چشمانم بهمراه رویایم خیس از اشک بود.کابوسی وحشتناک درطی ا
چشمانم بهمراه رویایم خیس از اشک بود.کابوسی وحشتناک درطی ان چند روزبه سراغم امده بود.چشمانم نیمه بازبودولی میتوانستم واضح صداها راتشخیص دهم.
واقعا عجیب است.
چه چیزی اقای دکترچرادرلفافه حرف میزنید بهارمن چش شده؟
من.نمیدانم تین دخترزیبا چطورزنده مانده است .بنیه اش خیلی ضعیف است بایدخیلی زودترازاینهاازپادرمی امد .این لکه ی خون گوشه ی لبش رامی بینی خبرازپیشرفت بیماریش را میدهد .
متاسفم امیرجان دیگرفکرنکنم انتی بیوتیکهای ما اثرکند فقط به خداتوکل کن بیماری سل درمان داردولی نه اینهمه دیرسعی کنیدروحیه اش راتقویت کنید تنهاچیزی که اونوتا الان نگه داشته سعی کن طبق خواسته ی اون عمل کنی وهیچ وقت معجزه ی خدارا فراموش نکن.
ازایم مرگ ومنظره ی ان لرزشی عجیب سراپای وجودم رافراگرفت اگرتا ان لحظه پتوراکنار زدم حالا دلم دوسه تاپتوی دیگر میخواست تا گرمم کندکاش هنگام حرف زدنشان همچنان کابوس می دیدم داشتم می مردم بی انکه چیزی راثابت کنم .
چیزی دردنیانداشتم که به ان دل خوش کنم ولی ازمرگ هم میترسیدم دندانهایم ازسرماداشت بهم میخوردنام امیر رازمزمه کردم دستش رابرروی صورتم احساس کردم .ارام گفتم .:
سردمه...امیر.
پتوراتا گردن به رویم کشید باز هم پتوی دیگر کم کم احساس میکردم خون دررگهایم به حرکت درامده چشمانم راروی هم گذاشتم دلم میخواست تا فرارسیدن مرگ چشمم برهمه چیز بسته می شد ناراحتربه خواب ابدی فرو روم.
باز گرمی دست اووحرفهای امیداورکنندش بودکه.مرابه زندگی برگرداند
می دانم.ازمن دلگیری میدانم ارمن متنفری .به توحق می دهم..من خوشبختی را ازتوگرفتم احمق بودم که همه ی ان نگاهاراباورنکردم دلم میخواست فقط مال من باشی من خودم را گول زدم من انتظاری راکه درچشمانت موج میزد رانادیده گرفتم اشتباه کردم وحاضرم بخاطر جبران ان خطا تاوان سختی راپس بدهم .حاضرم ازتوبگذرم ولی توراسالم ببینم پس چشم هایت راباز کن.بخاطر من نه بخاطر پویا .اگرمیخواهی اورادوباره ببینی امیدرادردلت زنده کن توبرای مردن هنوزخیلی جوونی بهار خیلی .
ازاینکه اینچنین غرورش رازیر پاگذاشته واشک می ریزد دلم به دردامد .چشمانم رابه زحمت گشودم وگفتم:
بخاطر من ....خودت رو ناراحت نکن....بعدازمرگ من...همه راحت میشن...ولی قبل ازمرگ باید....همشون رو....پویارو ببینم ....امیر کمکم کن....
سرش را به سرم نزدیک کرد بوسه ی برموهایم زد .حالا دیگر احساساتش برغرورمردانه ش غلبه کرده بود اشک های اوبرروی موهایم سرازیر میشد.هردوبرای یک چیز اشک می ریختیم وان هم ازدست دادن عشقمان..اوبرای ازدست دادن من ومن برای ازدست دادن پویا .
واقعا عجیب است.
چه چیزی اقای دکترچرادرلفافه حرف میزنید بهارمن چش شده؟
من.نمیدانم تین دخترزیبا چطورزنده مانده است .بنیه اش خیلی ضعیف است بایدخیلی زودترازاینهاازپادرمی امد .این لکه ی خون گوشه ی لبش رامی بینی خبرازپیشرفت بیماریش را میدهد .
متاسفم امیرجان دیگرفکرنکنم انتی بیوتیکهای ما اثرکند فقط به خداتوکل کن بیماری سل درمان داردولی نه اینهمه دیرسعی کنیدروحیه اش راتقویت کنید تنهاچیزی که اونوتا الان نگه داشته سعی کن طبق خواسته ی اون عمل کنی وهیچ وقت معجزه ی خدارا فراموش نکن.
ازایم مرگ ومنظره ی ان لرزشی عجیب سراپای وجودم رافراگرفت اگرتا ان لحظه پتوراکنار زدم حالا دلم دوسه تاپتوی دیگر میخواست تا گرمم کندکاش هنگام حرف زدنشان همچنان کابوس می دیدم داشتم می مردم بی انکه چیزی راثابت کنم .
چیزی دردنیانداشتم که به ان دل خوش کنم ولی ازمرگ هم میترسیدم دندانهایم ازسرماداشت بهم میخوردنام امیر رازمزمه کردم دستش رابرروی صورتم احساس کردم .ارام گفتم .:
سردمه...امیر.
پتوراتا گردن به رویم کشید باز هم پتوی دیگر کم کم احساس میکردم خون دررگهایم به حرکت درامده چشمانم راروی هم گذاشتم دلم میخواست تا فرارسیدن مرگ چشمم برهمه چیز بسته می شد ناراحتربه خواب ابدی فرو روم.
باز گرمی دست اووحرفهای امیداورکنندش بودکه.مرابه زندگی برگرداند
می دانم.ازمن دلگیری میدانم ارمن متنفری .به توحق می دهم..من خوشبختی را ازتوگرفتم احمق بودم که همه ی ان نگاهاراباورنکردم دلم میخواست فقط مال من باشی من خودم را گول زدم من انتظاری راکه درچشمانت موج میزد رانادیده گرفتم اشتباه کردم وحاضرم بخاطر جبران ان خطا تاوان سختی راپس بدهم .حاضرم ازتوبگذرم ولی توراسالم ببینم پس چشم هایت راباز کن.بخاطر من نه بخاطر پویا .اگرمیخواهی اورادوباره ببینی امیدرادردلت زنده کن توبرای مردن هنوزخیلی جوونی بهار خیلی .
ازاینکه اینچنین غرورش رازیر پاگذاشته واشک می ریزد دلم به دردامد .چشمانم رابه زحمت گشودم وگفتم:
بخاطر من ....خودت رو ناراحت نکن....بعدازمرگ من...همه راحت میشن...ولی قبل ازمرگ باید....همشون رو....پویارو ببینم ....امیر کمکم کن....
سرش را به سرم نزدیک کرد بوسه ی برموهایم زد .حالا دیگر احساساتش برغرورمردانه ش غلبه کرده بود اشک های اوبرروی موهایم سرازیر میشد.هردوبرای یک چیز اشک می ریختیم وان هم ازدست دادن عشقمان..اوبرای ازدست دادن من ومن برای ازدست دادن پویا .
- ۳.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط