+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.83
(از زبون نویسنده)
اتاق پزشکی پر از صدای دستگاهها و قدمهای سریع پزشکا بود. جونگ کوک روی تخت دراز کشیده بود، صورتش سفید مثل کاغذ، لبهاش کمی آبی شده بود و بدنش از تب شدید میلرزید. زخمهای ران و شونهاش عفونت کرده بودند و پزشکا با عجله سرم و آنتیبیوتیک قوی وصل میکردند.
ا.ت کنار تخت ایستاده بود، دست جونگ کوک هنوز تو دستش بود. دستش سرد و مرطوب از عرق بود. ا.ت نمیتونست نگاهشو از صورت رنگپریده و دردناکش برداره.
جیمین و آسا هم تو اتاق بودن. جیمین با نگرانی قدم میزد و آسا با دستای مشتشده به دیوار تکیه داده بود.
یکی از پزشکا با صدای جدی گفت:
تبش ۴۰ درجه شده. عفونت خیلی سریع پخش شده. اگه تا چند ساعت آینده کنترل نشه، ممکنه به سپسیس برسه... وضعیت خطرناکه.
ا.ت بدنش لرزید. انگار یه مشت محکم به شکمش خورده بود.
(با صدای شکسته و لرزان)
+ نه... اینطور نشه... لطفاً...
جونگ کوک تو بیهوشی آروم تکون خورد و با صدای خیلی ضعیف، تقریباً نجوا، اسم ا.ت رو زمزمه کرد:
- ا... ت...
ا.ت سریع خم شد و دستشو محکمتر فشار داد. اشک از چشماش بیوقفه میریخت.
(گریه گرفته، نزدیک گوشش)
+ من اینجام... من اینجام کوک... چشماتو باز کن... نرو... لطفاً نرو...
جونگ کوک انگار صدای اونو شنید، چون انگشتاش خیلی ضعیف فشار داد رو دست ا.ت. یه فشار خیلی کوچیک، اما برای ا.ت مثل یه فریاد بود.
آسا از پشت با صدای گرفته گفت:
آسا: این احمق... همیشه باید قهرمانبازی دربیاره. اگه چیزی بشه...
جیمین سریع گفت:
🐥 ساکت شو آسا. حالش خوب میشه. باید خوب بشه.
ا.ت سرشو روی لبه تخت گذاشت، هنوز دست جونگ کوک رو رها نکرده بود. اشکهاش روی ملافه میچکید.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ تو نمیتونی بمیری... هنوز خیلی چیزا بهت نگفتم... هنوز خیلی عصبانیام ازت... هنوز... هنوز کامل نفهمیدم چی بهم میگذره... پس بیدار شو لعنتی...
اتاق پر از تنش، بوی دارو و ترس بود. جونگ کوک هنوز بیهوش بود و حالش لحظه به لحظه نگرانکنندهتر میشد............
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.83
(از زبون نویسنده)
اتاق پزشکی پر از صدای دستگاهها و قدمهای سریع پزشکا بود. جونگ کوک روی تخت دراز کشیده بود، صورتش سفید مثل کاغذ، لبهاش کمی آبی شده بود و بدنش از تب شدید میلرزید. زخمهای ران و شونهاش عفونت کرده بودند و پزشکا با عجله سرم و آنتیبیوتیک قوی وصل میکردند.
ا.ت کنار تخت ایستاده بود، دست جونگ کوک هنوز تو دستش بود. دستش سرد و مرطوب از عرق بود. ا.ت نمیتونست نگاهشو از صورت رنگپریده و دردناکش برداره.
جیمین و آسا هم تو اتاق بودن. جیمین با نگرانی قدم میزد و آسا با دستای مشتشده به دیوار تکیه داده بود.
یکی از پزشکا با صدای جدی گفت:
تبش ۴۰ درجه شده. عفونت خیلی سریع پخش شده. اگه تا چند ساعت آینده کنترل نشه، ممکنه به سپسیس برسه... وضعیت خطرناکه.
ا.ت بدنش لرزید. انگار یه مشت محکم به شکمش خورده بود.
(با صدای شکسته و لرزان)
+ نه... اینطور نشه... لطفاً...
جونگ کوک تو بیهوشی آروم تکون خورد و با صدای خیلی ضعیف، تقریباً نجوا، اسم ا.ت رو زمزمه کرد:
- ا... ت...
ا.ت سریع خم شد و دستشو محکمتر فشار داد. اشک از چشماش بیوقفه میریخت.
(گریه گرفته، نزدیک گوشش)
+ من اینجام... من اینجام کوک... چشماتو باز کن... نرو... لطفاً نرو...
جونگ کوک انگار صدای اونو شنید، چون انگشتاش خیلی ضعیف فشار داد رو دست ا.ت. یه فشار خیلی کوچیک، اما برای ا.ت مثل یه فریاد بود.
آسا از پشت با صدای گرفته گفت:
آسا: این احمق... همیشه باید قهرمانبازی دربیاره. اگه چیزی بشه...
جیمین سریع گفت:
🐥 ساکت شو آسا. حالش خوب میشه. باید خوب بشه.
ا.ت سرشو روی لبه تخت گذاشت، هنوز دست جونگ کوک رو رها نکرده بود. اشکهاش روی ملافه میچکید.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ تو نمیتونی بمیری... هنوز خیلی چیزا بهت نگفتم... هنوز خیلی عصبانیام ازت... هنوز... هنوز کامل نفهمیدم چی بهم میگذره... پس بیدار شو لعنتی...
اتاق پر از تنش، بوی دارو و ترس بود. جونگ کوک هنوز بیهوش بود و حالش لحظه به لحظه نگرانکنندهتر میشد............
ادامه دارد.........
- ۳۳۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط