MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۴۷
"ویو جنا"
.
چقدر خوشگلههههههههه
____
در اتاقم زده شد .
سریع بازش کردم که عمو زن عمو جلو در وایساده بودن..
عمو گفت:
_به به دختر خوشگلل مارو نگا کن...
زن عمو دستام و گرفت و گفت:
_چه خانومی شدی عزیزمممم
توقع داشتم تهیونگم باشه .
به هر حال هرکی با والدینش.
درسته عمو اینا والدین واقعیم نیستن ولی سرپرستم که هستن.
ولی پسر خودشون نبود.
از خوابگاه به سمت سالن رفتیمکه پر شده بود از دانش اموزا و خانواده هاشون.
دخترا خوشگل تر از روزایه قبلشون و پسر جذاب تر از هر روزشون.
چشمم به یوری افتاد که داشت سمتم می امد.
یوری: وای خدا این دختر خوشگله رو نگا...
یوری پوست شکلاتی داشت که با لباس سفید تنش خیلی قشنگ شده بود.
و حصابی به ظاهرش رسیده بود.
جنا:...وا عشقم؟تو با این خوشگلی امشب ندوزدنت!؟؟!
هر دوتامون خندیدیم..
کنار رفتم و بین یوری عمو اینا وایسادم.
جنا: اینشون یوری دوست من هستن..و یوری این ها عمو و زن عمویه من هستن.
عمو و زن عمو خیلی خوب باهاش رفتار کردن و در اخر گفتن:
_خب ،مت بریم یجا بشینیم...شما ها برین خوش بگذرونید.
و رفتن..
وقتی رفت یوری کوبید به بازوم.
یوری: بیشعور نباید انقدر یهویی باهاشون روبه روم میکردی ..
جنا: وا،خب مگه چیه؟!!
یوری: بی ادبی که نکردم ها؟؟...ظاهرم چی؟؟ ظاهرم خوب بود؟
جنا: یوری تو امشب واقعا خوشگل شدی خیلیم خوب باهاشون رفتار کردی ،چرا اینجوری رفتار میکنی؟؟!!
یوری :همینجوری...
مشکوک نگاهش کردم.
که بحث و عوص کرد و بازوم و چسبید..
یوری: بیا بریم یچییزی بخوریم....
کنار یه میز بزرگ وایسادیم.
میز پر شده بود از انواع دثرا و نوشیدنیایه خوشمزه..
GHAPTER:1
PART:۴۷
"ویو جنا"
.
چقدر خوشگلههههههههه
____
در اتاقم زده شد .
سریع بازش کردم که عمو زن عمو جلو در وایساده بودن..
عمو گفت:
_به به دختر خوشگلل مارو نگا کن...
زن عمو دستام و گرفت و گفت:
_چه خانومی شدی عزیزمممم
توقع داشتم تهیونگم باشه .
به هر حال هرکی با والدینش.
درسته عمو اینا والدین واقعیم نیستن ولی سرپرستم که هستن.
ولی پسر خودشون نبود.
از خوابگاه به سمت سالن رفتیمکه پر شده بود از دانش اموزا و خانواده هاشون.
دخترا خوشگل تر از روزایه قبلشون و پسر جذاب تر از هر روزشون.
چشمم به یوری افتاد که داشت سمتم می امد.
یوری: وای خدا این دختر خوشگله رو نگا...
یوری پوست شکلاتی داشت که با لباس سفید تنش خیلی قشنگ شده بود.
و حصابی به ظاهرش رسیده بود.
جنا:...وا عشقم؟تو با این خوشگلی امشب ندوزدنت!؟؟!
هر دوتامون خندیدیم..
کنار رفتم و بین یوری عمو اینا وایسادم.
جنا: اینشون یوری دوست من هستن..و یوری این ها عمو و زن عمویه من هستن.
عمو و زن عمو خیلی خوب باهاش رفتار کردن و در اخر گفتن:
_خب ،مت بریم یجا بشینیم...شما ها برین خوش بگذرونید.
و رفتن..
وقتی رفت یوری کوبید به بازوم.
یوری: بیشعور نباید انقدر یهویی باهاشون روبه روم میکردی ..
جنا: وا،خب مگه چیه؟!!
یوری: بی ادبی که نکردم ها؟؟...ظاهرم چی؟؟ ظاهرم خوب بود؟
جنا: یوری تو امشب واقعا خوشگل شدی خیلیم خوب باهاشون رفتار کردی ،چرا اینجوری رفتار میکنی؟؟!!
یوری :همینجوری...
مشکوک نگاهش کردم.
که بحث و عوص کرد و بازوم و چسبید..
یوری: بیا بریم یچییزی بخوریم....
کنار یه میز بزرگ وایسادیم.
میز پر شده بود از انواع دثرا و نوشیدنیایه خوشمزه..
- ۲۰.۰k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط