3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت۲۰۰
با خنده های بلند بیشتر از همه صدا های اطراف گام های آرامی بر روی زمین برمیداشتند خرید تا خوبه بعد ظهر تول کشید وسایل های زیادی خرید بودن .. حتی گهواره و کالسکه های زیبا هاری با خنده روبه جونگکوک کرد
هاری : حتما یوری و جیمین عصبانی شدن پسرک حتما اذیشتشون کرده
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد سپس تمام خرید ها را در صندوق عجب جا داد ...
جونگکوک: آره کاشکی
هاری تند خندید سپس نگاهی به لیست در دستش انداخت همه چی کامل بود .. جز حوله تن پوش کوچک با استرس چشم به جونگکوک دوخت
هاری : ای وای جونگکوک حوله رو فراموش کردیم .
جونگکوک: بهتره بریم بعدا میآییم دیگه
هاری لجباز پا خودش را به زمین زد
هاری : نه نمیخواهم.. زود میرم و میام ترو خدا
جونگکوک اخم کرد سپس دست به سینه به ماشین تکیه داد.. جونگکوک: باشه با هم بریم
هاری : نه .. خودم میرم
با گام های سریع وارد فروشگاه بزرگ شد جونگکوک سری از تأسف تکون داد چرا که این زن لجباز اش هیچ وقت آدم بشو نبود ... ولی گوشیش زنگ خورد خیلی جدی به صفحه گوشی نگاه کرد ...
جونگکوک: بله تهیونگ
تعیونگ: کجایین شما
بر اسر صدا تند و سخت تهیونگ جونگکوک نگران پرسید
جونگکوک: پسر چی شده ؟ اتفاقی افتاده
تعیونگ: .. جونگکوک زود برین جای امن دنبالتونن
جونگکوک عصبی لبش را گزید : کی..چرا
تهیونگ: میگم بیا خونه زود ..
جونگکوک: باشه .. همین الان میام
گوشی را در جیب اش گذاشت سپس با گام های دویدن وارد فروشگاه شد .. به سمت پاساژ قدیم رفت ولی هیچ خبری از هاری نبود .. دلش از نگرانی لرزید ولی چیزی نگفت گوشیش را برداشت سپس شماره هاری را گرفت ولی جواب نمیداد استرس و نگرانی باعث میشد که هر دقیقه بیشتر عصبانی بشه .. ٫ نه جواب نمیده .. حتما ٫ با گام های سریع به سمت اتاق بالای رفت با پا محکم زد به در که قفل بیچاره خودش شکست و با عصبانیت وارد اتاق تاریک شد تنها یک مرد جلو تلویزیون بزرگی ایستاده و با ترس به جونگکوک زل زد : چه خبره آقا
جونگکوک با عصبانیت پوزخند رو لبش گنگ گفت : گمشو اون ور تا مغ تو رو دیوار اینجا نقاشی نکردم
مرد با ترس خودش را جمع کرد جونگکوک همچنین عصبی خم شد و درست را روی میز گذاشت چشم به تلویزیون ای که دید دوربین مداربسته را داشت دوخت ... گنگ ولی محکم گفت
جونگکوک: بیا سمت وسایل بچه رو بزن زود باش ... مرد با ترس خم سد و روی صندلیش نشست ثانیه ای نگذشت که دید آن سمت فروشگاه را آورد .. جونگکوک همچین با نگران چشم به تک تک آن صحنه ها دوخت .. درست ۲۹ دقیقه پیش هاری با حوله به دست سوار آسانسور شد ولی همراهش دو مرد هیکل کنده سوار شدن .. جونگکوک از همین الان دستش به تفنگ لرزید و بیش از حد عصبانی بود چرا که اگر بلای بر سرش میآمد این جونگکوک بود که دینا رو خراب میکرد
جونگکوک: زود باش .. برو دوربین های راه رو رو بیار ..
پارت۲۰۰
با خنده های بلند بیشتر از همه صدا های اطراف گام های آرامی بر روی زمین برمیداشتند خرید تا خوبه بعد ظهر تول کشید وسایل های زیادی خرید بودن .. حتی گهواره و کالسکه های زیبا هاری با خنده روبه جونگکوک کرد
هاری : حتما یوری و جیمین عصبانی شدن پسرک حتما اذیشتشون کرده
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد سپس تمام خرید ها را در صندوق عجب جا داد ...
جونگکوک: آره کاشکی
هاری تند خندید سپس نگاهی به لیست در دستش انداخت همه چی کامل بود .. جز حوله تن پوش کوچک با استرس چشم به جونگکوک دوخت
هاری : ای وای جونگکوک حوله رو فراموش کردیم .
جونگکوک: بهتره بریم بعدا میآییم دیگه
هاری لجباز پا خودش را به زمین زد
هاری : نه نمیخواهم.. زود میرم و میام ترو خدا
جونگکوک اخم کرد سپس دست به سینه به ماشین تکیه داد.. جونگکوک: باشه با هم بریم
هاری : نه .. خودم میرم
با گام های سریع وارد فروشگاه بزرگ شد جونگکوک سری از تأسف تکون داد چرا که این زن لجباز اش هیچ وقت آدم بشو نبود ... ولی گوشیش زنگ خورد خیلی جدی به صفحه گوشی نگاه کرد ...
جونگکوک: بله تهیونگ
تعیونگ: کجایین شما
بر اسر صدا تند و سخت تهیونگ جونگکوک نگران پرسید
جونگکوک: پسر چی شده ؟ اتفاقی افتاده
تعیونگ: .. جونگکوک زود برین جای امن دنبالتونن
جونگکوک عصبی لبش را گزید : کی..چرا
تهیونگ: میگم بیا خونه زود ..
جونگکوک: باشه .. همین الان میام
گوشی را در جیب اش گذاشت سپس با گام های دویدن وارد فروشگاه شد .. به سمت پاساژ قدیم رفت ولی هیچ خبری از هاری نبود .. دلش از نگرانی لرزید ولی چیزی نگفت گوشیش را برداشت سپس شماره هاری را گرفت ولی جواب نمیداد استرس و نگرانی باعث میشد که هر دقیقه بیشتر عصبانی بشه .. ٫ نه جواب نمیده .. حتما ٫ با گام های سریع به سمت اتاق بالای رفت با پا محکم زد به در که قفل بیچاره خودش شکست و با عصبانیت وارد اتاق تاریک شد تنها یک مرد جلو تلویزیون بزرگی ایستاده و با ترس به جونگکوک زل زد : چه خبره آقا
جونگکوک با عصبانیت پوزخند رو لبش گنگ گفت : گمشو اون ور تا مغ تو رو دیوار اینجا نقاشی نکردم
مرد با ترس خودش را جمع کرد جونگکوک همچنین عصبی خم شد و درست را روی میز گذاشت چشم به تلویزیون ای که دید دوربین مداربسته را داشت دوخت ... گنگ ولی محکم گفت
جونگکوک: بیا سمت وسایل بچه رو بزن زود باش ... مرد با ترس خم سد و روی صندلیش نشست ثانیه ای نگذشت که دید آن سمت فروشگاه را آورد .. جونگکوک همچین با نگران چشم به تک تک آن صحنه ها دوخت .. درست ۲۹ دقیقه پیش هاری با حوله به دست سوار آسانسور شد ولی همراهش دو مرد هیکل کنده سوار شدن .. جونگکوک از همین الان دستش به تفنگ لرزید و بیش از حد عصبانی بود چرا که اگر بلای بر سرش میآمد این جونگکوک بود که دینا رو خراب میکرد
جونگکوک: زود باش .. برو دوربین های راه رو رو بیار ..
- ۱۶.۴k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط