Part
Part 6
باکوگو یبار دیگه مشتشو به صورت تودوروکی زد : برای آخرین بار میپرسم ، میدوریا کجاست ؟
تودوروکی برای آخر به باکوگو نگاه کرد و با لبخند پلکای خستشو روی هم گذاشت … باکوگو درحالی که تلو تلو میخورد دنبال میدوریا گشت .
بلخره پیداش کرد ، سوشرتش روی زمین افتاده بود . ولی خودش کو؟
صدای قدم های سریع یکیو شنید ولی انقدر خسته بود که برنگشت … ولی بزرگترین اشتباه زندگیشو کرد .
صدای فرو رفتن چیزی اومد ،. و با دیدن میدوریایی که جلوش ایستاده بود و جلوی حمله مردی سفید پوست به باکوگو رو گرفت ...
میدوریا روی زمین افتاد و باکوگو با دیدن چاقویی توی شکمش شوکه شد ...
با عصبانیت به سمت اون مرد رفت و با میله آهنی که کنار در افتاده بود مهکم به سرش زد و به طرف پسرکش دوید .
باکوگو میدوریا رو توی بغلش گرفت : آهای احمق کله کرفسی چرا اینکارو کردی ؟
از بین لب های خشک پسر فقط یک کلمه بیرون اومد : نمی ... دونم
سر میدوریا رو به قفسه سینش فشار داد و سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره . بعد چند ثانیه میدوریارو بغل کرد و از کارخونه بیرون اومد ، پسرو روی صندلی عقب گذاشت و بطرف نزدیک ترین بیمارستان رفت .
-
دکترا و پرستارا میدوریا رو بردن اتاق عمل ، بعد پر کردن فرم روی صندلی نشستم .
باکوگو روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش قایم کرد و بیصدا اشک ریخت … اگه اونشب اون رفتارو با میدوریا نمیکرد الان مجبور نبود این وضعو ببینه .
دوساعت از عمل گذشته بود که پرستار از اتاق بیرون اومد : شما همراه آقای ایزوکو اید ؟
_ بله … چرا؟
+ میشه بپرسم گروه خونیتون چیه؟
باکوگو که یجورایی فهمیده بود قضیه چیه لب زد : O+
+ اگه مایلید میتونید برای آقای ایزوکو خون اهدا کنید؟
از جام بلند شدم و پست سر پرستار راه افتادم ...
-
دو کیسه خون انتقال دادم و روی تخت دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم .
بیدار که شدم ساعت 9 صبح بود ، سریع از تخت بلند شدم و بطرف پذیرش رفتم … (عملش 8 ساعت طول کشیده)
با پرستار به پخش آیسیو رفتیم .
با تردید در اتاقشو باز کردم و روی صندلی کنار تختش نشستم : هی احمق … به نفعته چشماتو باز کنی وگرنه خودم میکشمت!
سرمو روی تختش گذاشتم و چشمامو روی هم گذاشتم … بعد چند دقیقه بلند شدم و از بیمارستان بیرون رفتم ...
باکوگو یبار دیگه مشتشو به صورت تودوروکی زد : برای آخرین بار میپرسم ، میدوریا کجاست ؟
تودوروکی برای آخر به باکوگو نگاه کرد و با لبخند پلکای خستشو روی هم گذاشت … باکوگو درحالی که تلو تلو میخورد دنبال میدوریا گشت .
بلخره پیداش کرد ، سوشرتش روی زمین افتاده بود . ولی خودش کو؟
صدای قدم های سریع یکیو شنید ولی انقدر خسته بود که برنگشت … ولی بزرگترین اشتباه زندگیشو کرد .
صدای فرو رفتن چیزی اومد ،. و با دیدن میدوریایی که جلوش ایستاده بود و جلوی حمله مردی سفید پوست به باکوگو رو گرفت ...
میدوریا روی زمین افتاد و باکوگو با دیدن چاقویی توی شکمش شوکه شد ...
با عصبانیت به سمت اون مرد رفت و با میله آهنی که کنار در افتاده بود مهکم به سرش زد و به طرف پسرکش دوید .
باکوگو میدوریا رو توی بغلش گرفت : آهای احمق کله کرفسی چرا اینکارو کردی ؟
از بین لب های خشک پسر فقط یک کلمه بیرون اومد : نمی ... دونم
سر میدوریا رو به قفسه سینش فشار داد و سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره . بعد چند ثانیه میدوریارو بغل کرد و از کارخونه بیرون اومد ، پسرو روی صندلی عقب گذاشت و بطرف نزدیک ترین بیمارستان رفت .
-
دکترا و پرستارا میدوریا رو بردن اتاق عمل ، بعد پر کردن فرم روی صندلی نشستم .
باکوگو روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش قایم کرد و بیصدا اشک ریخت … اگه اونشب اون رفتارو با میدوریا نمیکرد الان مجبور نبود این وضعو ببینه .
دوساعت از عمل گذشته بود که پرستار از اتاق بیرون اومد : شما همراه آقای ایزوکو اید ؟
_ بله … چرا؟
+ میشه بپرسم گروه خونیتون چیه؟
باکوگو که یجورایی فهمیده بود قضیه چیه لب زد : O+
+ اگه مایلید میتونید برای آقای ایزوکو خون اهدا کنید؟
از جام بلند شدم و پست سر پرستار راه افتادم ...
-
دو کیسه خون انتقال دادم و روی تخت دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم .
بیدار که شدم ساعت 9 صبح بود ، سریع از تخت بلند شدم و بطرف پذیرش رفتم … (عملش 8 ساعت طول کشیده)
با پرستار به پخش آیسیو رفتیم .
با تردید در اتاقشو باز کردم و روی صندلی کنار تختش نشستم : هی احمق … به نفعته چشماتو باز کنی وگرنه خودم میکشمت!
سرمو روی تختش گذاشتم و چشمامو روی هم گذاشتم … بعد چند دقیقه بلند شدم و از بیمارستان بیرون رفتم ...
- ۲.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط