Part

Part 5
میدوریا: الان سه روز از اون اتفاق گذشته بود و توی این مدت به خونه برنگشتم چون میدونستم اون سایکو پیدام میکنه … فعلن توی مسافر خونه میخوابم و تونستم توی یک فروشگاه کار پیدا کنم .
همینجوری که داشتم خریدای یه پیرزنه رو حساب میکردم مردی با موهای دو تیکه و کت شلوار وارد شد و رفت سمت قفسه وسایل آشپز خونه ..
بعد چند دقیقه مرد اومد و چند بسته چاقو جلوم گذاشت: حساب کن !
داشتم توی کامپیوتر ثبت میکردم که کرد با لحن مرموز لب زد : تو میدوریا ایزوکویی؟
_ بله خودم هستم
مرد دیگه هیچی نگفت و بعد پرداخت پول رفت … چه عجیب
-
شب ساعتای یازده اینا بود داشتم از فروشگاه برمیگشتم که سایه کسیو کنارم حس کردم .. چون خیلی خسته شدم توجهی نکردم . سایه نزدیک تر شد و دستی روی شونم اومد : اگه جون تو دوست داری خفه شو و هرجایی که میرم بیا
خیلی ترسیده بودم ، دستو پامو گم کرده بودم و هر لحظه دعا میکردم یه خواب باشه
مرد پیچید سمت خیابون و در پشتی ماشینشو باز کرد و هولم داد داخل .
_ متاسفم بچه که تورو هم وارد این بازی کردم
اون صدا … حالا یادم اومد اون صدا متعلق به همون مرد مرموزه امروزه …
خواستم چیزی بگم که مرد دستمالی رو جلوی دهنم گرفت و بیهوش شدم .
-
میدوریا: با سردرد بدی بیدار شدم … چشمام هنوز تار میدیدن ، یکم که دیدم بهتر شد به اطرافم نگاهی انداختم .
یه اتاق کاملا سرد و تاریک ، یکم که گذشت فهمیدم به صندلی بسته شدم …
_ پسر چقدر تکون میخوری !
+ تو کی هستی؟
_ هرچیزی که تو فکر میکنی ام
مرد لامپ بالای سرمو روشن کرد و اومد روبروم نشست ، عینکش گذاشت و برگه هایی که توی دستش بودو خوند: میدوریا ایزوکو متولد 2008 ، یتیمی و یک خواهر داری به اسم ریچل که متولد 2000عه …
خب میدوریا بگو ببینم باکوگو چیکارت میشه؟
_ نمیشناسم ، مرد هوفی کشید و صورتشو نزدیک صورتم کرد : منو خر فرض نکن کوچولو
سرمو کج کردم و نگاهمو ازش برداشتم
مرد عقب رفت و تلویزیون بزرگی که جلوم بود و روشن کرد . روی صفحه ویدیوی ریچل پخش شد که توی حیاط بیمارستان با نامزدش بود …
مرد لب زد: این ویدیوی زنده از خواهرته ، اگه باهام همکاری نکنی به کسی که این فیلمو میگیره دستور میدم تا ابجی عزیزتو بکشه .
_ دست به خواهرم نمیزنی!
مرد پوزخندی زد و دوباره روبروم نشست : خب میدوریا ، میدونی من کیم؟
_ چرا باید بدونم؟
+ حیف شد ، فکر میکردم باکوگو چیزی راجبم بهت گفته
مرد پای راستشو روی پای چپش انداخت : من شوتو تودوروکی ام ، اکس باکوگو کاتسوکی !
با قیافه ای بهت زده به طرف مقابلم خیره شدم : یعنی اون سایکو گی عه؟ ( دلقک اینهمه باهات لاس زد نفهمیدی؟)
+ خب میدوریا ، تو چیکاره اون عوضی میشی؟
_ من فقط دوستشم
تودوروکی شروع کرد به بلند خندیدن : شرمنده ولی حرف خنده داری بود . بلند شد و از توی جیب سوشرتم گوشیمو برداشت … گوشی رو جلوی صورتم گرفت و قفلش باز شد .
توی پیام‌رسان رفت و به باکوگو آدرس جایی که بودیم و داد . هنوز پنج دقیقه نشده بود که پیام داده بود که صدای زنگ گوشیم اومد ، تودوروکی با دیدن صفحه گوشی لبخندی زد : جواب بده و بگو بیاد اینجا ، حرف اضافی بزنی با خودم طرفی !
گوشی رو جواب دادم : آهای توله سگ از کارت پشیمونی؟ الان راه میوفتم ولی تو کارخونه متروکه چیکار میکنی؟
از صداش معلوم بود چقد خوشحاله ، تودوروکی هنوز داشت نگاهم میکرد
_ باکوگو
+ بله؟
با تمام وجودم داد زدم : نیا باکوگو ، اینجا یه تلست نیا!
تودوروکی مهکم به صندلی لگد زد و صندلی افتاد روی زمین: مشتاق شنیدن صدات بودم
باکوگو از شنیدن صدای فردی آشنا اخمی کرد و از پشت گوشی داد زد: فقط کافیه یه خراش روی صورتش بیوفته شوتو ، خودم زیر خاک میکنمت !
صدای بوق تلفن اومد . تودوروکی بلند شد و بالا سر میدوریا رفت و پاشو روی سرش گذاشت: بهت نگفتم حرف اضافه نزن؟ … مرد شروع کرد به لگد زدن به پسر کوچیکتر ..
پسر کوچیکتر به خاطر لگد هایی که سرش خورده بود داشت کم‌کم هوشیاریشو از دست می‌داد ..
مردی سفید پوست وارد اتاق شد : قربان سوژه رسید
تودوروکی پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون : مواظبش باش !
باکوگو با عصبانیت وارد کارخونه شد و داد زد: آهای حرومزاده کجایی؟
تودوروکی از اتاق بیرون اومد : حرومزاده؟ از عزیزم و عشقم رسیدم به حرومزاده؟
_ میدوریا کجاست؟ باهاش چیکار کردی؟
+ همونکاری که تو با من کردی!
باکوگو با لحن توهین آمیزی لب زد: فکر کنم اخرین بار که دیدمت کردمت ، توهم همونکارو با میدوریا کردی؟ ( تودوروکی معذرت )
تودوروکی عصبانی شد ، دستشو مشت کرد و بطرف باکوگو دوید … هردوشون میخواستن عقده ای که از سال‌های قبل از هم تو دلشون مونده بود رو سر هم خالی کنن .
دیدگاه ها (۱۰)

Part 6باکوگو یبار دیگه مشتشو به صورت تودوروکی زد : برای آخری...

Part 7میدوریایک هفتست بهوش اومدم و زخمم بهتر شده .. امروز مر...

Part 4صبح شده بود و میدوریا مثل همیشه زود بیدار شده بود … رف...

Part 3-بلخره ریچل قطع کرد و از اتاق رفتم بیرون و دیدم باکوگو...

رقیب سخت

رقیب سخت

#رقیب_سختپارت ۱۸*شبجولیا خواب بود که یهو باکوگو اومد توی اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط