✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۱۳ (♡)
بریم. جلوي در جعبه اي که ديروز خریده بود رو باز کرد و یه جفت کفش زنونه قرمز خوشگل بیرون آورد و جلوم رو
زمین گذاشت.
نگام کرد.
اختیار لبخند زدم و اروم پوشیدمش.
اندازه و خوشگل..
نگاهی به کفشا انداخت و راه افتاد.
حرف رفتیم خونه..
در نو خریده بود.
پامو که توي خونه گذاشتم استرس و لرز خاصي به تنم
افتاد..
جدي گفت: دادم تمام لولا درهاي جديد رو کامل جوشکاري و
سفت کردن. بعد اینکه
در رو بست و به صفحه كوچيك كيبوردي جديد پشت در اشاره کرد و گفت ببین..اینم قفل امنيتي رمز دار..رمزشم۳۲۱۲..توپ تکونش نمیده..
امیدوارم..
با لبخند سر تکون دادم و گفتم ممنون.
سر تکون داد.
در حالیکه پالتومو در میاوردم گرفته رفتم سمت اتاقم.
در اتاق عوض شده بود و بقیه چیزا مثل قبل بود..
اینجا بود که..
اخ..
محکم چشمامو به هم فشردم و نفسم رو فوت کردم بیرون.
همه
تموم شده..
هیچ اتفاق بد ديگه اي نميوفته..
نگاهمو چرخوندم که حلقه زنونه مو روي ميز ارایشم دیدم.
قبلا هم اینجا بود؟
یادم نیست..
برش داشتم و اروم تو انگشتم فروش کردم خيلي ساده و قشنگ بود.
سرمو بلند کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم. زخماي جسمم اروم اروم کم و کمتر میشدن.
جیمین بيا يه چيزي بخور
لبخند زدم و رفتم بیرون
داشت از بطري تو يخچال براي خودش اب میریخت.
با دیدنم گفت: همه مرتبه ؟
اره..مرتبه.
گوشیش زنگ خورد.
کلافه بطري رو روی اپن گذاشت و گوشیشو از رو اپن بر
داشت و به صفحه اش نگاه کرد.
اخمي کرد و جدي جواب داد: بله..
انگار خبر بدي بهش دادن چون یه دفعه وا رفت و هول کرد
و سریع گفت: چی؟ تند گفت:يعني .
نگراني . تو صورتش نقش بست و اشفته گفت: خیله خوب.. خیله خوب.. اروم باش من.. الان میام..
و گوشی رو قطع کرد و دوید سمت اتاقش. خدایا این دفعه چه خبره؟
متعجب از این همه عجله و نگرانیش مضطرب دنبالش
رفتم و گفتم:چی شده؟
سریع گفت باید برم یه ..يه..يه قضيه فوري پيش
اومده..
صداش خيلي مشوش و شتاب زده بود..
با ترس گفتم کجا؟اخه..
عصبي
گفت: بعد.. الان وقت ندارم.
کتش رو برداشت و دوید سمت در که لرزون گفتم نرو..من.. اشفته و با بغض شدیدی گفتم:تنها میترسم تو این
خونه..من..
کلافه وایستاد و درمونده گفت: خيلي فوريه إلا..زود ميام.. و باز خواست بره که تند بازوشو گرفتم و لرزون و با خواهش گفتم تنهام نذار تو خونه..لطفا
اشفته و درمونده نگام کرد.
تند گفتم حداقل بيام باهات..واقعا نمیتونم تو خونه تنها
بمونم..
(♡)پارت ۲۱۳ (♡)
بریم. جلوي در جعبه اي که ديروز خریده بود رو باز کرد و یه جفت کفش زنونه قرمز خوشگل بیرون آورد و جلوم رو
زمین گذاشت.
نگام کرد.
اختیار لبخند زدم و اروم پوشیدمش.
اندازه و خوشگل..
نگاهی به کفشا انداخت و راه افتاد.
حرف رفتیم خونه..
در نو خریده بود.
پامو که توي خونه گذاشتم استرس و لرز خاصي به تنم
افتاد..
جدي گفت: دادم تمام لولا درهاي جديد رو کامل جوشکاري و
سفت کردن. بعد اینکه
در رو بست و به صفحه كوچيك كيبوردي جديد پشت در اشاره کرد و گفت ببین..اینم قفل امنيتي رمز دار..رمزشم۳۲۱۲..توپ تکونش نمیده..
امیدوارم..
با لبخند سر تکون دادم و گفتم ممنون.
سر تکون داد.
در حالیکه پالتومو در میاوردم گرفته رفتم سمت اتاقم.
در اتاق عوض شده بود و بقیه چیزا مثل قبل بود..
اینجا بود که..
اخ..
محکم چشمامو به هم فشردم و نفسم رو فوت کردم بیرون.
همه
تموم شده..
هیچ اتفاق بد ديگه اي نميوفته..
نگاهمو چرخوندم که حلقه زنونه مو روي ميز ارایشم دیدم.
قبلا هم اینجا بود؟
یادم نیست..
برش داشتم و اروم تو انگشتم فروش کردم خيلي ساده و قشنگ بود.
سرمو بلند کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم. زخماي جسمم اروم اروم کم و کمتر میشدن.
جیمین بيا يه چيزي بخور
لبخند زدم و رفتم بیرون
داشت از بطري تو يخچال براي خودش اب میریخت.
با دیدنم گفت: همه مرتبه ؟
اره..مرتبه.
گوشیش زنگ خورد.
کلافه بطري رو روی اپن گذاشت و گوشیشو از رو اپن بر
داشت و به صفحه اش نگاه کرد.
اخمي کرد و جدي جواب داد: بله..
انگار خبر بدي بهش دادن چون یه دفعه وا رفت و هول کرد
و سریع گفت: چی؟ تند گفت:يعني .
نگراني . تو صورتش نقش بست و اشفته گفت: خیله خوب.. خیله خوب.. اروم باش من.. الان میام..
و گوشی رو قطع کرد و دوید سمت اتاقش. خدایا این دفعه چه خبره؟
متعجب از این همه عجله و نگرانیش مضطرب دنبالش
رفتم و گفتم:چی شده؟
سریع گفت باید برم یه ..يه..يه قضيه فوري پيش
اومده..
صداش خيلي مشوش و شتاب زده بود..
با ترس گفتم کجا؟اخه..
عصبي
گفت: بعد.. الان وقت ندارم.
کتش رو برداشت و دوید سمت در که لرزون گفتم نرو..من.. اشفته و با بغض شدیدی گفتم:تنها میترسم تو این
خونه..من..
کلافه وایستاد و درمونده گفت: خيلي فوريه إلا..زود ميام.. و باز خواست بره که تند بازوشو گرفتم و لرزون و با خواهش گفتم تنهام نذار تو خونه..لطفا
اشفته و درمونده نگام کرد.
تند گفتم حداقل بيام باهات..واقعا نمیتونم تو خونه تنها
بمونم..
- ۱۷.۷k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط