HATE TO LOVE
___________________
☆HATE TO LOVE★
___________________
★PART:۱۵☆
__________________________________________________________________
"آغاز عشق:طلوعی دوباره"
چند روز بعد، گرد و غبار ماجراهای تونل و انبار فرو نشسته بود. گروه سوم، با کمک اطلاعاتی که کارینا و جونگکوک به پلیس داده بودند، دستگیر شده بود. اما خبر گفتگوهای عجیب کارینا و جونگکوک در انبار، مانند بمب خبری در دنیای زیرزمینی سئول پخش شده بود. همه منتظر بودند تا ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد.
در یک کافهی قدیمی و دنج در یکی از خیابانهای آرام سئول، کارینا و جونگکوک، پس از پایان جلسات رسمی و اداری، تنها مانده بودند. نور ملایم غروب، فضا را گرم و صمیمی کرده بود.
"از اون شب توی انبار…" جونگکوک با صدایی آرام شروع کرد. "حس کردم دیگه اون نفرت قدیمی، اونقدرها قوی نیست. انگار یه چیزی عوض شده بود."
کارینا با لبخندی نرم، به فنجان قهوهاش نگاه کرد. "منم همین حس رو داشتم. شروع کردم به دیدن تو… نه به عنوان یه دشمن. بلکه به عنوان یه آدم." او به جونگکوک نگاه کرد. "یه آدم که سالها بخاطر یه اشتباه، اذیت شده."
سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد. سکوتی پر از حرفهای ناگفته. جونگکوک دست کارینا را که روی میز بود، به آرامی گرفت. گرمای دستش، حس ناآشنایی را در دل کارینا بیدار کرد.
"کارینا…" جونگکوک با صدایی که کمی میلرزید، گفت. "شاید… شاید باید به این سوءتفاهم بزرگ… یه شانس بدیم؟"
کارینا، با نگاهی که حالا پر از امید بود، به چشمان جونگکوک خیره شد. "آره جونگکوک. شاید وقتش باشه که بدون نفرت… بدون گذشته… از اول شروع کنیم."
داستان عشق آنها، تازه در آغاز بود. داستانی که از دل نفرت و سوءتفاهم برخاسته بود، اما حالا، با درک حقیقت و اعتراف به اشتباهات، قرار بود شکوفا شود. طلوعی دوباره، بر فراز شهر سئول.
"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆HATE TO LOVE★
___________________
★PART:۱۵☆
__________________________________________________________________
"آغاز عشق:طلوعی دوباره"
چند روز بعد، گرد و غبار ماجراهای تونل و انبار فرو نشسته بود. گروه سوم، با کمک اطلاعاتی که کارینا و جونگکوک به پلیس داده بودند، دستگیر شده بود. اما خبر گفتگوهای عجیب کارینا و جونگکوک در انبار، مانند بمب خبری در دنیای زیرزمینی سئول پخش شده بود. همه منتظر بودند تا ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد.
در یک کافهی قدیمی و دنج در یکی از خیابانهای آرام سئول، کارینا و جونگکوک، پس از پایان جلسات رسمی و اداری، تنها مانده بودند. نور ملایم غروب، فضا را گرم و صمیمی کرده بود.
"از اون شب توی انبار…" جونگکوک با صدایی آرام شروع کرد. "حس کردم دیگه اون نفرت قدیمی، اونقدرها قوی نیست. انگار یه چیزی عوض شده بود."
کارینا با لبخندی نرم، به فنجان قهوهاش نگاه کرد. "منم همین حس رو داشتم. شروع کردم به دیدن تو… نه به عنوان یه دشمن. بلکه به عنوان یه آدم." او به جونگکوک نگاه کرد. "یه آدم که سالها بخاطر یه اشتباه، اذیت شده."
سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد. سکوتی پر از حرفهای ناگفته. جونگکوک دست کارینا را که روی میز بود، به آرامی گرفت. گرمای دستش، حس ناآشنایی را در دل کارینا بیدار کرد.
"کارینا…" جونگکوک با صدایی که کمی میلرزید، گفت. "شاید… شاید باید به این سوءتفاهم بزرگ… یه شانس بدیم؟"
کارینا، با نگاهی که حالا پر از امید بود، به چشمان جونگکوک خیره شد. "آره جونگکوک. شاید وقتش باشه که بدون نفرت… بدون گذشته… از اول شروع کنیم."
داستان عشق آنها، تازه در آغاز بود. داستانی که از دل نفرت و سوءتفاهم برخاسته بود، اما حالا، با درک حقیقت و اعتراف به اشتباهات، قرار بود شکوفا شود. طلوعی دوباره، بر فراز شهر سئول.
"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۵.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط