ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۷
پردرد چشمامو بستم و سرمو روي شکمش گذاشتم. درمونده گفت:ببخشید..نمیخواستم ناراحتت کنم... فقط..میخوام تمومش کنیم..نمیخوام فردا دوباره زندگیمون جهنم شه..
مشوش گفتم : میدونم. درست ...میگی
چشمامو به هم فشردم و نفس عميقي کشيدم و گفتم میخوام... بي گناهي بابام رو ثابت کنم.. حس
کردم سنگین نفس کشید و اروم گفت : باشه..به وکیلم
زنگ میزنم..فردا بیاد اینجا..
با بغض لبهامو به هم فشردم
چقدر مهربون و با گذشت بود. اون مرد پدرش بود.
هرچقدر عوضي،هرچقدر ظالم..
باز پدرش بود..
اولین بت زندگي يه پسر پدرش بود..اونم براي جیمین
عزیز کرده پدر و مادرش بود..
خيلي سخت بود کنار اومدن با این درد که پدرش با مدرك
خودش و جلوي چشماش مجازات شه..
فك كردن به دردی که جیمین میکشید قلبمو اتیش میزد اما...
منم حق داشتم ابروی رفته پدرم رو بهش برگردوندم..
این حق پدر و مادرم بود.
اونا مظلومانه و واسه گناه يکي ديگه همه چیزشون رو از
دست داده بودن..
نمیتونستم بذارم این لکه ننگ تا ابد روشون بمونه. اروم سرم رو بلند کردم و جیمین رو نگاه کردم. خوابش برده بود..اخ..
لبخند ارومي بهش زدم..
اینکه درد بکشه به منم درد بدي رو القا ميكنه ولي..
نمیتونم دست بکشم..
الان نه.. اينجوري نه..
اروم که بیدار نشه بلند شدم..
باید استراحت کنه و تقویت بشه..
رفتم تو اشپزخونه..
باید براش غذاي مقوي بپزم..
با ذوق و عشق لبخند شروع کردم به پختن
دلم از بودنش تو خونه شاد شده بود و
داشت.. با حس خوبي نشده بودم. چرخیدم
اصلا مشغول بودم و فقط همین اهمیت متوجه گذشت زمان
که یهو چشم تو چشم شدم با چشماي خاکستری جیمین
روي صندلي نشسته بود و دست زیر چونه زده بود و
نگام میکرد. هول هيني گفتم و چشمامو گرد کردم و متعجب
گفتم: جیمین..
لبخند زد و همونجوری نگام کرد.
شوکه خندیدم و گفتم : حالت خوبه؟چه زود بلند شدي.. با لبخند گفت: مگه میشه با این بوي خوبي که خانومم راه
انداخته بلند نشم؟
با لذت خندیدم و شنگول گفتم کاش ميدونستي وقتي اینطور سر حال میبینمت چند قندي تو دلم اب میشه.. و رفتم پشت سرش و دستامو انداختم دورش و بغلش کردم و با عشق گونه شو بوسیدم که تند و مشوش با نفس سنگيني گفت:الا..سینه ام..
وحشت زده و هول دستامو کنار کشیدم و ترسیده
گفتم اخ.. ببخشید
و نگران نگاش کردم.
صورت تو هم کشید و نفس عمیق کشید.
با بغض لرزون و شرمنده :گفتم به خدا یه لحظه یادم
رفت..ببخشید..خوبی؟
نفسش رو اروم فوت کرد بیرون و سعي کرد لبخند بزنه و اروم گفت: خوبم... چیزی نیست.
( فصل سوم ) پارت ۶۵۷
پردرد چشمامو بستم و سرمو روي شکمش گذاشتم. درمونده گفت:ببخشید..نمیخواستم ناراحتت کنم... فقط..میخوام تمومش کنیم..نمیخوام فردا دوباره زندگیمون جهنم شه..
مشوش گفتم : میدونم. درست ...میگی
چشمامو به هم فشردم و نفس عميقي کشيدم و گفتم میخوام... بي گناهي بابام رو ثابت کنم.. حس
کردم سنگین نفس کشید و اروم گفت : باشه..به وکیلم
زنگ میزنم..فردا بیاد اینجا..
با بغض لبهامو به هم فشردم
چقدر مهربون و با گذشت بود. اون مرد پدرش بود.
هرچقدر عوضي،هرچقدر ظالم..
باز پدرش بود..
اولین بت زندگي يه پسر پدرش بود..اونم براي جیمین
عزیز کرده پدر و مادرش بود..
خيلي سخت بود کنار اومدن با این درد که پدرش با مدرك
خودش و جلوي چشماش مجازات شه..
فك كردن به دردی که جیمین میکشید قلبمو اتیش میزد اما...
منم حق داشتم ابروی رفته پدرم رو بهش برگردوندم..
این حق پدر و مادرم بود.
اونا مظلومانه و واسه گناه يکي ديگه همه چیزشون رو از
دست داده بودن..
نمیتونستم بذارم این لکه ننگ تا ابد روشون بمونه. اروم سرم رو بلند کردم و جیمین رو نگاه کردم. خوابش برده بود..اخ..
لبخند ارومي بهش زدم..
اینکه درد بکشه به منم درد بدي رو القا ميكنه ولي..
نمیتونم دست بکشم..
الان نه.. اينجوري نه..
اروم که بیدار نشه بلند شدم..
باید استراحت کنه و تقویت بشه..
رفتم تو اشپزخونه..
باید براش غذاي مقوي بپزم..
با ذوق و عشق لبخند شروع کردم به پختن
دلم از بودنش تو خونه شاد شده بود و
داشت.. با حس خوبي نشده بودم. چرخیدم
اصلا مشغول بودم و فقط همین اهمیت متوجه گذشت زمان
که یهو چشم تو چشم شدم با چشماي خاکستری جیمین
روي صندلي نشسته بود و دست زیر چونه زده بود و
نگام میکرد. هول هيني گفتم و چشمامو گرد کردم و متعجب
گفتم: جیمین..
لبخند زد و همونجوری نگام کرد.
شوکه خندیدم و گفتم : حالت خوبه؟چه زود بلند شدي.. با لبخند گفت: مگه میشه با این بوي خوبي که خانومم راه
انداخته بلند نشم؟
با لذت خندیدم و شنگول گفتم کاش ميدونستي وقتي اینطور سر حال میبینمت چند قندي تو دلم اب میشه.. و رفتم پشت سرش و دستامو انداختم دورش و بغلش کردم و با عشق گونه شو بوسیدم که تند و مشوش با نفس سنگيني گفت:الا..سینه ام..
وحشت زده و هول دستامو کنار کشیدم و ترسیده
گفتم اخ.. ببخشید
و نگران نگاش کردم.
صورت تو هم کشید و نفس عمیق کشید.
با بغض لرزون و شرمنده :گفتم به خدا یه لحظه یادم
رفت..ببخشید..خوبی؟
نفسش رو اروم فوت کرد بیرون و سعي کرد لبخند بزنه و اروم گفت: خوبم... چیزی نیست.
- ۳.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط