ادامه پارت

ادامه پارت 43
اما باید اول همسرتون رو راضی کنید با حال خوش از این خبری که شنیده بودم از اونجا بیرون آمدم و به سمت خونه رفتم امشب باید هر طوری شده که اهورا راضی می کردم به این کار...
بعد از مدت ها باحال خوشی خونه میرفتم.
مونس و راحیل رفته بودن گردش و راحیل سر راهش مونس به اینجا رسوند و کمی با هم حرف زدیم در مورد اتفاقاتی که افتاده بود و اینکه امروز حتی چه قصدی داشتم و چه تصمیمی گرفتم راحیل مردد بود و سعی می‌کرد منو از این تصمیمی که گرفتم منصرف کنه اما موفق نبود تنها راهی که می تونستم بدون دغدغه و دردسر اهورا رو کنار خودم نگهدارم هم این بود که به خانوادش یه پسر بدم.
برای اونا چه فرقی می کرد این پسر مال من باشه یه کس دیگه ای؟

مهم این بود که بچه بچه ی اهوراست.

بعد از رفتن راحیل سریع دستی به خونه کشیدم که خیلی وقت می شد به خاطر مشکلاتی که داشتیم این کارو نکرده بودم بعد به آشپزخونه رفتم باید یه شام درست حسابی درست میکردم که بتونم شب خوبی بسازم
و اهورا رو راضی کنم بهترین گزینه برای امشب زرشک پلو با مرغ غذایی که اهورا خیلی دوسش داشت
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت44 #جلد_دومپس دست به کار شدم و خیلی سری...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت45 #جلد_دومبعد این همه وقتی که مشکلات د...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت43 #جلد_دوماحساس کردم که اتاق داره دور ...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت42 #جلد_دومروش نشست و من کنار خودش نشون...

وقتی حامله بودی و اون بچه نمیخواست پارت 3ساعت10 صبح ویو نینا...

دختری که آرزو داشت

بیب من برمیگردمپارت : 94چند روز بود که تو این عمارت و جنگل ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط