playmate p
#playmate p⁷⁶
کوک:زود برمیگردی قول میدم
ات:فکر میکنی ترسیدم؟(پوزخند)
کوک:ترس بهت نمیاد
ات:من اگر بخوام از کسی بترسم از خودم میترسم
کوک:پس چرا چشمات یه چیز دیگه میگه مادمازل؟
ات:حس خوبی ندارم نمیخوام توی احمق و تنها بزارم
کوک:مگه داری میری بمیری؟
ات:از مرگ بدتره اینکه زنده باشم اما جایی که باید نباشم از مرگ بدتره
کوک:ات تو تا همین ۲ ساعت پیش منو شستی گذاشتی کنار حالا داری میگی دلت نمیاد ولم کنی؟ باز چیزی زدی؟(خنده اما با ترس)
ات:به اجوما گفتم هر روز برات غذاهایی که دوست داری رو درست کنه
ات:تازه تا چند هفته کسی نیست که لباساتو بپوشه و برات پنکیک و کوکی اماده کنه
ات:اها کسی ام نیست که شبا تو خونه منتظرت بمونه
کوک:عه؟ پس وقتی برگشتی قراره جنازه داداشتو تحویل بگیری
ات:ببند در اون غارو
کوک:ات
ات:؟؟؟
کوک:هرچی شد بدون من حواسم بهت هست خب؟من همیشه هستم حتی وقتایی که فکرشم نمیکنی پس نگران نباش
ات:احمقی؟من نگران تو ام
کوک:مگه بچه ام ؟ نکنه نگران شیر و پوشکمی؟
ات:دقیقا
*ات و کوک دراز کشیدن کوک ات و توبغل خودش جا داد و گفت
کوک:امشب میخوام تا فردا عصر بخوابم چون ممکنه تا چند هفته خواب مهمون این چشم ها نشه
ات:اه اه اه این لوس بازیا چیه؟ جمع کن خودتو باز رو دادم بهت
کوک:روانی...بگیر بخواب
ات:کوک
کوک:بله قربان
ات:اگر مردم باید قول بدی اون دنیا ام داداشم باشی
کوک:(با این حرف ات چشمش لریزد خنده از لباش محو شد )
کوک:...
ات:چیه نکنه خسته شدی؟هه معلومه دیگه باشه بابا نخواستیم
کوک: ات چطوری میتونی انقدر راحت از این حرفا بزنی؟
ات:چی؟
کوک:دفعه اخرت باشه این دیالوگارو میگی
ات:احمق
کوک: (خواست حرف بزنه اما جلوی خودشه گرفت حس کرد اگر حرف بزنه انگار دیگه بعدش ات و نمیبینه با خودش گفت حالا وقت هست مگه اخرین شبه؟)
●○راوی:
کوک اون شب تا صبح بیدار موند چطور میتونست بخوابه وقتی وضعیت به این شکل بود؟ ات و محکم تو بغل خودش جا داده بود به چهره غرقِ خواب ات خیره شد تو دلش خواست زمان همینجا متوقف بشه ...
مهم نبود گذشته چطور بوده اما دوست نداشت به سمت اینده پیش بره با وجود این اوضاع دلش میخواست هرچیزیم که شد ات پیشش باشه همین .
سپیده دم رسید کوک هنوز بیدار بود و ات رو تو آغوشش نگه داشته بود
مجبور شد پلک هاش رو روی هم بزاره از امشب به بعد خواب به چشمای هیچ کسی مهمون نمیشد ... کسی چه میدونه ؟!
کوک:زود برمیگردی قول میدم
ات:فکر میکنی ترسیدم؟(پوزخند)
کوک:ترس بهت نمیاد
ات:من اگر بخوام از کسی بترسم از خودم میترسم
کوک:پس چرا چشمات یه چیز دیگه میگه مادمازل؟
ات:حس خوبی ندارم نمیخوام توی احمق و تنها بزارم
کوک:مگه داری میری بمیری؟
ات:از مرگ بدتره اینکه زنده باشم اما جایی که باید نباشم از مرگ بدتره
کوک:ات تو تا همین ۲ ساعت پیش منو شستی گذاشتی کنار حالا داری میگی دلت نمیاد ولم کنی؟ باز چیزی زدی؟(خنده اما با ترس)
ات:به اجوما گفتم هر روز برات غذاهایی که دوست داری رو درست کنه
ات:تازه تا چند هفته کسی نیست که لباساتو بپوشه و برات پنکیک و کوکی اماده کنه
ات:اها کسی ام نیست که شبا تو خونه منتظرت بمونه
کوک:عه؟ پس وقتی برگشتی قراره جنازه داداشتو تحویل بگیری
ات:ببند در اون غارو
کوک:ات
ات:؟؟؟
کوک:هرچی شد بدون من حواسم بهت هست خب؟من همیشه هستم حتی وقتایی که فکرشم نمیکنی پس نگران نباش
ات:احمقی؟من نگران تو ام
کوک:مگه بچه ام ؟ نکنه نگران شیر و پوشکمی؟
ات:دقیقا
*ات و کوک دراز کشیدن کوک ات و توبغل خودش جا داد و گفت
کوک:امشب میخوام تا فردا عصر بخوابم چون ممکنه تا چند هفته خواب مهمون این چشم ها نشه
ات:اه اه اه این لوس بازیا چیه؟ جمع کن خودتو باز رو دادم بهت
کوک:روانی...بگیر بخواب
ات:کوک
کوک:بله قربان
ات:اگر مردم باید قول بدی اون دنیا ام داداشم باشی
کوک:(با این حرف ات چشمش لریزد خنده از لباش محو شد )
کوک:...
ات:چیه نکنه خسته شدی؟هه معلومه دیگه باشه بابا نخواستیم
کوک: ات چطوری میتونی انقدر راحت از این حرفا بزنی؟
ات:چی؟
کوک:دفعه اخرت باشه این دیالوگارو میگی
ات:احمق
کوک: (خواست حرف بزنه اما جلوی خودشه گرفت حس کرد اگر حرف بزنه انگار دیگه بعدش ات و نمیبینه با خودش گفت حالا وقت هست مگه اخرین شبه؟)
●○راوی:
کوک اون شب تا صبح بیدار موند چطور میتونست بخوابه وقتی وضعیت به این شکل بود؟ ات و محکم تو بغل خودش جا داده بود به چهره غرقِ خواب ات خیره شد تو دلش خواست زمان همینجا متوقف بشه ...
مهم نبود گذشته چطور بوده اما دوست نداشت به سمت اینده پیش بره با وجود این اوضاع دلش میخواست هرچیزیم که شد ات پیشش باشه همین .
سپیده دم رسید کوک هنوز بیدار بود و ات رو تو آغوشش نگه داشته بود
مجبور شد پلک هاش رو روی هم بزاره از امشب به بعد خواب به چشمای هیچ کسی مهمون نمیشد ... کسی چه میدونه ؟!
- ۱.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط