتراف کند، اما نبود یونا چیزی در قلبش را آتش زده بود؛ چیزی که حتی موسیقی هم نمیتوانست خاموش کند.
لایک و کامنت فراموش نشه ⛔
🫂♥️😘
آن شب، یونا با چشمانی خیس از استودیو بیرون رفت. هیچ کلمهای نگفت، حتی خداحافظی نکرد. فقط دفترچهاش را در کیف گذاشت و رفت.
یونگی با اخم به صندلی خالی نگاه میکرد. در دلش چیزی مثل سنگینی بود، اما به روی خودش نیاورد.
«بهتره اینطوری باشه... اونم مثل بقیه میره.»
اما صبح روز بعد، وقتی وارد استودیو شد و صندلی خالی یونا را دید، یک حس عجیب درونش تکان خورد.
روز اول گذشت. روز دوم هم. روز سوم… هنوز خبری از یونا نبود.
یونگی سعی کرد خودش را با موسیقی سرگرم کند، اما نگاهش مدام به در میافتاد. انگار انتظار داشت هر لحظه او وارد شود و با آن لبخند سرسختانهاش بگوید: «من هنوز اینجام.»
روز چهارم، بالاخره تسلیم شد. گوشیاش را برداشت و برای یونا پیام فرستاد.
«کجایی؟ این بچهبازیا چیه؟ برگرد.»
هیچ جوابی نیامد.
روز پنجم، دوباره نوشت.
«یونا. داری لج میکنی. میدونم میشنوی. فقط برگرد.»
باز هم سکوت.
تا روز هفتم، یونگی دهها بار تماس گرفت. صدای بوق ممتد، تنها چیزی بود که میشنید. هیچ پاسخی، هیچ پیامی.
یونگی برای اولین بار بعد از سالها، حس نگرانی واقعی را تجربه کرد.
با خودش زمزمه کرد:
«لعنتی... چرا جواب نمیدی؟»
دستهایش میلرزید. نمیخواست اعتراف کند، اما نبود یونا چیزی در قلبش را آتش زده بود؛ چیزی که حتی موسیقی هم نمیتوانست خاموش کند.
لایک و کامنت فراموش نشه ⛔
🫂♥️😘
- ۳۲۲
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط