Start Again (8)
Start Again (8)
صبح روز بعد، یونا طبق عادت وارد کلاس شد.
اما به محض نشستن، متوجه چیزی روی میزش شد.
یک شکلات.
اخم کرد.
ـ این دیگه چیه؟
همان لحظه جیمین وارد کلاس شد.
یونا شکلات را بالا گرفت.
ـ کار توئه؟
جیمین نگاهی به شکلات انداخت.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
برای اولین بار، به نظر میرسید راست میگوید.
یونا شانه بالا انداخت و شکلات را داخل کیفش گذاشت.
چند ساعت بعد، زنگ ناهار، یونا در حیاط مدرسه نشسته بود.
ناگهان دختری از کلاس کناری به سمتش آمد.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ تو همکلاسی جیمینی، درسته؟
یونا کمی متعجب شد.
ـ آره.
دختر لبخندی زد.
ـ میتونی اینو بهش بدی؟
و یک پاکت کوچک به دستش داد.
یونا به پاکت نگاه کرد.
روی آن با قلبهای کوچک نوشته شده بود:
برای جیمین
ـ اوه...
ـ لطفاً بهش برسون.
ـ باشه.
دختر رفت.
یونا چند لحظه به پاکت خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
ـ واقعاً اینقدر محبوبه؟
در همان لحظه صدای جیمین از پشت سرش آمد.
ـ درباره کی حرف میزنی؟
یونا از جا پرید.
ـ وای! نترسون منو.
ـ جواب سوالم؟
یونا پاکت را به طرفش گرفت.
ـ یکی اینو برات فرستاده.
جیمین نگاهی به پاکت انداخت و آه کشید.
ـ باز شروع شد.
ـ یعنی چی "باز شروع شد"؟
ـ هیچی.
و پاکت را داخل کیفش انداخت.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ نمیخوای بخونیش؟
ـ بعداً.
ـ حتی کنجکاو هم نیستی؟
ـ نه زیاد.
یونا برای چند ثانیه ساکت شد.
واقعاً جیمین را نمیفهمید.
از یک طرف همه دوستش داشتند.
از طرف دیگر، خودش انگار اهمیتی نمیداد.
ـ عجیبی.
جیمین لبخند زد.
ـ تو هم همینطور.
ادامه دارد...
صبح روز بعد، یونا طبق عادت وارد کلاس شد.
اما به محض نشستن، متوجه چیزی روی میزش شد.
یک شکلات.
اخم کرد.
ـ این دیگه چیه؟
همان لحظه جیمین وارد کلاس شد.
یونا شکلات را بالا گرفت.
ـ کار توئه؟
جیمین نگاهی به شکلات انداخت.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
برای اولین بار، به نظر میرسید راست میگوید.
یونا شانه بالا انداخت و شکلات را داخل کیفش گذاشت.
چند ساعت بعد، زنگ ناهار، یونا در حیاط مدرسه نشسته بود.
ناگهان دختری از کلاس کناری به سمتش آمد.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ تو همکلاسی جیمینی، درسته؟
یونا کمی متعجب شد.
ـ آره.
دختر لبخندی زد.
ـ میتونی اینو بهش بدی؟
و یک پاکت کوچک به دستش داد.
یونا به پاکت نگاه کرد.
روی آن با قلبهای کوچک نوشته شده بود:
برای جیمین
ـ اوه...
ـ لطفاً بهش برسون.
ـ باشه.
دختر رفت.
یونا چند لحظه به پاکت خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
ـ واقعاً اینقدر محبوبه؟
در همان لحظه صدای جیمین از پشت سرش آمد.
ـ درباره کی حرف میزنی؟
یونا از جا پرید.
ـ وای! نترسون منو.
ـ جواب سوالم؟
یونا پاکت را به طرفش گرفت.
ـ یکی اینو برات فرستاده.
جیمین نگاهی به پاکت انداخت و آه کشید.
ـ باز شروع شد.
ـ یعنی چی "باز شروع شد"؟
ـ هیچی.
و پاکت را داخل کیفش انداخت.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ نمیخوای بخونیش؟
ـ بعداً.
ـ حتی کنجکاو هم نیستی؟
ـ نه زیاد.
یونا برای چند ثانیه ساکت شد.
واقعاً جیمین را نمیفهمید.
از یک طرف همه دوستش داشتند.
از طرف دیگر، خودش انگار اهمیتی نمیداد.
ـ عجیبی.
جیمین لبخند زد.
ـ تو هم همینطور.
ادامه دارد...
- ۵۸۵
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط