{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹

🔹
صبحِ امروز وقتی داشتم
چایی صبحانه را هم میزدم
شنیدم که گوینده رادیو پرسید:
شما حاضرید برای کسی که دوست اش دارید چه کنید؟
فکرم بی درنگ سمتِ تو رفت!
این سوال را بار دیگر از خودم پرسیدم...

حاضرم سالها یک گوشه فقط به عکسِ تو زل بزنم اما نگویم "دوستت دارم!"
این جمله گاهی میتواند موجبِ "رفتن" شود...
عشق گاهی تمام شادی ها را می بلعد...

راست اش من از رفتنِ تو میترسم!
حاضرم یک عمر در حسرت بوسه باشم
اما نگویم عاشق چشمانِ سیاه ات هستم...
گاهی بهتر است "عشق" را پیش از تولد دفن کرد!
دیدگاه ها (۱)

💞 ✨ 🍁 ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ !...

🌷 🌷 🌷 #حکایتپادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناام...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه ...

صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گوینده...

صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گوینده...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه ...

‍ صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گوین...

صبحِ امروز وقتی داشتمچایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گوینده...

صبحِ امروز وقتی داشتم چایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گویند...

صبحِ امروز وقتی داشتم چایی صبحانه را هم میزدم شنیدم که گویند...

صبحِ امروز وقتے داشتم چایے صبحانه را هم میزدم شنیدم که گویند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط