#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
Part17
ته: مامانننننننن من شیر توتفرنگی دویت دارمممممم🎀😭
م.ت: بسه بسه خودتو جمع کن بابد از ات عذر بخوای بخاطر کارایی که باهاش کردی
ته: مامانمنهنوزمطمئننشدمکهبچهمالمنه بخاطر همین فردا خودم داخل اتاق میرم و جلوی چشم خودم خون میده حتی تست دی ان ای هم از خودش میگیرم بعد معلوم میشه فعلا غذا هایی که خودم میدونمو بهش میدم تو اتاق خودش میخوابم تا یوقت کاری نکنه😑
پ.ت: خجالت نمیکشی ......هااا*عربده
ات:عمو لطفا..لطفا...ولش کنید .....م..من..میرم.توی.
اتاقم*بغض
ویو ات
بعد از اینکه این همه حرف بارم کرد حالم خیلی بد شد تو راه روی اتاق دیدمش وایستاده بود جلومو گرفت با همون بغض تو گلوم و چشمای اشکیم به دوتا گوی چشاش نگاه کردمو گفتم:
ات: فقط..هق..امیدوارم...چشاش..به...تو نره که..بقیع رو عاشق خودش کنه.هقق..و..بعد بره*بغض**میره**
ته: عه وایستا کجا میری
ات: ولم کن
ویو ات
بدو بدو کردم تو اتاقم در بستم و پشت در سر خوردم متوجه حال بد بچه شده بودم حالم خوب نبود سر درد شدید داشتم بی صدا و آروم گریه میکردم😭واقعا حالم خوب نبود به معنای واقعی داشتم درد میکشیدم اصلا ...اصلا..چرا..چرا..این حس رو بهش داشتم من این همه سختی کشیدم توان بلند شدن رو نداشتم خودمو کشون کشون به سمت تخت بردم و تو بالشت جیغ کشیدم
گریه میکردم انقدر گریه کردم که چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم
6ساعت بعد ساعت20:56دقیقه
ویو ته
بعد از اینکه این حرفو زد خوب یکم فقط یکم دلم براش سوخت اگه بتونم به یاد بیارم دیگه اذیتش نمیکنم ولی اخرین باری که مست کرده بودم تو باند مشکل بود و زخمی اومدم خونه فردا که بلند شدم زخمم پانسمان بود
فلش بک بع تقریب 5 ماه پیش
۲۶آگوست 2026
ساعت 3 صبح
ته: اومم..نیازت دارم
ویو راوی:
تک به تک اتفاقاتی که اون شب افتاد از حلوی چشای تهیونگ رد شد تیکه به تیکه کارایی که با دخترک ییچاره کرده بود یادش اومد شکه شده بود الان مطمئن شد که بچه برای خودشع و چرا وقتی بیدار شد تو اتاق ات بود و چرا ت/خت خ/وnی بود بدو بدو به سمت مادرش رفت:
ته:م..م..مامان...م.مامان
م.ت:تهیونگ..پسرم..چیشده..نفس بکش نفس عمیقق ..جانگشینننن...جانگشیننن
ویو راوی:
مادرش خوب تهیونگ رو میشناخت که اگه اتفاقی بیوفته حمله عصبی شدیدی بهش دست میداد مادر خوب میدونست که پسرش از تو سرد نبود
پسر به نفس نفس اوفتاده بود و دختر تب شدید
**فردا صبح ساعت 9:۱۰ دقیقع
........
ادامه دارد ...
گشادایی که کامنت نمیزارید از کون دارتون میزنما(جنبه شوخی)
❤💚🎀
Part17
ته: مامانننننننن من شیر توتفرنگی دویت دارمممممم🎀😭
م.ت: بسه بسه خودتو جمع کن بابد از ات عذر بخوای بخاطر کارایی که باهاش کردی
ته: مامانمنهنوزمطمئننشدمکهبچهمالمنه بخاطر همین فردا خودم داخل اتاق میرم و جلوی چشم خودم خون میده حتی تست دی ان ای هم از خودش میگیرم بعد معلوم میشه فعلا غذا هایی که خودم میدونمو بهش میدم تو اتاق خودش میخوابم تا یوقت کاری نکنه😑
پ.ت: خجالت نمیکشی ......هااا*عربده
ات:عمو لطفا..لطفا...ولش کنید .....م..من..میرم.توی.
اتاقم*بغض
ویو ات
بعد از اینکه این همه حرف بارم کرد حالم خیلی بد شد تو راه روی اتاق دیدمش وایستاده بود جلومو گرفت با همون بغض تو گلوم و چشمای اشکیم به دوتا گوی چشاش نگاه کردمو گفتم:
ات: فقط..هق..امیدوارم...چشاش..به...تو نره که..بقیع رو عاشق خودش کنه.هقق..و..بعد بره*بغض**میره**
ته: عه وایستا کجا میری
ات: ولم کن
ویو ات
بدو بدو کردم تو اتاقم در بستم و پشت در سر خوردم متوجه حال بد بچه شده بودم حالم خوب نبود سر درد شدید داشتم بی صدا و آروم گریه میکردم😭واقعا حالم خوب نبود به معنای واقعی داشتم درد میکشیدم اصلا ...اصلا..چرا..چرا..این حس رو بهش داشتم من این همه سختی کشیدم توان بلند شدن رو نداشتم خودمو کشون کشون به سمت تخت بردم و تو بالشت جیغ کشیدم
گریه میکردم انقدر گریه کردم که چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم
6ساعت بعد ساعت20:56دقیقه
ویو ته
بعد از اینکه این حرفو زد خوب یکم فقط یکم دلم براش سوخت اگه بتونم به یاد بیارم دیگه اذیتش نمیکنم ولی اخرین باری که مست کرده بودم تو باند مشکل بود و زخمی اومدم خونه فردا که بلند شدم زخمم پانسمان بود
فلش بک بع تقریب 5 ماه پیش
۲۶آگوست 2026
ساعت 3 صبح
ته: اومم..نیازت دارم
ویو راوی:
تک به تک اتفاقاتی که اون شب افتاد از حلوی چشای تهیونگ رد شد تیکه به تیکه کارایی که با دخترک ییچاره کرده بود یادش اومد شکه شده بود الان مطمئن شد که بچه برای خودشع و چرا وقتی بیدار شد تو اتاق ات بود و چرا ت/خت خ/وnی بود بدو بدو به سمت مادرش رفت:
ته:م..م..مامان...م.مامان
م.ت:تهیونگ..پسرم..چیشده..نفس بکش نفس عمیقق ..جانگشینننن...جانگشیننن
ویو راوی:
مادرش خوب تهیونگ رو میشناخت که اگه اتفاقی بیوفته حمله عصبی شدیدی بهش دست میداد مادر خوب میدونست که پسرش از تو سرد نبود
پسر به نفس نفس اوفتاده بود و دختر تب شدید
**فردا صبح ساعت 9:۱۰ دقیقع
........
ادامه دارد ...
گشادایی که کامنت نمیزارید از کون دارتون میزنما(جنبه شوخی)
❤💚🎀
- ۴۱۰
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط