𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐
روز رفتن مانیا بالاخره رسید.
چمدونش کنار در گذاشته شده بود و وسایل اتاقش تقریباً جمع شده بود.
مانیا آخرین نگاهش رو به اتاق انداخت.
خانم پارک با لبخند گفت:
× خیلی دلمون برات تنگ میشه.
+ منم همینطور.
× میتونی هر وقت خواستی به ما سر بزنی.
+ حتماً.
جیمین کمی دورتر ایستاده بود و ساکت نگاهشون میکرد.
مانیا سمتش رفت.
+ خب... فکر کنم دیگه وقتشه.
جیمین چند لحظه بهش نگاه کرد.
- آره.
+ مراقب خودتون باشید.
- تو هم همینطور.
مانیا دستش رو جلو برد.
+ خداحافظ جیمین.
جیمین به دستش نگاه کرد و بعد دستش رو گرفت.
- خداحافظ.
چند ثانیه دستش رو نگه داشت.
بعد آروم رهاش کرد.
مانیا چمدونش رو برداشت و از در بیرون رفت.
جیمین کنار پنجره ایستاد و رفتنش رو تماشا کرد.
ماشین از جلوی خونه دور شد.
خانم پارک کنار پسرش ایستاد.
× ناراحتی؟
جیمین نگاهش رو از پنجره نگرفت.
- نه.
× جیمین...
- مامان، خوبم.
خانم پارک لبخند کوچیکی زد.
× اگه خوب بودی، اینطوری به خیابون نگاه نمیکردی.
جیمین چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد به اتاقش برگشت.
همه چیز سر جاش بود.
مبل، میز، وسایل تمرین...
اما چیزی کم بود.
جیمین روی صندلی نشست.
گوشیاش رو برداشت و وارد پیامها شد.
آخرین پیام مانیا هنوز اونجا بود:
«هر وقت لازم داشتید میتونید باهام تماس بگیرید.»
جیمین چند لحظه به صفحه خیره موند.
بعد گوشی رو کنار گذاشت.
- لعنتی...
آروم به پشتی صندلی تکیه داد.
حالا که مانیا رفته بود، تازه فهمیده بود...
اون فقط به حضورش عادت نکرده بود.
دلش برای خودش تنگ شده بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐
روز رفتن مانیا بالاخره رسید.
چمدونش کنار در گذاشته شده بود و وسایل اتاقش تقریباً جمع شده بود.
مانیا آخرین نگاهش رو به اتاق انداخت.
خانم پارک با لبخند گفت:
× خیلی دلمون برات تنگ میشه.
+ منم همینطور.
× میتونی هر وقت خواستی به ما سر بزنی.
+ حتماً.
جیمین کمی دورتر ایستاده بود و ساکت نگاهشون میکرد.
مانیا سمتش رفت.
+ خب... فکر کنم دیگه وقتشه.
جیمین چند لحظه بهش نگاه کرد.
- آره.
+ مراقب خودتون باشید.
- تو هم همینطور.
مانیا دستش رو جلو برد.
+ خداحافظ جیمین.
جیمین به دستش نگاه کرد و بعد دستش رو گرفت.
- خداحافظ.
چند ثانیه دستش رو نگه داشت.
بعد آروم رهاش کرد.
مانیا چمدونش رو برداشت و از در بیرون رفت.
جیمین کنار پنجره ایستاد و رفتنش رو تماشا کرد.
ماشین از جلوی خونه دور شد.
خانم پارک کنار پسرش ایستاد.
× ناراحتی؟
جیمین نگاهش رو از پنجره نگرفت.
- نه.
× جیمین...
- مامان، خوبم.
خانم پارک لبخند کوچیکی زد.
× اگه خوب بودی، اینطوری به خیابون نگاه نمیکردی.
جیمین چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد به اتاقش برگشت.
همه چیز سر جاش بود.
مبل، میز، وسایل تمرین...
اما چیزی کم بود.
جیمین روی صندلی نشست.
گوشیاش رو برداشت و وارد پیامها شد.
آخرین پیام مانیا هنوز اونجا بود:
«هر وقت لازم داشتید میتونید باهام تماس بگیرید.»
جیمین چند لحظه به صفحه خیره موند.
بعد گوشی رو کنار گذاشت.
- لعنتی...
آروم به پشتی صندلی تکیه داد.
حالا که مانیا رفته بود، تازه فهمیده بود...
اون فقط به حضورش عادت نکرده بود.
دلش برای خودش تنگ شده بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۴۵۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط