تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part⁵]
*ا/ت ویو*
گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دیدم که جان داره زنگ میزنه.
+الو!
¤الو ا/ت لازم نیست تو بیای کافه... خودم میرم.
+آخه چرا؟
¤چون یه مدل میخواد بیاد کافه و عکسبرداری کنن و کارگردان گفت فقط میخواد صاحب کافه باشه... لازم نیست تو بیای... (با ذوق)
(هارو: امیدوارم متوجه شده باشید که اون کافه وایب دنج و قدیمی داشت و اون مدل هم بخاطر این وایبش برای عکسبرادری میاد)
+آها باشه
¤خدافظ ا/ت قشنگم.
+خدافظ...! (با تعجب توی صداش گفت)
گوشی رو قطع کردم، جان برخلاف روزای دیگه مهربون بود، عجیبه که ازم خدافظی کرد، یعنی چرا انقد مهربونه؟... یعنی چی شده؟... نکنه یکی میخواد بهش بده؟... یعنی مدله میخواد بهش بده؟... اوووووخییییی بیچاره ک*ص ندیده. (هارو: احساس میکنم خیلی بی ادب شدم)
داشتم با خودم فکر میکردم که چرا انقد خوشحال بود و ذوق داشت که با صدای جونگکوک به خودم اومدم.
-کی بود؟... به چی داری فکر میکنی؟
+به تو ربطی نداره...
-ا/ت منو عصبانی نکن... درست بگو کی بود؟
+دوست پسرم بود... (نینا: مثل اینکه کون ا/ت میخاره)
برای اینکه حرصش رو در بیارم، دروغ گفتم. میتونستم تغییر قیافش از توی آیینه جلو ببینم. ای وااااای عصبانی شد، از عصبانیتش ترسیدم که یهو پاشو کوبید روی ترمز و باعث شد که با کله برم جلو.
+هوووووش وحشی... چتهههه؟
وقتی درست روی صندلی عقب نشستم، جونگکوک با خشم و عصبانیت سرش رو چرخوند و از روی شونه هاش بهم نگاه کرد، نگاهش باعث شد که بترسم و یکم بلرزم که...
*کوک ویو*
شنیدن کلمهی "دوست پسر" باعث شد به شدت عصبانی بشم و پام رو روی ترمز بکوبم، یهو ا/ت با کله اومد جلو. با اینکه با کله اومد جلو، علاوه بر اینکه نگرانش نشدم بلکه عصبانی تر هم شدم. متوجه شدم که برگشت و سر جاش نشست و با عصبانیت از روی شونم بهش نگاه کردم و لرزیدنش از چشم من دور نموند.
-ا/ت با من شوخی نکن... عاقبت خوبی نداره.
+مگه من با تو شوخی دارم؟ دوست پسرم بود دیگه.
حتی شنیدن اینکه با یه نفر دیگه توی رابطس، خونم رو به جوش میاورد. حتی فکرشم برام سخت بود که با یه نفر دیگه باشه. اون متعلق به منه! کسی حق نداره بهش نزدیک بشه.
- تو چطور جرات کردی توی این دو هفته با یه نفر دیگه قرار بزاری؟
+دوست داشتم و خب... تو که صاحبم نیستی بهت اطلاع بدم یا نظرت رو بپرسم!
- چی؟ فکر میکنی من صاحبت نیستم؟
+چی؟ منظورت چیه؟
-چیه؟... نکنه نمیدونستی من صاحب توام کوچولو؟
+چ-چی داری میگی؟
- دارم میگم من صاحب توام چه بخوای چه نخوای... تو هم مال منی چه بخوای چه نخوای و برام مهم نیست که دوست داری یا نه... باید مثل یه دختر خوب بپذیری که من صاحبتم... منم خوش ندارم اموالم رو با کسی تقسیم کنم... از نافرمانیهاتم خوشم نمیاد گرنه کاری میکنم که پشیمون بشی.
+ تو حق نداری که به من دستور بدی مستر جئون و اینکه دوست پسرم منتظرمه!
-چی؟ منتظرته؟ نکنه میخوای برسونمت؟
+ خوب تو که تعارف کردی... حالا منو تا اونجا برسون!
-خیله خب... باشه میرسونمت... ولی... منم باهات میام.
+(مغز ا/ت: خاک تو سرم... الان چیکار کنم... میزنه منو میکشه) خب شاید من و دوست پسرم بخوایم کاری کنیم که خصوصی باشه.
چی؟ منظورش چیه؟ یعنی میخواد چیکار کنه؟
-ا/ت داری پا تو از گلیمت دراز میکنی... میدونی؟
+ هر کاری دلم بخواد میکنم... (مغز ا/ت: بخدا الان میزنه منو میکشه)
-انقد رو مخم راه نرو بچه (با غرش)
+رو مخت راه نمیرم... فقط دارم حقیقت رو میگم (با افتخار)
ا/ت پاش رو روی پای دیگش انداخت و با افتخار به صندلی لم داد.
-چی؟... الان داری به این کارت افتخار میکنی؟
-آهام...
از عصبانیت چشمام سرخ شده بود و دوباره به جاده نگاه کردم و دوباره پام رو روی پدال گاز گذاشتم و محکم فشار دادم و به سمت عمارت حرکت کردم.
*ا/ت ویو*
از سرعت ناگهانیش تعجب کردم و یکم ترسیدم، سرعتش باعث شد که محکم به صندلی بچسبم. به خدا هرجا منو ببره صد در صد منو میکشه. دیگه کارم تمومه، میزنه منو میکشه. راه خونه ۳۰ دقیقهای رو توی ۱۰ دقیقه رفت. ای خدااااا... من نمیخوام بمیرم... نههههه... (نینا: گه نخور... میخواستی زر مفت نزنی... خرااااب)
خدایاااااا... عجب گهی خوردم دروغ گفتم... خدیااااااا... غلط کردمممممممم... (هارو: حقته سیسی)
وقتی رسیدیم، جونگکوک رفت داخل حیات عمارت، جونگکوک از ماشین پیاده شد و در ماشین رو محکم بست و اومد سمت من و در ماشین رو بار کرد و گفت:
-پیاده شو.
+میدونستی خیلی وحشی؟
بازومو گرفت، منو از ماشین پیاده کرد، بعد منو بلند کرد و انداخت رو کولش و منو به سمت خونه برد.
قشنگام لطفا شرط هردو پارت رو برسونید و من هر دفعه دو تا پارت میزارم... فداتون بشم☺️
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
*ا/ت ویو*
گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دیدم که جان داره زنگ میزنه.
+الو!
¤الو ا/ت لازم نیست تو بیای کافه... خودم میرم.
+آخه چرا؟
¤چون یه مدل میخواد بیاد کافه و عکسبرداری کنن و کارگردان گفت فقط میخواد صاحب کافه باشه... لازم نیست تو بیای... (با ذوق)
(هارو: امیدوارم متوجه شده باشید که اون کافه وایب دنج و قدیمی داشت و اون مدل هم بخاطر این وایبش برای عکسبرادری میاد)
+آها باشه
¤خدافظ ا/ت قشنگم.
+خدافظ...! (با تعجب توی صداش گفت)
گوشی رو قطع کردم، جان برخلاف روزای دیگه مهربون بود، عجیبه که ازم خدافظی کرد، یعنی چرا انقد مهربونه؟... یعنی چی شده؟... نکنه یکی میخواد بهش بده؟... یعنی مدله میخواد بهش بده؟... اوووووخییییی بیچاره ک*ص ندیده. (هارو: احساس میکنم خیلی بی ادب شدم)
داشتم با خودم فکر میکردم که چرا انقد خوشحال بود و ذوق داشت که با صدای جونگکوک به خودم اومدم.
-کی بود؟... به چی داری فکر میکنی؟
+به تو ربطی نداره...
-ا/ت منو عصبانی نکن... درست بگو کی بود؟
+دوست پسرم بود... (نینا: مثل اینکه کون ا/ت میخاره)
برای اینکه حرصش رو در بیارم، دروغ گفتم. میتونستم تغییر قیافش از توی آیینه جلو ببینم. ای وااااای عصبانی شد، از عصبانیتش ترسیدم که یهو پاشو کوبید روی ترمز و باعث شد که با کله برم جلو.
+هوووووش وحشی... چتهههه؟
وقتی درست روی صندلی عقب نشستم، جونگکوک با خشم و عصبانیت سرش رو چرخوند و از روی شونه هاش بهم نگاه کرد، نگاهش باعث شد که بترسم و یکم بلرزم که...
*کوک ویو*
شنیدن کلمهی "دوست پسر" باعث شد به شدت عصبانی بشم و پام رو روی ترمز بکوبم، یهو ا/ت با کله اومد جلو. با اینکه با کله اومد جلو، علاوه بر اینکه نگرانش نشدم بلکه عصبانی تر هم شدم. متوجه شدم که برگشت و سر جاش نشست و با عصبانیت از روی شونم بهش نگاه کردم و لرزیدنش از چشم من دور نموند.
-ا/ت با من شوخی نکن... عاقبت خوبی نداره.
+مگه من با تو شوخی دارم؟ دوست پسرم بود دیگه.
حتی شنیدن اینکه با یه نفر دیگه توی رابطس، خونم رو به جوش میاورد. حتی فکرشم برام سخت بود که با یه نفر دیگه باشه. اون متعلق به منه! کسی حق نداره بهش نزدیک بشه.
- تو چطور جرات کردی توی این دو هفته با یه نفر دیگه قرار بزاری؟
+دوست داشتم و خب... تو که صاحبم نیستی بهت اطلاع بدم یا نظرت رو بپرسم!
- چی؟ فکر میکنی من صاحبت نیستم؟
+چی؟ منظورت چیه؟
-چیه؟... نکنه نمیدونستی من صاحب توام کوچولو؟
+چ-چی داری میگی؟
- دارم میگم من صاحب توام چه بخوای چه نخوای... تو هم مال منی چه بخوای چه نخوای و برام مهم نیست که دوست داری یا نه... باید مثل یه دختر خوب بپذیری که من صاحبتم... منم خوش ندارم اموالم رو با کسی تقسیم کنم... از نافرمانیهاتم خوشم نمیاد گرنه کاری میکنم که پشیمون بشی.
+ تو حق نداری که به من دستور بدی مستر جئون و اینکه دوست پسرم منتظرمه!
-چی؟ منتظرته؟ نکنه میخوای برسونمت؟
+ خوب تو که تعارف کردی... حالا منو تا اونجا برسون!
-خیله خب... باشه میرسونمت... ولی... منم باهات میام.
+(مغز ا/ت: خاک تو سرم... الان چیکار کنم... میزنه منو میکشه) خب شاید من و دوست پسرم بخوایم کاری کنیم که خصوصی باشه.
چی؟ منظورش چیه؟ یعنی میخواد چیکار کنه؟
-ا/ت داری پا تو از گلیمت دراز میکنی... میدونی؟
+ هر کاری دلم بخواد میکنم... (مغز ا/ت: بخدا الان میزنه منو میکشه)
-انقد رو مخم راه نرو بچه (با غرش)
+رو مخت راه نمیرم... فقط دارم حقیقت رو میگم (با افتخار)
ا/ت پاش رو روی پای دیگش انداخت و با افتخار به صندلی لم داد.
-چی؟... الان داری به این کارت افتخار میکنی؟
-آهام...
از عصبانیت چشمام سرخ شده بود و دوباره به جاده نگاه کردم و دوباره پام رو روی پدال گاز گذاشتم و محکم فشار دادم و به سمت عمارت حرکت کردم.
*ا/ت ویو*
از سرعت ناگهانیش تعجب کردم و یکم ترسیدم، سرعتش باعث شد که محکم به صندلی بچسبم. به خدا هرجا منو ببره صد در صد منو میکشه. دیگه کارم تمومه، میزنه منو میکشه. راه خونه ۳۰ دقیقهای رو توی ۱۰ دقیقه رفت. ای خدااااا... من نمیخوام بمیرم... نههههه... (نینا: گه نخور... میخواستی زر مفت نزنی... خرااااب)
خدایاااااا... عجب گهی خوردم دروغ گفتم... خدیااااااا... غلط کردمممممممم... (هارو: حقته سیسی)
وقتی رسیدیم، جونگکوک رفت داخل حیات عمارت، جونگکوک از ماشین پیاده شد و در ماشین رو محکم بست و اومد سمت من و در ماشین رو بار کرد و گفت:
-پیاده شو.
+میدونستی خیلی وحشی؟
بازومو گرفت، منو از ماشین پیاده کرد، بعد منو بلند کرد و انداخت رو کولش و منو به سمت خونه برد.
قشنگام لطفا شرط هردو پارت رو برسونید و من هر دفعه دو تا پارت میزارم... فداتون بشم☺️
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۵۲۴
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط